تبليغاتX
آنته
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
 

سلام...

 

امروز جلسة دفاع از پايان نامه م بود. بالاخره تموم شد.

 

با همة سختي ها و مشكلاتش...با همة روزاي تلخ و شيرينش...

 

خيلي وقت بود كه منتظر چنين روزي بودم...

 

فكر مي كردم تو همچين روزي بايد خيلي خوشحال باشم ولي... نيستم!

 

نميدونم چطوري تفسيرش كنم...

 

 به قول سوفي " يه جور حس غمشادي كه غمش بيشتره!!!"

 

يه عالمه علامت سؤال تو ذهنمه...

 

به نظرت راهي كه تا حالا اومدي درست بوده؟

 

بعدش مي خواي چيكار كني؟ كدوم راه بهتره؟

 

اي كاش آينده اينقدر مبهم نبود...

 

اي كاش مي شد با خيال راحت و مصمم قدم برداشت و نگران نبود...

 

نمي دونم چي ميشه...

 

مي دوني اگه الآن دوباره اون موضوع انشاء رو بهم بدن كه:

 

" چرا غروباي جمعه غم انگيزه ؟"

 

ميگم: خب معلومه... به خاطر اينكه آخرين روز هفته س

 

 و همين آخر بودنشه كه اونو غم انگيز ميكنه!

 

به نظرم همة آخرا يه جورايي غمگينند.

 

آخرِ دوران بچگي... آخرِ دوران مدرسه و محصل بودن...

 

آخرِ دوره دانشجويي... آخرِ هر دوره اي از زندگي...

 

و در نهايت آخرِ زندگي...

 

ولي اگه بخوام يه جور ديگه اي به قضيه نگاه كنم و به قولي مثبت فكر كنم،

 

بايد بگم خب هر آخري ميتونه مقدمه اي باشه براي يه شروع خوب و موفق ديگه...

 

وااااااي من خيلي كار دارم!!! برام دعا كنين لطفن...

 

كمكم كن، كمكم كن، نزار اين گمشده از پا در بياد

 

كمكم كن، كمكم كن، خرمنِ رخوت من شعله ميخواد...

 

هميشه وقتي به آخر مي رسم يادِ اين شعر قيصر امين پور مي افتم كه ميگه:

 

" حرفهاي ما هنوز ناتمام...

 

تا نگاه مي كني، وقتِ رفتن است

 

باز هم همان حكايتِ هميشگي...

 

پيش از آنكه با خبر شوي،

 

لحظة عزيمتِ تو ناگزير مي شود

 

آي... اي دريغ و حسرتِ هميشگي...

 

ناگهان چقدر زود دير مي شود!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:47  توسط آنته  | 

 

اصلن خدايا مگر من موسي هستم و او خضر است كه مدام بايد نپرسم و صبر كنم

 

تا پايان راه؟

 

مگر امكان دارد كه تو در اين عصر فولادي سياه خضر ديگري آفريده باشي؟

 

خدايا! من ديگر باورم را به همه نور و روشني قلب انسان ها از دست داده ام

 

و خط اين ابطال از نقطه قلب خود من آغاز مي شود!

 

خدايا! من تنها در برابر انديشه تو سر تسليم و اطاعت فرو مي آورم و صبر مي كنم

 

و همانطوري كه تو هر زمان به من مي گويي، به تو مي سپارم هر آنچه را كه از

 

توان انساني من خارج است...

 

تو فكر مي كني در اين زمانه كه كشتي هست، اصلن لازم است كه من چنين با

 

امواج دريا بجنگم؟!

 

تو فكر مي كني انساني كه تو آفريدي و امواج دريا چنين بر سرش كوفت،

 

چه مدت ديگر از عمرش را بايد صرف كسب اعتماد و قدرت زيستن ميان آدم ها كند؟!

 

تو فكر نمي كني كه دريافت حقيقتِ تنها بودن و غيرقابل اعتماد بودن آدم ها برخاسته از

 

 بستر مسيريست كه هر انساني در زندگي خود طي مي كند؟

 

اصلن كاش مي توانستم حقيقت را بدانم...حقيقت محض و درست زيستن را

 

و من جز اين نمي خواهم.

 

اصلن...اصلن در نهايت من مي خواهم از تو بپرسم

 

آيا من حق ندارم نشانه اي بخواهم تا قلبم اطمينان يابد؟

 

مي دانم...مي دانم. شايد تو بگويي: نه، نه...

 

نشانه ها فقط در حيطه قدرت خداوند است...

 

و در آخر من با خودم به اين نتيجه مي رسم كه از تو

 

اي خداوند خوب و بزرگ من بخواهم كه به من روشني هديه كني.

