تبليغاتX
آنته
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
 

من به اندازه يك ابر دلم مي گيرد

 

وقتي مي بينم حوري - دختر بالغ همسايه-

 

پاي كمياب ترين نارون روي زمين فقه مي خواند...

                                                  

                                                      سهراب سپهری

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 9:19  توسط آنته  | 

 

نمي دانم آيا در پس اين نمودها، حقيقتي پنهان و برتر از من هست

 

 و جريان دارد يا نه

 

و نمي خواهم بدانم

 

 برايم اهميتي ندارد،

 

 من انبوه پديدارها را مي آفرينم و با تركيبي كامل از رنگها،

 

در مقابل اين مغاك نقش پرده اي عظيم و پر زرق و برق را مي كشم،

 

نخواه پرده را كنار بزنم تا نقش را ببيني

 

نقش همان پرده است كه مي بيني...

 

                                                                بيداري- نيكوس كازانتزاكيس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 8:14  توسط آنته  | 

 

بگذار هر روز

 

رويايی باشد

 

باور کردنی

 

بگذار هر روز

 

عشقی باشد

 

دچار شدنی

 

بگذار هر روز

 

بهانه ای باشد

 

حيات بخشيدنی...

 

کلوديا آدرين گراندی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 9:5  توسط آنته  | 

 

می خوام برم به خونه مون سفره دل رو وا کنم

برم کنار پنجره از شب تا صبح دعا کنم

پنجره بچگيام - که بوی خوب نور داره -

قلکای خيالمو پر از شور و صدا کنم

دست بزارم تو دريای دستای گرم مادرم

بگم خيلی دوست دارم عقده دل رو واکنم

وقتی بابام مياد خونه داد بزنم خوش اومدی

بابام منو بغل کنه منم براش هورا کنم

غروب که شد قدم زنون برم به باغ آلوچه

تا هر کسی شاخه شکست فوری باهاش دعوا کنم

راستی ميگم بچگی ام چه عالمی داره بابا

ميشد برم به اون روزا دانشگاه رو رها کنم؟

اگه ميشد قول ميدادم مشق شبم تميز باشه

تا وقتی که بزرگ شدم خط خوشی پيدا کنم

برم پيش معلمم - همون که خيلی اخمو بود -

شايد برم توی دلش يه جايی دست و پا کنم!

ای بابا اين روزا عجب بهونه گيره دل من

پاشم برم اين غزل و تو قاب روياها کنم...

                                                            سحر هاشمی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 19:26  توسط آنته  | 

 

چه کوچک عين بادوم زميني،

 

چه گنده عين غول بيابوني،

 

به هر حال همه مون يه اندازه ايم

 

وقتي چراغ رو خاموش کنيم.

 

چه غني عين سلطان

 

چه فقير عين گدايان،

 

هر دومون يه اندازه مي ارزيم

 

وقتي چراغ رو خاموش کنيم.

 

قرمز باشيم، سياه يا نارنجي باشيم،

 

زرد باشيم يا سفيد باشيم،

 

همه عين هم مي مونيم،

 

وقتي چراغ رو خاموش کنيم.

 

خب، شايد اين راهش باشه

 

که همه چيز رو به راه بشه:

 

اينکه خداوند دست برسونه،

 

چراغ ها رو خاموش کنه.

 

                  شل سيلورستاين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:42  توسط آنته  | 

 

ماهي شده بود باورش

 

تور اگه بندازن سرش

 

ميشه عروسِ ماهيا

 

شاه ماهي ميشه همسرش

 

ماهي نبود باورش

 

نگاه ِگرم ماهيگير

 

ميشه نگاهِ آخرش...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 16:2  توسط آنته  | 

 

عجب حكايت تلخي است

 

زنده به گوري اين همه واژه

 

 در نگاهِ باستاني اين همه آدم...

