تبليغاتX
آنته
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
 

                                                سال نو مبارک...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 23:59  توسط آنته  | 

 

سال‌ها از روزهای بی‌شماری تشکیل شده‌اند که در یک چشم به هم زدن می‌گذرند

 

و من دلم می‌خواهد که هنوز برای خوشبخت شدن وقتی پیدا کنم...

 

                                                           دفترچه ممنوع- آلبادسس پدس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:36  توسط آنته  | 

 

اي فرصت هميشه پر ابهام! اي يأس ناگزير زمستاني!

 

من مي‌روم به سوي بهاري نو، در انتهاي يك شب باراني

 

در برگ‌ريز آن شب پرتشويش، در فصل دردناك فراموشي

 

من ديدم آن شكوه تناور را، از پشت چشم‌هاي تو پنهاني

 

چون شعر ناسرودة يك شاعر، من مانده در اسارت يك ترديد

 

او با تمام حنجره‌اش فرياد، او با تمام يك دل توفاني

 

مي‌گفت:

 

جاي ماندن و مردن نيست، بايد به سمت سرخ‌ترين گل رفت

 

بايد شكست خواب زمستان را، اي شهر سرد و ساكت سيماني!

 

آن شب كه كوچه حس غريبي داشت، گويا شكوه گام مرا مي‌خواند

 

من ماندم و جنون خطر كردن، در جاده‌هاي كور پريشاني

 

اين شهر جاي ماندن و مردن نيست، بايد كه بار سفر بندم

 

فرياد مي‌زنم كه: خداحافظ! اي يأس ناگزير زمستاني...

 

                                                                      " انسيه موسويان "

 

پي نوشت:

 

شهري که خلوت آدم‌‌‌‌‌‌‌ ها در آن از بين رفته،

 

 که مرز ميان پياده رو‌‌‌‌ ها و خيابان‌ هاش، بس که پا خورده، محو شده

 

و آدم‌ ها و ماشين‌ ها در هم مي‌ لولند؛ که هر چه در آن ببيني تازه نيست و قبل از تو

 

 ميليونها نفر آن را ديده‌‌‌‌ اند.

 

 که در آن تو در مظاني؛ که در آن بايد فشار نگاه هاي نامرئي را بر خود تحمل کني...

 

                                                              رازها که تمامی ندارند – لئونارد مايکلز

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 8:9  توسط آنته  | 

 

بايد اِستاد و فرود آمد

 

بر آستان دري كه كوبه ندارد،

 

چرا كه اگر بگاه آمده باشي دربان به انتظار توست و

 

                                                     اگر بي‌گاه

 

به در كوفتنت پاسخي نميآيد

 

كوتاه است در،

 

پس آن به كه فروتن باشي!

 

بدرود!

 

بدرود! ( چنين گويد بامداد شاعر: )

 

رقصان ميگذرم از آستانهيِ اجبار

 

شادمانه و شاكر.

 

از بيرون به درون آمدم:

 

از منظر

 

به نظاره به ناظر.

 

-         نه به هيأت گياهي، نه به هيأت پروانهاي، نه به هيأت سنگی، نه به هيأت بركهاي، -

 

من به هيأت " ما " زاده شدم

 

                         به هيأت پرشكوه انسان

 

 تا در بهار گياه به تماشاي رنگين كمان پروانه بنشينم

 

غرور كوه را در يابم و هيبت دريا را بشنوم

 

تا شريطهيِ خود را بشناسم و

 

جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم.

 

كه كارستاني از اين دست

 

از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بيرون است.

 

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود:

 

توانِ دوست داشتن و دوست داشته شدن

 

توانِ شنفتن

 

توانِ ديدن و گفتن

 

توانِ اندوهگين و شادمان شدن

 

توانِ خنديدن به وسعتِ دل، توانِ گريستن از سويداي جان

 

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوه ناك فروتني

 

توان جليل به دوش بردن بار امانت

 

و توانِ غمناك تحمل تنهايي

 

تنهايي

 

تنهايي

 

     تنهايي يِ عريان.

 

 انسان دشوارييِ وظيفه است.

