|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست دردِ مردم زمانه است مردمي كه چين پوستينشان مردمي كه رنگ روي آستينشان مردمي كه نامهايشان جلد كهنة شناسنامههايشان درد ميكند من ولي تمام استخوانِ بودنم لحظههاي سادة سرودنم درد ميكند انحناي روح من شانههاي خستة غرور من تكيهگاه بيپناهي دلم شكسته است كتف گريههاي بيبهانهام بازوان حس شاعرانهام زخم خورده است دردهاي پوستي كجا؟ درد دوستي كجا؟ قيصر امين پور چقدر سخته... چقدر سخته که با تمام وجود دلت بخواد کاری بکنی ولی هیچ کاری از دستت برنیاد. مجبوری فقط نگاه کنی و رد شی... مجبور که نه... کار دیگهای نمیتونی انجام بدی. اینجاست که شدیدن احساس ضعف و ناتوانی میکنی و با خودت هی تکرار میکنی "چه بگویم گریستن تنها کار یک ناتوان است و من سخت ناتوانم!" دنیا چرا اینجوریه؟ اونا که خودشون انتخاب نکرده بودند... اونا که خودشون نخواسته بودند تو خیابونا بزرگ بشن... "دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود خدا با بندههایش مهربانتر بود" نمیدونم چرا با دیدن این بچهها یاد سفر چابهار افتادم...یاد اون بچهها... همونایی که نه شناسنامه داشتند و نه مدرسه میرفتند... چه ذوقی کردند وقتی ازشون خواستیم باهامون عکس بگیرند. یاد اون روستا افتادم... همونی که فقط چند تا چادر توش بود... یاد شازیا... همون دختر بچه که باهاش عکس گرفتیم. چقدر دلم می خواست باهاش حرف میزدم... کاش ازش پرسیده بودم! ولی وقت تنگ بود. ما باید میرفتیم. یاد حرف دکتر افتادم... یادمه گفتم: اینا رو نگاه کنین. همه دنیا براشون تو همین چند تا چادر خلاصه شده... از هیچی خبر ندارن. نه از سیاست چیزی میدونن... نه مسائل اجتماعی روشون تأثیر میذاره و نه هیچ چیز دیگهای... همه زندگیشون یعنی همین چهار تا چادر! دکتر میگفت: آره، این درست. ولی نگاه کن، ببین این همه نعمت و موهبت تو دنیا هست. اینا از همهش بیبهره هستند. خب آره. ولی ندیدن و ندونستن بهتره یا دیدن و دونستن و غصه خوردن؟! " فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی غصهت میگیره وقتی میدونی و میبینی" با خودم میگم: آنته جان، عزیز دلم! قبول کن... قبول کن که "دنیا کثیفتر از اونه که با اشکای تو پاک بشه!" ولی... تصور کردن که اشکالی نداره... "تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبختِ خوشبخته جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی....
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 14:35 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تو حياط عطر خوش اون شاخه ياس يادته؟ ببينم تابستونا گوشوار گيلاس يادته؟ من و تو هميشه خوش باور و رؤيايي بوديم ماهپيشوني بوديم و پري دريايي بوديم چي اومد به روز ما اينجوري دلگير شديم؟ من و تو عروسك بازي تقدير شديم حيف كه هيچكدوم از اون افسانهها راست نبود توي زندگي با ما هيچكسي روراست نبود!
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:9 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چراغ قرمز به این کشکیها سبز نمیشد که نمیشد جماعت هم پشتش منتظر وایساده بود تا اینکه ترافیک گره خورد و باد سرد وزیدن گرفت دیر وقت شد و هوا رو به تاریکی رفت. انواع و اقسام صداها، کامیونها، تریلیها، دوچرخهها و موتورها، ماشین اشرافی گندهها، همین جور سر و صدا میکردن- ای داد، چه وضع شه! آخه این چراغ نمیخواد سبز بشه؟ چند روز شد چند هفته؛ چند هفته، شد چند ماه آزگار همه سرِ خیابون وایساده بودن بیکار و بیعار، با انگشتهاشون بازی میکردن تا اوضاع تغییر کنه آدمهای حسابی همین کار رو می کنن دیگه. حالا هم اگه آدم از اون ضلع خیابون عبور کنه ممکنه به نظر آدم تا حدی عجیب بیاد که ببینه اونها امیدوارانه زل زدهن همونجور لبخندشون همونجور، چهرههاشون همونجور؛ صبورانه همونجا وایسادهن، منتظرن که چی بشه؟ که این چراغ نکبتی عوض بشه! جایی که پیادهرو تموم میشه- شل سیلورستاین
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 22:9 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
درون خاك قلب من گل و شكوفه مينهد كمي بزرگ ميشوم، تنم جوانه ميكند فقط دلم يواشكي تو را بهانه ميكند اگر چه در سرود و شعر دلم پر از چكاوك است خودت بگو بدونِ تو، تولدم مبارك است؟!!! پ.ن: بيست و پنجمین شمع را هم فوت ميكنم و زندگيام به اندازهي يك شمع فوت شده...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 8:53 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پرنده که خاری سینهاش را خسته است از قانونی تغییرناپذیر پیروی میکند. او نمیداند چه چیزی وادارش کرده که سینهاش را به خار بسپارد و آوازخوانان میمیرد. حتی لحظهای که خار سینهاش را میشکافد از فرا رسیدن مرگش آگاه نیست و به همان قانع است که آنقدر بخواند و بخواند تا دیگر صدایی در گلویش باقی نماند. ولی ما، ما هنگامی که خاری در سینهمان فرو میکنیم، میدانیم، درک میکنیم و با این همه ادامه میدهیم، ادامه میدهیم... پرنده خارزار- کالین مک کالو
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 14:59 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سخن از پرندهایست افسانهای که در تمام زندگیش تنها یکبار میخواند. آوایی دلنشین و بیهمتا. از آن لحظه که آشیانه را ترک میکند در جستجوی درختی است با شاخههای پر خار و تا یافتن از تلاش باز نمیماند. آنگاه با آوایی جادویی از لابلای شاخههای وحشی درخت پر میکشد، اوج میگیرد و بر بلندترین و تیزترین خار تن به تصلیب میسپارد. در لحظه واپسین با آوایی دلانگیزتر از ترنم کاکلی و بلبل از احتضارش فرا تر میرود... آوایی طربانگیز که زندگی بهای آن است. چنین است که جهان از حرکت باز میایستد تا گوش فرا دهد و خداوند نیز در آسمان مسرور است، چرا که خوبترین همواره به بهای دردی جانکاه بدست میآید... یا لا اقل افسانه چنین میگوید. پرنده خارزار- کالین مک کالو
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:2 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شجاعت میخواهد که همین طور کارهای روزانهات را بکنی و امید داشته باشی که ترسهات را به دیگران تحمیل نکنی و به نیازهاشان و توقعشان حساس بمانی و چون میمیری گمان نکنی دیگر چیزی برایت مهم نیست!
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:23 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||