 

به من حقيقت زيبا زيستن هديه كني و به من انديشه درست، راه درست

 

و به من قلبي بزرگ كه بتوانم در همه لحظه هاي بزرگ و سختي كه در برابرم هست،

 

فقط و فقط از تو كمك بخواهم و فقط و فقط تو را ناخداي خوب خودم بدانم.

 

كشتيِ من همه درياي تو... چه بسا درياي نا آرام و طوفاني تو.

 

چون مي دانم كه هر جا باشم در قلب آرام و مهربان تو هستم

 

 و از تو مي خواهم كه در تنگناهاي زندگي انسان بودنم را از من نگيري...

 

                                                                           " مونامو "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:24  توسط آنته  | 

 

اي ستاره! اي ستارة غريب

 ما اگر ز خاطرِ خدا نرفته ايم

 

پس چرا به دادِ ما نمي رسد؟

 

ما صداي گريه مان به آسمان رسيد

 

پس از خدا چرا صدا نمي رسد؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:50  توسط آنته  | 

 

با تو ام

 

اي لنگر تسكين!

 

اي تكان هاي دل!

 

اي آرامش ساحل!

 

با تو ام

 

اي نور!

 

اي منشور!

 

اي تمام طيف هاي آفتابي!

 

اي كبودِ ارغواني!

 

اي بنفشآبي!

 

با تو اي دلشورة شيرين

 

با تو ام اي شاديِ غمگين!

 

با تو ام

 

اي غم!

 

غمِ مبهم!

 

اي نمي دانم!

 

هر چه هستي باش!

 

اما كاش...

 

نه، جز اينم آرزويي نيست

 

هر چه هستي باش

 

اما باش!

 

   " قيصر امين پور "

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 9:25  توسط آنته  | 

 

به او بگو كه ترس از رنج از خودِ رنج بدتر است

 

 و بگو كه هيچ قلبي وقتي به دنبال

 

 رؤياهايش بوده است، هرگز رنج نكشيده

 

 چون هر لحظه اين جستجو

 

 لحظه ملاقات باخدا و ابديت است...

 

                             كيمياگر- پائولو كوئليو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:36  توسط آنته  | 

 

وقتي چشمام مي سوزن و قرمز ميشن نشونه اينه كه خسته شدن،

 

 مي خوان استراحت كنن. پس بايد براي مدتي ببندمشون.

 

وقتي گلوم درد ميگيره، مي خواد بگه كه چرك شده،

 

 شايد چركش از جمع شدن حرف هاي نگفتة من تو گلوم باشه،

 

 بايد آب نمك قرقره كنم و بريزمشون بيرون.

 

 وقتي بدنم مي لرزه يعني سردم شده.

 

 بايد به يه جاي گرم پناه ببرم يا اينكه لباس بيشتري بپوشم.

 

وقتي صورتم چروك ميشه داره ميگه

 

حواست باشه، جاي پنجه هاي تيز دنيا رو صورتت

 

 همينطوري داره زيادتر ميشه!

 

                                          " شيما فيلي زاده "

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 10:14  توسط آنته  | 

 

تمام مزرعه از خوشه هاي گندم، پر

 

و هيچ دستِ تمنا غريو سنبله ها را درو نخواهد كرد

 

دروگران همه پيش از درو، دروشده اند!

 

                                             " حميد مصدق "

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:40  توسط آنته  | 

 

وقتی ساده‌ای، ساده عين همين كاغذ كه سفيد است و بی‌نقش،

 

 آن وقت زندگی و آدمها هر چه بخواهند بر تو خواهند نوشت.

 

 اينكه زندگی يا ديگران نقشی از غم بر تو بنويسند

 

 يا نقشی از شادی دست تو نيست، دست تو نيست،

 

چون تو ساده‌ای.


وقتی ذهن سپيد و ساده‌ات را داری خوشی،

 

اما خوشی تو دير نمی‌پايد،

 

هميشه خطی هست، بله يك خط كه به ساده‌گی‌ات می‌خندد.

 

 تقصير خط است يا تو؟ تو نمی‌دانی.

 

هميشه همينطور است.

 

 از وقتی زاده می‌شوی تا وقتی كه می‌ميری،

 

 كابوس يك خط با توست.


با همه اين خط ها تو ساده می‌مانی، چون تو ساده‌ای،

 

 ساده عين همين كاغذ كه سفيد است.


تو ساده‌ای پس ساده می‌مانی،

 

 چون بايد ساده بمانی.


تو ساده می‌مانی،

 

 تقصير زندگی‌است يا تو؟ تو نمی‌دانی.

 

 هميشه همينطور است.

 

از وقتی زاده می‌شوی تا وقتی كه می‌ميری،

 

 كابوس يك خط با توست.

 

                              از وبلاگ زن رشتي ( آزيتا )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:35  توسط آنته  |