تبليغاتX
آنته

چه فکر می کنی؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ای ست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ

که راه بسته می نمایدت

زمان بی کرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج

به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش...


ه.ا. سایه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 1:3  توسط نزهت  | 


غم، قانع نیست. هر چه مدارا کنی، ستیز می‌کند؛ هر چه عقب بنشینی، پیش می‌آید؛ هر چه خالی کنی، پر می‌کند؛ هر چه بگریزی، تعقیب می‌کند. چون که بنشانیش، می‌نشیند آرام؛ چون پر و بال دهی او را، می‌پرد بسیار. غم بیشتر خواه است و سیری ناپذیر. در طلب فضای حیاتی وسیع و سیع‌تر، جمیع ابزارهایی را که در دسترسش قرار بدهی، به کار می‌گیرد. می‌بُرد، می‌تراشد، سوراخ می‌کند، می‌شکند، می‌سوزاند، ویران می‌کند؛ و در سرزمین‌های تازه به دست آورده، خیمه و خرگاه بر پا می‌دارد. غم جوع ِ غم دارد. می‌بلعد، آماس می‌کند و بزرگ می‌شود – آنسان که ناگهان می‌بینی حتی یه سراسر وجود تو قانع نیست. از تو فراتر می‌رود و چون آوازی یأس آفرین و دلهره‌انگیز، در فضای گرداگرد تو طنین می‌اندازد. فرزند تو افسرده می‌شود؛ تنها به خاطر آنکه تو افسرده‌یی. در عین حال غم، مهار شدنی‌ست. به قدرتی که تو برای سرکوب شدنش به کار می‌بری، احتران می‌گذارد. از این قدرت می‌ترسد. عقب می‌نشیند، مچاله می‌‌‌شود، در خود فرو می‌رود، کوچک و کوچک‌تر می‌شود و چون لکه ابری ناچیز، در آسمان پهناور روح تو، کُنج دنجی را می‌پذیرد، و التماس می‌کند: "بگذار اینجا بمانم! مرا برای روز مبادا نگه دار! شادی مقدس است؛ اما همیشه به کار نمی‌آید. محکومم کن، و در سلولی به زنجیرم بکش؛ اما اعدامم نکن! انسان همیشه شاد انسان ابلهی ست. روزی به من نیازمند خواهی شد؛ روزی به گریستن، به در خود فرو رفتن، به بُریدن و به غم متوسل شدن... مرا برای آن روز نگه دار..."

آتش بدون دود- نادر ابراهیمی


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 15:36  توسط نزهت  | 


تو آفتاب ِ نیمه‌ی مردادی، من دانه‌های برف ِ زمستان‌ام

هی از تب ِ تو آب شدم دیگر، چیزی نمانده‌است به پایان‌ام

یلدا چه صیغه‌ای‌ست!؟ نمی‌فهمم، بی تو تمام ِ زندگی‌ام یلداست

وقتی شبیه ِ شب‌پره‌ها از روز، از هر چه روشنی‌ست گریزان‌ام

آن روزها که زندگی‌ام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو می‌چرخید،

وقتی رسول ِ پیکر ِسوزان‌ات، یکباره ریخت در تن ِ ایمان‌ام،

وقتی که آیه آیه غزل می‌خواند، لب‌هات روی ِ کاتب ِ دستان‌ام،

باران ِ واژه‌هات که می‌بارید هی سوره

سوره

سوره

به قرآن‌ام،

وقتی ولی‌عصر برای من، از مسجد‌الحرام گرامی‌تر...

تو مسجد‌الحلال شدی ای ماه، درسعی ِراه ِ رشت به تهران‌ام

من مرده‌ام چقدر حواست نیست، موسای ِمن عصای ِعزیزت کو؟

اعجاز ِ اشتباه ِ تو حالا من، یک اژدها به هیأت ِ انسان‌ام

زن نیستی عزیز، بفهمی من بی امن ِ دست‌هات چه تنهایم

حالا که دست‌های نجیب‌ات را، دیگر قرار نیست که دستان‌ام...