 

 دالان تنگي را كه در نوشته ام

 

                         به وداع

 

                        فراپشت مينگرم:

 

                        فرصت كوتاه بود و سفر جان كاه بود

 

                                  اما يگانه بود و هيچ كم نداشت.

 

                                    به جان منت پذيرم و حق گزارم!

 

                                            ( چنين گفت بامدادِ خسته. )

 

                                                                   "احمد شاملو"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 9:20  توسط آنته  | 

 

گاه زخمی که به پا داشته‌ام

 

زير و بم‌های زمين را به من آموخته است...

 

                                         سهراب سپهري

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 9:36  توسط آنته  | 

 

آرزوهاتو يه جا يادداشت کن

 

و يکي يکي از خدا بخواه

 

خدا يادش نميره

 

ولي تو يادت ميره

 

که چيزي که امروز داري

 

آرزوي ديروزت بوده... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:2  توسط آنته  | 

 

دلم تنگه براي گريه كردن

 

كجاست مادر؟ كجاست گهوارة من؟

 

همون گهواره‌اي كه خاطرم نيست

 

همون امنيت حقيقي و راست

 

همون جايي كه شاهزادة قصه

 

هميشه دختر فقير و مي‌خواست

 

همون شهري كه قد خود من بود

 

از اين دنيا ولي خيلي بزرگتر

 

نه ترس سايه بود، نه وحشت باد

 

نه من گم مي‌شدم، نه يه كبوتر

 

دلم تنگه براي گريه كردن

 

كجاست مادر؟ كجاست گهوارة من؟

 

نگو بزرگ شدم، نگو كه تلخه

 

نگو گريه ديگه به من نمي‌ياد

 

بيا منو ببر نوازشم كن

 

دلم آغوش بي‌دغدغه مي‌خواد

 

تو اين بستر پاييزي مسموم

 

كه هر چي نفس سبزه بريده

 

نمي‌دونه كسي كه سخته موندن

 

مثل برگ روي شاخة تكيده

 

دلم تنگه براي گريه كردن

 

كجاست مادر؟ كجاست گهوارة من؟

 

ببين شكوفة دل بستگي‌هام

 

چقدر آسون تو ذهن باد مي‌ميره

 

كجاست اون دست نوراني و معجز؟

 

بگو بياد و دستمو بگيره

 

كجاست مريم ناجي، مريم پاك؟

 

چرا به ياد اين شكسته تن نيست؟

 

تو رگبار هراس و بي پناهي

 

چرا دامن سبزش چتر من نيست؟

 

دلم تنگه براي گريه كردن

 

كجاست مادر؟ كجاست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 12:11  توسط آنته  | 

 

سلام. آنته فکر می‌کنه بايد يه چيزايی رو توضيح بده...

 

اول اينکه آنته و آرش فقط از بعضی نظرها به هم شبيه هستند. آنته خودش رو مثل آرش

 

نمی‌‌دونه.

 

 در اينکه آنته هميشه از اول بودن خوشش ميومده شک نکنيد. هميشه هم سعی کرده اول

 

 باشه. از اين تلاشی که کرده هم هيچ وقتِ هيچ وقت پشيمون نشده. اول بودن هم هميشه

 

لذت‌هايی داره که با هيچ چيز ديگه‌ای نمی‌تونيد مقايسه‌ش کنيد

 

 و  اينکه اگه برگرده عقب بازم مسير درس خوندن رو انتخاب می‌کنه

 

چون هنوزم بهترين راه به نظرش همين راهه.

 

 اون فقط چند تا اشتباه کوچيک کرده...

 

ديگه اينکه اون دليل همه موفقيت‌های زندگيش رو حمايت‌ها و تشويق‌هاي

 

 بابا و مامان خوب و مهربونش ميدونه و اونها رو دوست‌داشتني‌ترين آدم‌هاي

 

زندگيش مي‌دونه.

 

 همة دلخوشي آنته تو زندگيش حضور بابا و مامان خوبش و البته حضور

 

نگين، نشاط، نيما، نويد و محمد خوب و مهربون و صد البته

 

حضور امير كوچولوي گل و دوست‌داشتني كه الهي خاله قربونش

 

بره هست.

