تبليغاتX
آنته
صبور، ساکت، وسيع، تنها، سربه زير، ‌سخت...
 

"خوب معلوم است؛ اما که چه؟ و اصلن به من چه که بدانم، و هیچ‌کس نباید بداند که دیگری چه می‌کند، چه می‌خواهد، کجا می‌رود، می‌رود اصلن یا نمی‌رود، مانده است یا نمانده، گندیده است یا هنوز نگندیده. هیچ‌چیز ِ هیچ‌کس به هیچ‌کس مربوط نیست- و آدم‌ها استقلال ِ درد دارند. ندارند؟"

می‌ترسی بزنم توی گوش‌ات و قاه‌قاه بخندم؟ خوب بلند شو برو! ببخشید که این طور حرف می‌زنم آقا! شما اگر کاری دارید می‌توانید تشریف ببرید. من مزاحمتان نمی‌شوم. و کاری هم ندارید. فقط فکر می‌کنید که آدم‌ها استقلال ِ درد دارند. به شما چه مربوط است که یکی، چند قدم آن طرف‌تر، دارد داغان می‌شود، نه؟ هیچ‌کس مجاز نیست که رنجش را با دیگری تقسیم کند، یا قسمتی از آن را ببخشد.

و تازه، من اصلن دردی ندارم، حرفی ندارم، شکایتی ندارم. چرا باید شکایت داشته باشم؟ و شما کی هستید که بتوانید به شکایت من برسید؟ داشتن و نداشتن دیگران به من مربوط نیست. به هیچ‌کس مربوط نیست آقا. بعضی‌ها دارند. خیلی‌ها ندارند. من ندارم، چکار کنم؟ همه به آدم می‌گویند اگر می‌خواهی داشته باشی باید زرنگ باشی. زرنگی که می‌دانید یعنی چه. خوب معلوم است که می‌دانید. توی مدرسه به من می‌گفتند: "شاگرد زرنگ" بعد معلوم شد که معلم‌هایم معنی خیلی از کلمات را نمی‌دانند. چکار دارند که بدانند. اصلن چه لزومی دارد که بدانند؟ فقط پشت میز اداره بود که من معنی بعضی کلمات را فهمیدم، کلماتی مثل "حق"، "حساب"، "زرنگی"... اما نمی‌دانید چقدر برایم گران تمام شد. تباه شدم، نیست شدم، نابود شدم، له شدم، پوسیدم، گندیدم، فاسد شدم، سوختم. گران نیست آقا؟ هیچ احمقی قیمت چند لقمه را اینقدر گران می‌دهد؟ شما باشی می‌دهی؟ بله، می‌دانم. آدم‌هایی هستند که به خاطر یک کلمه، فقط یک کلمه- و شاید هم همین کلمه‌ی "حق"- تمام زندگی‌شان را می‌دهند؛ آدم‌هایی که جان را بهای گفتن یا نگفتن یک کلمه می‌کنند. البته؛ اما به من چه به شما چه؟ نه من از آن آدم‌ها هستم نه شما. آه خدای من خدای من! چرا اینطور شد؟ من ناله می‌کنم. نیست؟

اصلن چرا این کار را می‌کنند آقا؟ چرا؟ این درست است که هر آدمی، خارج از محدوده‌ی خودش آدم باشد؟

کارمند جزء، کارمند جزء، کارمند جزء. چرا این اصطلاح را ساخته‌اند؟ چرا در این اصطلاح این همه تحقیر وجود دارد؟ نه... کارمند جزء بودن خفت آور نیست آقا... "جزء" بودن و جزئی از یک کل نبودن خفت آور است.

