|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
لحظه هايي هست كه سر فرازانه بر قله كوه يگانه اي ايستاده اي، با يك نگاه سر تا سر زميني يكدست و بي پستي بلندي را مي نگري، زمين همواري كه همه خطها و رنگهايش يك منظره واحد را تشكيل مي دهد. و لحظه هاي ديگري هست كه در پايين كوهي، و در مي يابي كه هر تكه زمين، با نشيبها و فرازها و چشم اندازهايش وجودي مستقل دارد... " همه مي ميرند- سيمون دوبووار "
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 8:44 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بی اعتمادی دری است خودستايي و بيم چفت و بست غرور است و تهيدستی ديوار است و لولاست زندانی را که در آن محبوس رای خويشيم دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواهِ ديگران بودن از رخنه هايش تنفس می کنيم تو و من توان آن را يافتيم که برگشاييم که خود را بگشاييم... " مارگوت بيکل "
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 9:37 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خداوندا ! آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم... و شهامتي تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم... و دانشي تا بدانم تفاوت اين دو را... خداوندا ! به من فهم ده، تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميلِ من رفتار كنند. " جبران خليل جبران "
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 8:45 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كه نخواهي بجنگي با چشمانت و بگذاري پلكهاي سرخ سنگينت روي هم بلغزند. اگر شانه هايت آنقدر كوفته باشند كه نتواني حتي بار افكار مشوشت را به دوش بكشي. آنوقت سرت را آنقدر محكم تكان بدهي كه همه شان پر بكشند و بروند و دست از سرت بردارند. راستي تو فكر مي كني دلتنگي به خاطر اين است كه سينه ات كوچك مي شود و جاي دلت را تنگ مي كند يا به خاطر اينكه دلت بزرگ مي شود و در سينه ات جا نمي گيرد؟! چه فرقي مي كند؟ بعضي وقتها آنقدر خسته مي شوي كه دلتنگي بي معني مي شود. مثل تمام معني ها كه وقت خستگي تنها سنگيني شان را حس مي كني. به اندازه يك پلك روي هم گذاشتن به سفر بروي... " از وبلاگ دلتنگی های يک کرم دندون "
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:39 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شايد برای حادثه بايد گاهی کمی عجيب تر از اين باشم با اين همه تفاوت احساس می کنم که کمی بی تفاوتی بد نيست امضای تازه من ديگر امضای روزهای دبستان نيست ای کاش آن نام را دوبار ه پيدا کنم ای کاش آن کوچه را دوباره ببينم آنجا که ناگهان يک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لا به لای خاطره ها گم شد با چشم های کودکی من نشسته است از دور لبخند او چقدر شبيه من است! آه، ای شباهت دور! ای چشم های مغرور! اين روزها که جرئت ديوانگی کم است بگذار باز هم به تو بر گردم! بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببينم! بگذار در خيال تو باشم بگذار... بگذريم! اين روزها خيلی برای گريه دلم تنگ است! قيصر امين پور
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 12:44 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سنگ ها هم حرف ها يي مي زنند گوش كن خاموش ها گويا ترند...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 8:6 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
" هر صبح با شنيدن يك عطسه مي ايستم كه حادثه از خانه بگذرد آنگاه دنبال آن به راه مي افتم " محمد علي بهمني
+
نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1385ساعت 8:49 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مثل هميشه هاي من اي ناگهان! ببار بر اين دعايِ تشنه، كمي آسمان ببار بر خواب مه گرفته انبوه واژه هام يك شب به جاي صاعقه، رنگين كمان ببار آه! اي طنين آبي ديروز هاي سبز جاري تر از هميشه بر امروزمان ببار موعود من! به حرمت اندوه آدمي بر بي ستارگان زمين! آسمان ببار از نوشخنده هاي زلال فرشتگان جامي بنوش و بر برهوت جهان ببار گسترده ايم سفره ايمان، اجابتي! يك ناگهان بشارت و لبخند و نان ببار بر زخم هاي دير سال زمين - آدم و گناه – اي بغض دير مانده هفت آسمان ببار " اي آخرين صداي صداها" در اين كبود از دور دست خاطره پژواك سان ببار شعرم غروب كرد ولي تشنه ام هنوز بر من ببار اي عطشِ بي كران! ببار " محمد رضاروزبه "
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 8:25 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
براي ساختن يه دنياي بدونِ درد لازم نيست كه تموم دنيا رو عوض كني قلب خودتو عوض كن مطمئن باش كه همين كافيه...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 16:41 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوست ندارم تنهايي رو با نگاه هاي دروغ، خنده هاي قلابي، مي گم حالا كه من و تنهايي اين همه با هم صميمي شديم پس بهتره كه تا آخر دنيا با هم باشيم. تنهايي دستاي سردش رو مي ذاره رو گونه هاي يخ زده من و ميگه: اگه اين طوري فكر مي كني پس ديگه چرا اشك تو چشمات.... بسه ديگه، هيچي نگو، اين مال اينه كه سرما خوردم. به جاي چشمام لبامو نگاه كن. ببين دارن بهت لبخند مي زنن!
