|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد راهي نروم كه بيراه باشد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است همه چيز روبراه است و بر وفقِ مراد است و خوب تنها، تنها دلِ ما دل نيست! ؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 10:7 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هميشه مي شود صريح و صادقانه حرف زد و شعبده نكرد شبيه خلصه مه و گياه، سايه وار، ساده بود [ نديده اي كه سايه ها چقدر خاكي اند؟ ] خدا كند سپيده گويه هاي من سپيده را بگسترد بياكه عاميانه با خداي خويش درد دل كنيم... ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 14:10 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
يه روزي اون قديم نديما... آسمون به زمين خيلي نزديك بود و آدما هر وقت گرسنه مي شدن، تكه اي از آسمون رو مي كندن و مي خوردن و اضافه هاش رو مي ريختن تو سطل آشغال خدا كه ديد آدما خيلي ناشكرند، آسمون رو برد بالا و بالا و بالا تر... دورِ دورِ دور... كه دست هيچ آدم كوتاهي ديگه بهش نمي رسه!!! "يه قصه از قصه هاي كودكي مونامو"
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 14:12 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
و من يكباره به فكر تازه اي افتادم: مي بيني؟ مي بيني چطور شده؟ جا پاي هيشكي سالم نمونده. جا پاي كي سالم مونده كه مال تو بمونه؟ جا پاي مردم كه لازم نيس باقي بمونه. جا پاي مردم بايست راه رو باز كنه. مهم اينه كه راه باز شه
كه برفاي روي جاده كوبيده بشه. جاده كه باز شد، ديگه جا پا به چه درد مي خوره؟ مال تو هم همينطور. گيرم كه جاپات گم بشه، عوضش تو جاده گم شده. تو جاده اي كه از رو برفاجلو ميره. تو جاده اي كه مردم ازش ميان و ميرن. گيرم كه جا پات گم ميشه، اما عوضش جاده باز شده. جاده ميون برفا...
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 9:44 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند نه هرکه آينه دارد سکندری داند نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاه داری و آيين سروری داند تو بندگی چو گدايان به شرط مزد نکن که دوست خود روش بنده پروری داند غلام همت آن رند عافيت سوزم که در گدا صفتی کيمياگری داند وفا و عهد نکو باشد ار بياموزی وگرنه هرکه تو بينی ستمگری داند بباختم دل ديوانه و ندانستم که آدمی بچه ای شيوه ی پری داند هزار نکته ی باريک تر ز مو اينجاست نه هرکه سر بتراشد قلندری داند مدار نقطه ی بينش ز خال توست مرا که قدر گوهر يکدانه جوهری داند به قدّ و چهره هرآن کس که شاه خوبان شد جهان بگيرد اگر دادگستری داند ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند حافظ
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:31 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هر كسي تكه اي از آن را برداشت و خويشتن را در آن رؤيت كرد و گمان برد كه همه حقيقت پيش اوست. حال آنكه حقيقت در بين همگان تقسيم شده بود... " زندگي رنگ است" " محسن مخملباف "
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:35 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پرسه هاي هميشگي زيباست با همين بوران و همين رؤيا كه در انتهاي ساقه ها رسوب مي كند ولي پشت آن ميز شكسته كسي فلسفه مي بافد و نمي بيند كم رنگ ترين تبسم هايم بر دست تمام كوچه ها باريده است نگاهي كن و حرفي بزن... " آرش مرزندي "
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:45 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ميره و افسوسشو مي خوري. ميري و افسوستو نمي خوره. جا مي ذاري. جا مي موني.... مسخره نيس؟ مسخره ست. بي شير وشكر- حميد امجد
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 9:20 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من از زماني كه قلب خود را گم كرده است، مي ترسم من از تصور بيهودگي اينهمه دست و از تجسم بيگانگي اينهمه صورت مي ترسم من مثل دانش آموزي كه درس هندسه اش را ديوانه وار دوست مي دارد، تنها هستم و فكر مي كنم كه باغچه را مي شود به بيمارستان برد من فكر مي كنم... من فكر مي كنم... من فكر مي كنم... و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهي مي شود... " فروغ فرخزاد"
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 9:14 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
كاش در دهكده عشق فراواني بود توي بازار صداقت كمي ارزاني بود كاش اگر گاه كمي لطف به هم مي كرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب روي شفاف ترين خاطره مهماني بود كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد قرض ميداد به ما هر چه پريشاني بود كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود مثل حافظ كه پر از معجزه و الهام است كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود چقدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود كاش سهراب نمي رفت به اين زوديها دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود كاش دلها پر افسانه نيما مي شد و به يادش همه شب ماه چراغاني بود كاش اسم همه دختركان اينجا نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود دل اگر رفت، شبي كاش دعايي بكنيم راز اين شعر همين مصرع پاياني بود... مريم حيدر زاده
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 11:32 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هيچ كس مانندِ تو نيست و تو نيز شبيهِ هيچ كس نيستي. بنابراين، سفرِ زندگي را تنهايِ تنها طي مي كني. تجربه ي تو از زندگي، از تو مي جوشد و در تو مي ماند. رازِ تو را هيچ كس جز خود تو در نخواهد يافت. از هيچ كس جز خود تقليد نكن. هيچ سلطه اي را بر فكر و روح خود نپذير. تو آزادي كه حقيقتِ خود را بيافريني. حقيقت، مطابقتِ انديشه با چيزي خارجي نيست. حقيقت، در انس تو با هستي آفريده مي شود. هستي داشتن، يعني خود را شناختن. هستي داشتن، يعني فرد بودن. هستي داشتن، يعني آزاد بودن. هستي داشتن، يعني آزادانه خود را برگزيدن. ما مدام بر سرِ دو راهي انتخاب خود يا هيچ قرار گرفته ايم. ما محصول اين انتخاب هاي دم به دم هستيم. ما مدام خود را مي آفرينيم. ما شدني مدام هستيم. آزادي؛ شكوهِ آدمي بودن. آزادي خود را به جمع و جماعت نسپار. آزادي، شكوه انسان بودن توست. ساده و روشن و آزاد باش. به جاي آنكه داشته هايت را بيش تر كني، ريشه هاي حضورت را عميق تر كن. در اين جا و اكنون زندگي كن. به اين فكر نكن كه در آينده چقدر خواهي داشت؛ به اين فكر كن كه هم اكنون تا چه حد از زندگي بهره مند هستي. هر چه بيشتر داشته باشي، از خود مي كاهي. آري، در ضيافت حضور و هستي، بيش تر يعني كم تر. داشته هاي تو، تو را سنگين و زمين گير مي كنند. ريشه هاي تو، بهره ي تو را از خاك و آسمان زندگي بيش تر مي كنند. در شلوغيِ آشفته بازار دنيا، باز هم خودت باش... در ستايش زندگي- مسيحا برزگر
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 17:46 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||