انگشت‌هام در تب ِ لب‌هایت، من بین ِدست‌هات ترک برداشت

با بوسه‌هات زلزله برپا شد، در تار و پود ِ پیکر ِ سوزان‌ام

در امتداد ِ نیمکت ِ چوبی ، من ذرّه

ذرّه

ذرّه

فرو

پا

شید

تو ذرّه ذرّه گرگ شد و آرام، چون برّه‌ای کشید به دندان‌ام

«فاتی» بجای ِ«فاطمه» هم خوب است، یک ذرّه لوس هست ولی بد نیست

سرهم نگو، شکسته بخوان من را، حالا که تکّه‌ پاره و ویران‌ام...

*****

تو آفتاب‌ ِ نیمه‌ی مردادی،

من

دانه‌های برف ِ زمستانی

هی از تب ِ تو آب شدم دیگر ، چیزی نمانده ‌است به پایان‌ام ...


فاطمه حق وردیان


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 12:34  توسط نزهت  | 


من زمانی دراز در سیرک زیسته‌ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بند‌بازانی که از ریسمانی بس نازک راه می‌روند نگران بوه‌ام، اما اين حقیقت را با تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نا استوار سقوط می‌کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترين الماس این جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است، شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بند‌بازی ناشی خواهی بود و بند‌‌بازان ناشی همیشه سقوط می‌کنند. دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگ‌ترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می‌درخشد.

نامه‌های چارلی چاپلین به دخترش- مهشید ظریف

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 16:34  توسط نزهت  | 


روزی به رؤیایت که هنوز با من است

حسادت خواهی کرد

روزی که دیگر هیچ نشانی از من نخواهی داشت...

نوید توسلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 23:39  توسط نزهت  | 


راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي‌كنم:
امروزه فقط حرفهاي احمقانه بي‌خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بي‌احساسي خبر مي‌دهد،
و آنكه مي‌خندد، هنوز خبر هولناك را نشنيده است.
اين چه زمانه ايست كه
حرف زدن از درختان عين جنايت است
وقتي از اين همه تباهي چيزي نگفته باشيم!
كسي كه آرام به راه خود مي‌رود گناهكار است
زيرا دوستاني كه در تنگنا هستند
ديگر به او دسترس ندارند.
اين درست است: من هنوز رزق و روزي دارم
اما باور كنيد: اين تنها از روي تصادف است
هيچ قرار نيست از كاري كه مي‌كنم نان و آبي برسد
اگر بخت و اقبال پشت كند، كارم ساخته است.
به من مي‌گويند: بخور، بنوش و از آنچه داري شاد باش
اما چطور مي‌توان خورد و نوشيد
وقتي خوراكم را از چنگ گرسنه‌اي بيرون كشيده‌ام
و به جام آبم تشنه‌اي ‌ر است .

اما باز هم مي‌خورم و می‌نوشم
من هم دلم مي‌خواهد كه خردمند باشم
در كتابهاي قديمي آدم خردمند را چنين تعريف كرده‌اند:
از آشوب زمانه دوري گرفتن و اين عمر كوتاه را
بي‌وحشت سپري كردن
بدي را با نيكي پاسخ دادن
آرزوها را يكايك به نسيان سپردن
اين است خردمندي.
اما اين كارها بر نمي‌آيد از من.
راستي كه در دوره تيره و تاري زندگي مي‌كنم.
II
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زماني كه گرسنگي بيداد مي‌كرد.
در زمان شورش به ميان مردم آمدم
و به همراهشان فرياد زدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
خوراكم را ميان معركه‌ها خوردم
خوابم را كنار قاتل‌ها خفتم
عشق را جدي نگرفتم
و به طبيعت دل ندادم
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
در روزگار من همه راه‌ها به مرداب ختم مي‌شدند
زبانم مرا به جلادان لو مي داد
زورم زياد نبود، اما اميد داشتم
كه براي زمامداران دردسر فراهم كنم!
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت‌.
توش و توان ما زياد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور ديده مي‌شد اما
من آن را در دسترس نمي‌ديدم.
عمري كه مرا داده شده بود
بر زمين چنين گذشت.
III
آهاي آيندگان، شما كه از دل توفاني بيرون مي‌جهيد
كه ما را بلعيده است.
وقتي از ضعف‌هاي ما حرف مي‌زنيد
يادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چيزي بگوييد.
به ياد آوريد كه ما بيش از كفش‌هامان كشور عوض كرديم.
و نوميدانه ميدان‌هاي جنگ را پشت سر گذاشتيم،
آنجا كه ستم بود و اعتراضي نبود.
اين را خوب مي‌دانيم:
حتي نفرت از حقارت نيز
آدم را سنگدل مي‌كند.
حتي خشم بر نابرابري هم
صدا را خشن مي‌كند.
آخ، ما كه خواستيم زمين را براي مهرباني مهيا كنيم
خود نتوانستيم مهربان باشيم.
اما شما وقتي به روزي رسيديد
كه انسان ياور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوري كنيد!