 

و سوسوي چشمان آتشكده اي كه ديگر نمي سوزد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:48  توسط آنته  | 

 

تو از درختي كه ريشه اش

 

در باد مانده باشد،

 

چه مي داني؟!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:5  توسط آنته  | 

 

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند

 

رؤياهايش را آسمان پرستاره ناديده مي گيرد

 

و هر دانه برفي به اشكي نريخته مي ماند

 

سكوت سرشار از سخنانِ ناگفته است

 

از حركاتِ ناكرده، اعتراف به عشق هاي نهان

 

و شگفتي هايِ بر زبان نيامده

 

در اين سكوت، حقيقت ما نهفته است

 

حقيقت تو و من...

                                                         " مارگوت بيکل "

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 7:41  توسط آنته  | 

 

زندگی بال و پری دارد با وسعتِ مرگ

 

پرشی دارد اندازه عشق

 

زندگی چيزی نيست که لبِ طاقچه عادت از ياد من و تو برود...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:52  توسط آنته  | 

 

گاهي وقت ها نمي دانم اصلاً چرا زاده شدم.

 

اگر من نبودم، در اين دنيا چه چيزي كم بود؟

 

آيا اصلاً هيچ تغييري احساس مي شد؟

 

يعني اگر بعد از اين يك روز نباشم، كسي هواي مرا مي كند؟

 

يا اشكي برايم سرازير مي شود؟

 

يا حتي دلي به يادم مي افتد؟

 

نمي دانم...

 

اگر من نبودم

 

شايد خدا يك بنده عاصي كمتر داشت

 

شايد كشورم يك آدم اضافي كمتر داشت

 

شايد هر ثانيه اي يك نفس كمتر از هواي زمين كم مي شد

 

شايد به اندازه حجمم، روي زمين جا بيشتر بود.

 

شايد به اندازه وزنم بار زمين سبك تر بود.

 

شايد...

 

شايد جاي برادرم در اتاق راحت تر بود

 

و حتي جاي مردم در اتوبوس

 

يك نفر در كوچه هاي شهر

 

در كلاس

 

كمتر بود

 

شايد...     

 

شايد اصلاً همين كه نباشم بهتر بود

 

اما بعد بيشتر كه فكر مي كنم

 

بيشتر كه احساس مي كنم

 

مي بينم اگر من نبودم

 

بعضي روزها

 

" دلم براي خودم تنگ مي شد "

 

براي خودم گريه مي كرد

 

دلم براي خودم مي گرفت

 

اگر من نبودم

 

بعد دلم چه مي كرد؟!!!

 

                       ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 12:56  توسط آنته  | 

 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

 

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

 

 ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد

 

 به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

 

كه او يكريز و پي در پي دم گرم خودش را بر گلويم سخت بفشارد

 

 و خواب خفتگان خسته را آشفته سازد

 

بدين سان بشكند هر دم سكوت مرگبارم را...

 

                                                     " دكتر علي شريعتي "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 8:15  توسط آنته  | 

 

يك لحظه خواست روي زمين خم شود، نشد

 

مي خواست مثلِ حضرت آدم شود، نشد

 

كوشيد خوابهاي قشنگي كه ديده بود

 

در خاطرش دوباره مجسم شود، نشد

 

باران گرفت به سرعت دويد تا

 

چيزي براي گريه فراهم شود، نشد

 

باريد تا شكستن ِ اين بغضهاي شور

 

بر زخم شانه هاي تو مرهم شود، نشد

 

انواع سيب هاي زمين را گناه كرد

 

تا بلكه مستحق جهنم شود، نشد

 

او چند لحظه پيش خودش را به دار زد

 

مي خواست از ميانِ شما كم شود، نشد

 

اين روزها براي مسيحي كه مرده است

 

هر كس كه خواست حضرت مريم شود،...

 

                                آرش فرزام صفت

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 9:38  توسط آنته  | 

 

اگه حرفمو شنيدي

جنگل و نده به پاييز

 

كاري كن درختِ باغچه

 

تن نده به خنجرِ تيز

 

با جوونه ها يكي شو

 

قد بكش نگو كه سخته

 

جنگلِ تازه به پا كن

 

هر يه آدم يه درخته...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 13:7  توسط آنته  |