 

خونواده‌اي كه از نظر عاطفي و احساسي به شدت به هم وابسته هستند

 

 و همة تلاششون رو براي داشتنِ يه زندگي آروم و لذت‌بخش و خوب

 

 انجام ميدن و همين طور حضور دوستاني بهتر از آبِ روان و خدايي كه در

 

اين نزديكي است...

 

آخيش... آنته خيالش راحت شد. اگه اينا رو نمي‌گفت دق مي‌كرد طفلكي...

 

راستي آنته يه تصميم مهم و جدي گرفته.

 

البته تصميمش فعلن يه رازه...يه رازِ كوچولو بين آنته و نزهت!!!

 

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 10:15  توسط آنته  | 

 آب ، بابا ، انار ، سارا ، در.....

بچگي ، سادگي ، صداقت ، پر

 

خنده‌هاي بدون دندان و _

 

- گريه‌هاي جدايي از مادر !

 

 

آب ، بابا ، انار .... مي‌خورديم

 

شب چله ، که ريخت بر دفتر!

 

تب دلشوره‌هاي اول صبح

 

درس‌هاي نخوانده تا آخر !

 

 

آب ، بابا ، انار ، سارا.....رفت

 

مثل من توي عالمي ديگر

 

توي دنياي بي‌سر‌انجامي

 

توي دنياي بد و يا بدتر؟!

 

 

آب ، بابا .... دو سال من را برد

 

خاک کنکور را بريزم سر

 

تا نپرسند دائما از او :

 

- دخترت را نمي‌دهي شوهر؟!

 

               * * *            

 

آب ..... شد شور و شوق کودکيم

 

توي تزريق ايده و باور

 

توي ترفند‌هاي بي پايان

 

توي کمبود‌هاي يک دختر .....

 

 مي نو- از وبلاگ کاشکی شعر مرا می خواندی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 10:25  توسط آنته  | 

 

دوران دبستان به آرامي گذشت، من شاگرد خوبي بودم. شاگرد اول نمي‌شدم، يعني سعي هم

 

نمي‌كردم كه بشوم. چون هميشه در كلاسمان شاگرداني بودند كه به خاطر پدران و مادرانشان

 

چاره‌اي جز شاگرد اول شدن نداشتند و براي رسيدن به آن بي‌رحمانه با خودشان و ديگران

 

مي‌جنگيدند. من اينقدر احمق نبودم كه به خاطر چنين موضوع بچه‌گانه‌اي خود را به دردسر

 

بيندازم. خوشبختانه كسي هم از من چنين انتظاري نداشت. اين وظيفه از ابتدا به آرش بيچاره

 

 محول شده بود، كه به خاطر آن به كلاس‌هاي متعدد مي‌رفت و وقت سر‌خاراندن نداشت. اما من

 

تنها به كلاس خط مي‌رفتم. روزي كه كلاس داشتم از صبح حالم خوب بود. ساعت كلاس مثل باد

 

مي‌گذشت و هميشه مرا متعجب مي‌كرد. من وقت داشتم كه چيزهاي ديگر بخوانم، فكر كنم، حتي

 

بازي كنم و چقدر تعجب مي‌كردم وقتي مي‌ديدم آرشِ نابغه خيلي از چيزهايي را كه من مي‌دانم،

 

نمي‌داند. بازي‌ها را بلد نيست. حتي بعضي اصطلاحات بچه‌ها را نمي‌فهمد. چون براي شاگرد اول

 

شدن هميشه بايد سرت توي كتاب‌هاي درسي باشد و دلت شور بزند وگرنه ديگري ممكن است از

 

تو جلو بيفتد. آن وقت مجبوري از حسودي دق كني، شب‌ها خواب‌هاي بد ببيني، يا مثل آرش كه

 

آن سال شاگرد دوم شد مريض بشوي. از وقتي كه من ديگر خنگ نبودم، آرش هم كمي وضعش

 

بهتر شده بود، چون پدر ديگر حساسيت سابق را در مورد اثبات نبوغ و هوش او نداشت ولي اين بار

 

خودش ول‌كن نبود. اصرار غريبي براي نفر اول بودن داشت. انگار اگر شاگرد اول نمي‌شد، آدم نبود.