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 16:45 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خود را بر رؤيا بيفكن وگرنه تكرار، سر نگونت خواهد كرد ( درختان ريشه هاي خويشتن اند و نسيم، نسيم است ) به قلب خود مؤمن باش حتي اگر درياها شعله ور شوند ( و با عشق زي حتي اگر ستارگان وا پس روند ) گذشته را ارج بنه، اما آينده را خوشامد گوي ( و مرگت را در اين جشن پيوند به رقص وادار ) دنيا را به هيچ مگير با فرومايگانش و قهرمانانش ( معبود، دختركان را دوست دارد و فردا را و زمين را... ) كامينز
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 7:40 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود و انسان با نخستين درد در من زنداني ستمگري بود كه هرگز به آواي زنجيرش خو نكرد... " شما كه غريبه نيستيد -هوشنگ مرادي كرماني"
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10:20 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خانه ام وقتي كه مي آيي، تمامش مال تو هر چه دارم غيرِ تنهايي، تمامش مال تو صد دوبيتي، صد غزل دارم و حتي يك بغل شعر هاي خوبِ نيمايي، تمامش مال تو ضرب آهنگِ غزل هايم صداي پاي توست اين صداي پاي رؤيايي، تمامش مال تو بيكران سبز اقيانوس آرام دلم اي پري خوب دريايي، تمامش مال تو عشق من، عشق زميني نيست باور كن عزيز عشقم- اين عشق اهورايي- تمامش مال تو باز هم بيت بد، پايان شوم مال من بيت هاي خوب بالايي تمامش مال تو...
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 13:24 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همان مقدار وقتي كه براي گلت صرف كرده اي باعث ارزش و اهميت گلت شده است. آدمها اين حقيقت را فراموش كرده اند. اما تو نبايد فراموش كني. تو مسئول هميشگي آن مي شوي كه اهليش كرده اي. تو مسئول گلت هستي... فقط چيزهايي را كه اهلي كني مي تواني بشناسي. آدم ها ديگر وقت شناختنِ هيچ چيز را ندارند. همه چيزها را ساخته و آماده از فروشنده ها مي خرند. ولي چون كسي نيست كه دوست بفروشد آدم ها ديگر دوستي ندارند!!! شازده کوچولو- آنتوان سنت اگزوپری
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 9:7 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
غروب يه ستاره دنيام و زير و رو كرد دلم تو اوج ترديد فقط يه آرزو كرد كاشكي سفر مي رسوند ما رو به بي نهايت اما حالا جاده ها مونده به سمت غربت همخونه قديمي صبرم و از من نگير تو واژه بودني، معني رفتن نگير شايد كه لحظه هامون غريبه باشه با هم نگو كه فرصتي نيست، نگو آخر راهم تو اين غروب دلگير، اي از ترانه لبريز نزار بپيچه اينجا بوي غريب پاييز....
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 16:6 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هيچ وقت موفق نمي شوي او را ساكت كني. حتي اگر وانمود كني كه به حرفهايش گوش نمي كني، او آنجا در سينه تو خواهد بود و مدام آنچه راكه درباره زندگي و دنيا فكر مي كند، تكرار خواهد كرد... " كيمياگر- پائولو كوئليو "
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:3 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روبروي ديوار كودكي مي ايستاديم و هي سايه هامان را با سنگ مي زديم خاطرت هست؟ روزي تو به من گفتي سايه ها مثل انگشت اشاره اند به سمت نور و... تمام تنم لرزيد ديروز از آن كوچه گذشتم آن ديوارها ريخته اند اما... سايه هامان باقي است... " آرش مرزندي "
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 8:36 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت هر كسي دو تا است، و خدا يكي بود و يكي چگونه مي توانست باشد؟ هر كسي به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست و خدا كسي كه احساسش كند نداشت عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است كه آن را ببيند خوبي ها همواره نگران كه آن را بفهمد و زيبايي همواره تشنه دلي است كه به او عشق ورزد و قدرت نيازمند كسي است كه در بربرش رام گردد و غرور در جستجوي غروري است كه آن را بشكند و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور اما كسي نداشت و خدا آفريدگار بود و چگونه مي توانست نيافريند زمين را گسترد و آسمان رابركشيد كوه ها برخاستند و رودها سرازير شدند و درياها آغوش گشودند و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت و باران ها و باران ها و باران ها... گياهان روييدند و درختان سر بهم دادند و مراتع سرسبز پديدار گشت و جنگل هاي خرم سر برداشتند. حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و ماهيان خرد سينه درياها را پر كردند. و قرنهاگذشت و ميگذشت و درختان گونه گون، گلهاي رنگارنگ و جانوران " در آغاز هيچ نبود، كلمه بود و آن كلمه خدا بود. "! و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود و بانبودن چگونه توانستن بود؟ و خدا بود و با او عدم بود و عدم گوش نداشت حرفهايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود نمي گوييم و حرفهايي هست براي نگفتن، حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند. حرفهاي خوب و بزرگ و ماورايي همين هايند. و سرمايه هر كسي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد. حرفهاي بيقرار و طاقت فرسا كه همچون زبانه هاي بيتاب آتشند كلماتش هر يك انفجاري را در دل به بند كشيده اند اينان در جستجوي مخاطب خويشند اگر يافتند آرام ميگيرند و اگر نيافتند روح را ازدرون به آتش ميكشند و هر لحظه حريقهاي دهشتناك و سوزنده اي در درون بر مي افروزند. و خدا براي نگفتن حرفهاي بسيار داشت درونش از آنها سرشار بود و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد؟ خدابود و عدم. جز خدا هيچ نبود در نبودن نتوانستن بود، با نبودن نتوان بودن و خداتنها بود هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت... " دكتر علي شريعتي "
+
نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 14:1 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||