خدای من، خدای من! چطور شد، چطور شد؟ چرا این طور شد؟ من دیروز بچه بودم؛ و امروز پیرم. نیستم آقا؟ پس جوانی من کجا رفت؟ پس من بین بیست سالگی تا سی و پنج سالگی‌ام را کجا گذراندم؟ من آن جوان پرشور دلبسته به آینده را کجا به خاک سپردم؟ لااقل این را که باید بدانم. من اصلن نیامدم . من نیامدم آقا. آمدن شرایطی دارد. بودن هم شرایطی دارد. خدای من! خدای من! من اصلن نمی‌خواستم ترقی کنم. ترقی یعنی چه آقا؟ ترقی یعنی رتبه؟ یعنی اینکه انسان، حقیر بماند پرونده‌اش رشد کند؟ یعنی انسان در یک جا بماند و چیزی بیرون از انسان آماس کند، باد کند، ورم کند، نه آقا... نه... اینطور نیست؟ تمام این تصورات مال آدم‌های علیل ذلیل است؛ مال آدم‌هایی‌ست که مغز ندارند. من می‌خواستم، به دلیل اینکه یک انسان زنده‌ام، زندگی را لمس کنم، بودن را و دنیا را لمس کنم. من مشارکت می‌خواستم، مشارکت. خوب، آمدم اینجا. بعد، ماندم، ماندم، ماندم. چطور ماندم آقا؟ خوب معلوم است دیگر. همیشه "امکان" کمی جلوتر از من بود. باید به امکان می‌رسیدم – که نرسیدم.

من گم شدم آقا، گم شدم. بچه‌های من به نام کدام پدر تکیه می‌کنند؟ پدری که بر هیچ‌چیز و هیچ‌کس تأثیر نکرد؟ پدری که چون چارپا، هر روز، هر روز، هر روز... رفت و برگشت، رفت و برگشت، رفت و برگشت؛ با پاکتی پر از میوه با دست‌های خالی. چه فرق می‌کند آقا؟ من بی‌نقش زندگی کردم؛ و هیچ چیز نفرت‌انگیزتر از بی‌نقش بودن نیست... هه! تازه کدام نقش آقا؟ اصلن چه خاصیت دارد که آدمیزاد چیزی باشد؟ دنیای فاسد ما هرگز از چنگ فساد بیرون نخواهد آمد. من مطمئنم. گلیم خودت را از آب بیرون بکش! این، درست است. خودت را نجات بده! این، درست است. زنت را، بچه هایت را... دریاب. تو به دنیا چه کار داری؟ تو به تحول چه کار داری؟ مردک، تو کی هستی که می‌خواهی تأثیر داشته باشی و راهت را علامت‌گذاری کنی؟ این حرف‌ها به تو چه مربوط است، مردک؟ تو همین قدر که کار مردم را زودتر راه بیاندازی و آزارشان ندهی و آنها را ممنون کنی و چیزی هم به جیب بزنی، ده درصدی بگیری و حصاری دور خودت بسازی، هتلی، حمامی، ادکلنی، کافه‌ای، گیلاسی، موزیکی، عشقی... و بعد، یک روز مثل خر بمیری و بگندی کافی‌ست. کافی نیست؟ شما که خوب می‌دانید کافی‌ست آقا؛ اما من قبول نمی‌کنم. نتوانستم قبول کنم.

 

تضادهای درونی – زنده‌یاد نادر ابراهیمی

 

پ.ن

To be continue!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:20  توسط آنته  | 

 

اوایل کوچک بود. یعنی من این‌طور فکر میکردم. اما بعد بزرگ و بزرگ‌تر شد. آن‌قدر که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصه‌ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم‌اش بزرگ‌تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم‌شان بزرگ‌تر از دل می‌شود، می‌ترسم. از چیزهایی که برای نگاه‌کردن‌شان – بس که بزرگ‌اند – باید فاصله بگیرم، می‌ترسم. از وقتی‌که فهمیدم ابعاد بزرگی‌اش را نمی‌توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه‌اش کنم، به شدت ترسیده‌ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح‌ام. فکر می‌کردم همیشه کوچک‌تر از من باقی خواهد ماند. فکر می‌کردم این من هستم که او را آفریده‌ام و برای همیشه آفریده‌ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن‌قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت‌اش از مرزهای "دوست‌داشتن" فراتر رفت. آن‌قدر که دیگر از من فرمان نمی‌برد. آن‌قدر که حالا می‌خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه‌ی توانی که برایم باقی مانده است می‌گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح‌ام حس می‌کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه‌ای هم که شده، بیندازم روی زمین.

حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه – مصطفی مستور

پ.ن

دقت کرده‌ای آدم‌ها دو دسته‌اند؟

یا نامه می‌دهند یا ادامه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:57  توسط آنته  | 

 

ـ درست مثل سقوط از یه پرتگاهه با حرکتِ کند. فقط بعد از مدتی آدم دلش میخواد به تهِ پرتگاه برسه، می‌دونی؟

ـ آره.

ـ چرند نگو. تو که هرگز تو عمرت از هیچ پرتگاهی سقوط نکردی.

ـ چرا کردم. وقتی که تو رو دیدم.

ـ آره. اما چه سقوطی بود!

حالا دیگه بیخودی قیافه نگیر.

ـ من!؟

ـ اون قیافه‌ی گناهکارت حالِ آدمو بهم می‌زنه.

ممکنه خودتو مقصر ندونی کوچولوی احمق!؟ این اتفاق تقصیر هیچ‌کس نیست. تقصیر تو نیست. این تنها انتظاریه که من از تو دارم. مگه نه؟

گور ِ پدر پاریس... گور ِ پدر پاریس و موزیک و تموم اون چیزایی که فکر می‌کنی از من گرفتی. من به اونا اهمیت نمیدم. باور نمی‌کنی؟

گم شو. من تو رو کنار ِ بستر لعنتی ِ مرگم نمی‌خوام.

ـ من... باور می‌کنم. جدن باور می‌کنم.

ـ حالا بهتر شد...

Love Story""

پ.ن.

1- داشتم به این فکر می‌کردم که انگار تمام چیزای خوب و قشنگ، همه‌ی ایده‌ آل‌ها، فقط و فقط یا توی عالم رؤیا پیدا میشند یا توی فیلما یا توی شعر و ادبیات. دوستی می‌گفت: " ادبیات آدمو از فکر‌‌کردن نجات میده، از روبرو‌‌شدن با واقعیات آزاد می‌کنه. یه ایده‌آلیست کوچیک می‌سازه ازت. یه سپر شیشه‌ای میگیره دورت. هر چند که گاهی سنگِ واقعیت بدجوری پودرش می‌کنه این سپره رو... "

2- افسانه‌ها زیبا هستند.

چون واقعیت ندارند.

واقعیت زیبا نیست.

و تنها کسانی برای همیشه از آن ِ ما خواهند بود،

که برای همیشه از دست‌شان داده‌ایم...

3- یه زمانی تراژدی بود. اما حالا دیگه شده کمدی!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:26  توسط آنته  | 

 

دختری یا پسر؟

دلام می‌خواهد دختر باشی و یک روز چیزهایی که من حالا حس می‌کنم، تجربه کنی. مادرم می‌گوید: زن بودن بدبختی بزرگی است. من اما حرف‌اش را قبول ندارم. وقتی دل‌اش می گیرد، می‌گوید: ای کاش مرد دنیا آمده بودم.

می‌دانم دنیای ما با دست مردها و برای مردها ساخته شده و زورگویی و استبداد در وجودش ریشه‌های قدیمی دارد. در قصه‌هایی که مردها ساخته‌اند، اولین موجود یک زن نیست. بلکه مردی است به نام آدم. بعدها سر و کله‌ی حوا پیدا می‌‌شود تا آدم را از تنهایی در بیاورد و برایش دردسر ایجاد کند. در نقاشی‌های کلیساها، خدا همیشه یک پیرمرد با محاسن سفید است نه یک پیرزن موسپید. تمام قهرمانان مرد هستند. از پرومته که آتش را اختراع کرد تا ایکاروس که آرزوی پرواز داشت. مادر مسیح – پسر روح‌القدس- هم تنها یک مادر رضاعی بوده. با این وجود حتا اگر قرار باشد نقش یک مرغ کُرچ را بازی کنی، زن بودن بسیار زیباست و شهامتی تمام‌نشدنی می‌طلبد. یک نبرد که پایان ندارد!

اگر دختر به دنیا بیایی، می‌بایست خیلی چیزها را بیاموزی.