 

هميشه بايد ثابت مي‌كرد كه تيز‌هوش است. ژستي مي‌گرفت كه يعني از همه بيشتر مي‌داند، ولي

 

 خودش هم مي‌ترسيد چون مي‌دانست كه نمي‌داند. خيلي دلم برايش مي‌سوخت. طفلكي حق هيچ

 

اشتباهي نداشت. از روزي كه به دبيرستان وارد شد كابوس ديگري به نام كنكور پيدا كرد كه مثل

 

 ميكرب به جانش افتاد و باعث معده درد شديدي شد. هميشه دستش روي شكمش بود. غذاهاي

 

رژيمي مي‌خورد. مثل پيرمردها راه مي‌رفت. هيچ دوست واقعي نداشت. بهترين دوستش اگر نمرة

 

 بالاتر از او مي‌گرفت تبديل به دشمن مي‌شد. اغلب تنها مي‌ماند و همين باعث مي‌شد كه بيشتر به

 

طرف كتاب‌ها برود. كتاب‌هايي كه مي‌دانستم ديگر دوستشان هم ندارد ولي بدون آنها انگار چيزي

 

 كم داشت. چيزي مهم مثل دست يا پا. حالا ديگر نگراني اصلي مادر او بود. يك بار به پدر گفت:

 

-         اين بچه عصبي و مريضه. مي‌ترسم كه يك روز بالاخره بزنه زير همه چيز.

 

-         وقتي كنكور قبول بشه، درست ميشه. نگران نباش.

 

-         اگه قبول نشد، مي دوني چه اتفاقي مي‌افته؟

 

-         قبول شدن كه ميشه، مهم اينه كه جزء صد نفر اول باشه. بايد پزشكي دانشگاه تهران قبول

 

 بشه.

 

-         راستشو بخواي ناصر، بعضي وقتا كه تنهايي، نگراني، زندگي بدونِ تفريح و خمودگيش رو

 

 مي‌‌بينم آرزو مي‌كنم كه كاش با تمام خطراتي كه داره، يك روز عصيان كنه، بزنه زير همه

 

چيز و معني حقيقي زندگي و جووني رو بفهمه. باور كن الآن آسيب پذيرتر و شكننده‌تر از

 

شهاب و شاديه.

 

حق با مادر بود. وقتي آرش در كنكور پزشكي قبول نشد، مثل ديواري فرو ريخت. ناراحتي اعصاب و

 

افسردگي شديد كارش را به بيمارستان كشاند. از درس و كتاب متنفر شد. سه سال زير نظر دكتر

 

بود تا كم كم تبديل به آدمي معمولي شد. تازه فهميد كه از اول هم پزشكي را دوست نداشته و

 

عاشق ادبيات است.

 

من از اين بدبختي‌ها معاف بودم. از من خوشبخت‌‌تر شادي بود كه انگار هيچ غمي در عالم نداشت.

 

مي‌دانست همه همانطور كه هست دوستش دارند. برايش مهم نبود كه بهترين باشد و بابتِ آن نه

 

غصه مي‌خورد و نه حسادت مي‌كرد. همان طور كه در خانه جز عشق و محبت از او توقع ديگري

 

 نداشتند، او هم از بقيه توقعي جز همان‌ها نداشت...

 

                                                          پدرِ آن ديگري- پري‌نوش صنيعي

 

پي نوشت:

 

توي هفته قبل دو تا كتاب از پري‌نوش صنيعي خوندم. سهمِ من و پدرِ آن ديگري. هر دو تاشون

 

جالب بودند. اگه دوست داشتيد، بخونيدش. بد نيست...من كه دوست داشتم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:23  توسط آنته  | 

 

من كه ميگم دونه هاي برف رو فرشته ها با خودشون ميارن!

 

اگه موقعي كه برف ميباره، دستاتو بلند كني رو به آسمون و دعا كني،

 

اونوقت فرشته ها موقعي كه بر ميگردن پيش خدا دستِ خالي نيستند.