وصيت نامه برشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 14:23  توسط نزهت  | 

جواب خدا به این همه بدبختی و فقر چیه؟

مطمئن باش جواب خدا به تو سوسیالیسم الهی نیست. جواب خدا به فقرا خوشبختیای کوچیک کوچیکه.

وقتی گرسنه‌ای یه لقمه نون خوشبختیه.

میدونی وقتی تشنه‌ای یه قطره آب خوشبختت میکنه.

وقتی خوابت میاد یه چرت میزنی خوشبخت عالم میشی.

تو برای اینکه خوشبخت بشی، باید یه چیزی از دست بدی نه اینکه به دست بیاری.

خوشبختی یه خط نیست. خوشبختی یه مشتی از لحظاته. میدونی لحظه‌ای که میخندی. درسته این لحظات مثل نقطه‌های ریزاند، ولی وقتی به هم نزدیک میشن یه خط درست می‌کنند. من فکر میکنم فقرا خیلی خوشبخت‌ترن تا آدمایی که مثلاً مثل ما فکر میکنن که به انتهاش رسیدن. اونوقت مردم فکر میکنن که خدا چرا پولدارا رو بیشتر دوست داره. پس چرا فقرا رو آفریده. ولی من فکر میکنم فقرا خیلی خوشبخت‌ترن. خدا بیشتر دوسشون داره. خدا فقرا رو آفریده که با چیزای کوچیک کوچیک خوشبختشون کنه.

میدونی سوال هنوز به حال خودش باقیه. اگر میگی خدا پولدارا رو دوست نداره کی اینا رو پولدار کرده؟ کی اینا رو خلق کرده غیر از خودش؟ پس یا خدا نیست یا اگه هست عادل نیست. البته می‌بخشی.

 فریاد مورچه‌ها - محسن مخملباف


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 22:38  توسط نزهت  | 

 

به قول آزیتا:

تو همانی

فقط دوری

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 13:19  توسط نزهت  | 


سه‌تار، ساز اختناق است، ویولون ساز دموکراسی. از بس صداش لاجون است؛ بغض ِ فروخورده است انگار؛ طنين ِ مخفی ِ ترس و شیدایی. می‌گویند یک نفر شنونده برایش کم است، دو نفر زیاد. اما دیده بودم حوالی سه صبح که همه‌ی اشباح مدرنیته در خواب‌اند و دیگر نه صدای رفت و آمد ماشینی هست و نه صدای دور و در هم ِ کارخانه‌ای، چنان رسا می‌شود این صدا که باید خفه‌اش کنی از ترس همسایه. دیده بودم که اگر وسیله‌اش نکنی برای رونق ِ دکان رازهاش را پرده در پرده باز می‌کند بر تو. آخر، زن است این ساز (از پشت نگاهش کن، موهاش را بافته انگار) و حساس است همانقدر که هر زنی. قهر می‌کند با تو. راه نمی‌دهد تو را به خودش اگر که نادیده بگیری‌اش. چقدر هم که اهل حسادت است این ساز!

وردی که بره‌ها می‌خوانند- رضا قاسمی


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 2:44  توسط نزهت  | 


پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم، از دیگران شکوه آواز می‌کنم

فریاد می‌کشم که ترکم گفته‌اند!

چرا از خود نمی‌پرسم: کسی را دارم که احساسم را

اندیشه و رؤیایم را

زندگی‌ام را با او قسمت کنم؟

آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود...

مارگوت بیکل

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 10:5  توسط نزهت  |