اول از همه باید بسیار بجنگی تا بتوانی بگویی اگر خدایی وجود داشته باشد، می‌شود او را شبیه یک پیرزن سپیدمو هم نقاشی کرد. خیلی باید بجنگی تا بتوانی بگویی وقتی حوا میوه‌ی ممنوعه را چید، گناه متولد نشد. بلکه آن روز یک فضیلت باشکوه متولد شد به نام عصیان. خیلی باید بجنگی تا ثابت کنی در بدن نرم‌ات چیزی به نام عقل هم وجود دارد که دوست داری به ندای آن گوش بسپاری.

مادر شدن نه حرفه است و نه وظیفه. تنها یک حق است. از میان هزاران حقی که داری. آنقدر این حق را فریاد می‌زنی که از پا می‌افتی و تقریبن تمام مواقع شکست می‌خوری. اما نباید دلسرد شوی. نبرد از پیروزی زیباتر است. به سمت مقصد رفتن از رسیدن به هدف با‌ارزش‌تر است.

وقتی به مقصد می‌رسی یا برنده می‌شوی، در خود خلأیی احساس می‌کنی. برای پرکردن این خلأ باید دوباره راه بیفتی و مقصد تازه‌ای پیدا کنی.

آری! دل‌ام می‌خواهد دختر باشی. امیدوارم هرگز حرف‌های مادرم را تکرار نکنی. همان‌طور که من هرگز تکرارشان نکردم!!!

 

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد – اوریانا فالاچی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:7  توسط آنته  | 

 

واقعیت، خوبی و زیبایی.

 در دنیا جز این سه هیچ چیز دیگر به جستجو نمی‌ارزد.

نخستین با اندیشیدن، علم، دومین با اخلاق، مذهب و سومی با هنر.

عشق می‌تواند تو را از این هر سه محروم کند و نیز می‌تواند تو را از زندان تنگ زیستن به این هر سه دنیای بزرگ پنجره‌ای بگشاید و شاید هم دری.

و من دومینش را تجربه کردم و این است که آن را دوست‌داشتن نام کرده‌ام که هم همچون علم و بهتر از علم آگاهی می‌بخشد و هم همچون اخلاق روح را به خوب‌ بودن می‌گشاید.

تنها نعمتی که برای تو در سیر این راهی که عمر نام دارد آرزو دارم تصادف با یکی دو روح خارق‌العاده، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم، خوب و زیباست.

چرا نمی‌گویم بیشتر؟ بیشتر نیست.

 "یکی" بیشترین عدد ممکن است. دو را برای وزن کلام آورده‌ام و نیست...

"دکتر علی شریعتی"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:45  توسط آنته  | 

 

حقیقت این است که ما موجوداتی ناشناخته‌ایم

 و من تنها این را می‌دانم که باید بهترین چیزی را که در خود داریم، عرضه کنیم.

این تنها چیزی است که می‌تواند رضایت‌آفرین باشد.

پائولو کوئیلو

پ.ن.

لطفن دعا کنید که از خوان هفتم هم به سلامت بگذرم!

هر چند که می‌دونم هنوز کلی خوان دیگه هست تا فیلسوف کوچولویِ بزرگ شدن!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:6  توسط آنته  | 

 

دلتنگی انواع مختلف دارد. یک جورش وقتی است که آن‌که می‌رود، رفته، نیست، یک‌جورش هم وقتی است که آن‌که می‌رود، نرفته هنوز، هست، اما تو دیگر نداری‌اش.

این‌جور وقت‌ها تو جلو جلو، زمان را طی کردی، یا ترس‌هات زودتر برده‌اندت به زمانی، به جایی که او نیست. آن‌وقت می‌بینی که چه ناتوانی در داشتنش. که چه عاقلی اصلن، وقتی که باید دیوانه باشی و نگذاری که برود. که چه شک می‌کنی به همه چیز، به دوست داشتنت، و به آن نیروهایی که تو را این همه دلتنگ می‌کنند، اما از "نرفتن" او ناتوانند.

از وبلاگ لحظه – آذین

 

پ.ن.  