 

اونا با يه سبد پرِ دعا بر ميگردند!

 

                                    مونامو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 12:13  توسط آنته  | 

 

وقتي جهان

 

از ريشة جهنم

 

و آدم از عدم

 

و سعي از ريشه هاي يأس مي آيد

 

وقتي كه يك تفاوت ساده در حرف

 

كفتار را به كفتر تبديل مي كند

 

بايد

 

به بي تفاوتي واژه ها

 

و واژه هاي بيطرفي

 

مثل نان

 

دل بست

 

نان را از هر طرف بخواني

 

نان است!

 

               " قيصر امين پور "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:23  توسط آنته  | 

 

دنگ...، دنگ...

 

ساعت گيج زمان در شبِ عمر

 

مي زند پي در پي زنگ.

 

زهر اين فكر كه اين دم گذر است

 

مي‌شود نقش به ديوار رگ هستي من.

 

لحظه‌ام پر شده از لذت

 

يا به زنگار غمي آلوده است.

 

ليك چون بايد اين دم گذرد،

 

پس اگر مي‌‌‌گريم

 

گريه‌ام بي ثمر است.

 

و اگر مي‌خندم

 

خنده‌ام بيهوده است.

 

دنگ...، دنگ...

 

لحظه‌ها مي‌گذرد.

 

آنچه بگذشت، نمي‌آيد باز.

 

قصه‌اي هست كه هرگز ديگر

 

نتواند شد آغاز.

 

مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

 

بر لب سرد زمان ماسيده است.

 

تند بر مي‌خيزم

 

تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

 

رنگ لذت دارد، آويزم

 

آنچه مي‌ماند از اين جهد به جاي:

 

خندة لحظة پنهان شده از چشمانم.

 

و آنچه بر پيكر او مي ماند:

 

نقش انگشتانم.

 

دنگ...

 

فرصتي از كف رفت.

 

قصه‌اي گشت تمام.

 

لحظه بايد پي لحظه گذرد

 

تا كه جان گيرد در فكر دوام،

 

اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،

 

وا رهاينده از انديشة من رشتة حال

 

وز رهي دور و دراز

 

داده پيوندم با فكر زوال.

 

پرده‌اي مي گذرد،

 

پرده‌اي مي آيد:

 

مي‌رود نقش پي نقش دگر،

 

رنگ مي‌لغزد بر رنگ.

 

ساعت گيج زمان در شب عمر

 

مي‌زند پي در پي زنگ:

 

دنگ...، دنگ...،

 

دنگ...

 

                       سهراب سپهري

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 9:49  توسط آنته  | 

 

و اوگريه كرده بود؛ چون گريه كرده بود،

 

 چون در آن لحظه مي خنديد،

 

پيروزي اش يك پيروزي واقعي بود، وآينده

 

نمي توانست به آن كاري داشته باشد؛

 

 مي دانست كه دوباره از فردا بايد خواستن و طرد كردن و مبارزه را از سر گرفت؛

 

دوباره از سر مي گيرد، اما امروز پيروزي از آن اوست...

 

                                                            " همه مي ميرند – سيمون دوبووار "

پي نوشت:

 

از همه دوستاي خوبم که توي اين يکي دو روز کلي شرمنده‌م کردند، تشکر مي‌‌‌کنم. دلم براي

 

روزهاي خوب با شما بودن تنگ ميشه... هميشه براتون بهترين آرزوها رو دارم و با صفاترين راه‌ ها

 

رو براي راه طولاني زندگيتون آرزو مي‌کنم... هر چند که هنوز خيلي زوده براي خداحافظي ولي

 

مطمئن باشيد اگه سفر از اينجا سخته، فقط و فقط به خاطر خاطراتِ خوب، ايام با هم بودن و

 

حضور دوستان خوبي مثل شماهاست.

 

زندگي تو خوابگاه تجربه‌اي خوب، فراموش‌نشدني و از خاطره‌انگيزترين روزهاي عمرم بود که

 

 حضور شما در اونجا اون روزها رو طلايي‌تر کرد و تهران براي من با حضور همه شما معني پيدا

 

 مي‌کرد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 11:53  توسط آنته  |