|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
خدايا! لذتها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز... اضطرابهاي بزرگ، غمهاي ارجمند و حيرتهاي عظيم را به روحم عطا كن... خدایا! به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوهِ مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوتِ عزلت نپوسم. مرا در ايمان "اطاعت مطلق" بخش تا در جهان "عصيان مطلق" باشم... دكتر علي شريعتي
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 9:27 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه...
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:3 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نشسته بر لب دريا ولي هوايش نيست چگونه گريه كند او كه چشمهايش نيست؟ هوس نموده كه آوازهاي دورش را براي باد بخواند ولي صدايش نيست در ابتداي افق گم شدهست خورشيدش كرانههاي ز ابر و ز مه رهايش نيست به نقش نام كسي روي ماسهها مشغول نشسته است و به جزر و مد اعتنايش نيست پر است سينهاش از جستجوي ماهيها به شوق بوسه به اسمي كه ابتدايش نيست دلش ادامهي دريا شدهست و ميداند كه بعد از اين دگر اين خاك تيره جايش نيست نيامدهست به ساحل از ابتدا انگار و هيچ سمت نشاني ز رد پايش نيست... سيد ضياء قاسمي*
پی نوشت: * شاعر افغان میهمان ایران که تازگی ها از ایران بیرونش کردند...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 14:34 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آدمها؟ گمانم شش هفت تايي باشند. سالها پيش ديدمشان. ولي هيچ معلوم نيست كه كجا بشود پيداشان كرد. باد آنها را با خودش به اين طرف و آن طرف ميبرد. ريشه ندارند و به دردسر ميافتند! " شازده كوچولو" " آنتوان دو سنت اگزو پري "
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 12:44 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بخاري كهنهي نفتيمان هار ميشد و همه به بيرون ميپريديم! تو و ليلا، جست و خيز كنان ترس خود را به جشن تبديل ميكرديد! تنها مادرتان از اين ماجرا واقعاً به وحشت ميافتاد و من، قهرمانِ مطمئنِ ذهنِ شما ماجرا را فيصله ميدادم... يادت ميآيد... آن روزها ما قادر بوديم از هر اتفاقي، يك شادي طولاني بسازيم! تلويزيونِ آر.تي.آيِ سياه و سفيدمان را به ياد داري، كه تصاوير را به كاريكاتور تبديل ميكرد؟ و ماجراهاي آنتن، كه هيچ وقت تمامي نداشتند... يادت ميآيد؟ برفها سفيدتر از برفهاي اين روزها بودند و كلاغها جزيي از زندگي كوچكِ ما شده بودند! به صراحت قسم ميخورم كه خوشبختترين خانواده در دامنه البرز بوديم! اطو نداشتيم و هميشه بوي تايد و سرما ميداديم! به وقتِ پخشِ اخبار يا نمايشهاي تلويزيونيام، شما ساكت ميشديد بيآنكه از اخبار و نمايش چيزي بفهميد! كِي به مدرسه رفتي؟ كِي كلاس چهارم شدي؟ چه ميپوشيدي؟ اسباببازيِ مورد علاقهات چه بود؟ يادم نميآيد... فقط ميدانم كه بودي! جزيي از زندگي و هستيِ من بودي! تو چيزي يادت ميآيد؟ ميگرنهاي موروثيِ من! و تو كه ليوان آب را دو دستي ميگرفتي و از آشپزخانه به سمتِ من ميآمدي... يادت ميآيد؟ آري! از آشپزخانه به سمتم ميآمدي در حاليكه دو دستي ليوانِ آب را گرفته بودي، با لبخندِ گنگي بر صورتت! چشمها را ميبندم تا به لبخندت فكر كنم! چيزي تازه كشف ميكنم! آنا! قيچي ميخواستم و موهايت را شبيه موهاي حنا دختري در مزرعه درست ميكردم! تو يادت ميآيد... به دستانم نگاه ميكنم! خالي و خسته! چهقدر كتاب ورق زدهام! چهقدر نوشتهام! چهقدر فكر كردهام! پندارم اين بود كه ما هنوز به زندگي نرسيدهايم و براي رسيدن به آن زندگيِ موعود ذهنيام، من و تو و مامان و سينا، سوار بر سورتمهي زمان به پيش ميرفتيم و كسي نبود كه به ما بگويد: هي! عمو! زندگي همين است! همين تلويزيونِ آر.تي.آيِ سياه و سفيد! همين ميگرنهاي موروثي! همين هار شدن بخاري نفتي! همين جست و خيزها و خندههاي بيدليل! همين برفها و كلاغها كه لهجه لري داشتند انگار! آري! كسي نبود كه به ما بگويد! تا ما هميشه ندانيم، همين كلكِ زمان است تا بگذرد و بگذري! و اين چنين شد كه گذشت و گذشتيم... تو يادت ميآيد؟ نامههايي به آنا- حسين پناهي
+
نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:12 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||