زین پس بی‌خیال ِ رفتن و یا ماندن آدم‌ها می‌گردیم و به خیل عظیم آدم بزرگ‌ها می‌پیوندیم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:19  توسط آنته  | 

 

می نوش که عمر جاودانی این است

خود حاصلت از دور جوانی این است

 

                                             هنگام گل و باده و یاران سرمست

                                             خوش باش دمی که زندگانی این است

 

*****************************************

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

 

                                             با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

                                             چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

 

*****************************************

 

ایدل غم این جهان فرسوده مخور

بیهوده نه‌ای غمان بیهوده مخور

 

                                             چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

                                             خوش باش غم بوده و نابوده مخور

 

*****************************************

 

خیام نیشابوری

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:45  توسط آنته  | 

 

 

اشکی هم نیست. حتی یک قطره!

حالا خطر بزرگی مثل خندیدن می‌تواند تهدیدم کند.

نه، جدی و خشک خواهم شد!

گوشهایم را خواهم گرفت، دهانم را خواهم بست و جدی و خشک خواهم شد.

و وقتی دوباره باز شوند، کی می‌داند، شاید برای آن باشد که داستانی بشنوند، داستانی بگویند. داستانی کوچک با موجودات زنده که روی زمینی قابل سکونت انباشته از مردگان، بیایند و بروند. داستانی مختصر با شب و روز که آن بالا بیایند و بروند.

و من امید بسیار دارم، قول می‌دهم.

پشه‌ی خوشبختی-  Olice

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:58  توسط آنته  | 

 

کارولینای عزیز...

 

بعد از چندین ماه بی‌خبری، فرانچسکا برایم نامه‌ای فرستاد که در آن نوشته بود: "عاقبت در یک بعدازظهر بهاری تصمیم گرفتم ازدواج کنم". حالا اوایل ماه می بود و تقریباً دو ماهی از ازدواج فرانچسکا می‌گذشت. در نامه‌اش نوشته بود: "اگر دعوت به سینمای آن روز بعدازظهر مرا قبول کرده بودی، همه چیز فرق می‌کرد و شاید من هرگز ازدواج نمی‌کردم. می‌بینی مارچلو، زندگی به همین مضحکی‌ست. یک اتفاق ساده‌ی کوچک به سادگی می‌تواند سرنوشت تو را تغییر دهد. و من به اتفاقات کوچکی فکر می‌کردم که تمام این سال‌ها سرنوشت مرا تغییر داده بود.

 

می‌دانی کارولینا، گاهی با خود فکر می‌کنم زمان می‌گذرد و آرام آرام مرا و آن‌ها که دوست مانده‌اند را به کام خود می‌کشد. گاهی از همه‌ی آن چه که ممکن است روزی دیگر نباشد آن‌قدر می‌ترسم که دلم می‌خواهد تمام لحظه‌های حاضر را به بند بکشم و برای همیشه جاودانه کنم. به هر قیمتی. اما زمان از دستانم سر می‌خورد و مرا با پس‌مانده‌های ذهنم تنها می‌گذارد . این روزها را بیشتر با نشخوار خاطراتم می‌گذرانم. به فرانچسکا فکر می‌کنم، به حرف‌هایش، به طنز تلخ همیشگی‌اش، و به این که چه قدر دلم برایش تنگ خواهد شد.

 

می‌گوید: حالا می‌توانم انتقام تمام روزهای گذشته را از تو بگیرم. به تلخی لبخند می‌زنم و هیچ نمی‌گویم. با خودم فکر می‌کنم: چه حماقت بزرگی. کاش فرانچسکا می‌دانست دکمه‌ی مورد علاقه‌اش اینجا درست کار نخواهد کرد، کاش می‌دانست. غمگین شده‌ام. چیزی بر قفسه‌ی سینه‌ام سنگینی می‌کند. با هم حرف می‌زنیم، می‌خندیم، و من مانند قدیم‌ها از حرف زدن با او لذت می‌برم.

 

می‌گوید: "بدبختی بزرگی‌ست که آدم بابت عذاب وجدان نداشتن هم عذاب وجدان داشته باشد". به قهقهه می‌خندم و او را سخت درک می‌کنم. سخت...

 

از وبلاگ امین – دلتنگی‌های یک کرم دندون

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:13  توسط آنته  |