|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
گذشته براي تمام آدمها نوستالژي خودش را دارد… همه آدمها وقتي يکهو بيهوا پرت ميشوند به گذشته يکجورهایي قلب درد ميگيرند. همه آدمها ياد ميگيرند که فراموش کنند، ياد ميگيرند که ديگر به خاطرات فکر نکنند. اما يک وقتهايي هست که خودت ميان خيالهاي خودت يکهو مچ خودت را ميگيري در حاليکه داري نام کسي را به زبان ميآوري که ديگر سالهاست که نيست. يکجورهايي انگار گذشته ميرود توي ضمير ناخودآگاهت يا همين چرندياتي که روانشناسها ميگويند. درست مثل وقتيکه ميخواهي شماره دوستي را بگيري و وقتي آنطرف گوشي را بر ميدارد يکهو دلت ميلرزد که دوستم دختر بود، اين چرا صدايش اينقدر کلفت است، و بعد از صداي نفسهايت بفهمي که اشتباه گرفتهاي. هووووووووم! خاطرهها حتي اگر به آنها فکر نکني هم هستند. بيشتر وقتها به آنها فکر ميکني بيآنکه خودت هم بفهمي. حالا چه بشود که يکهو وسط تمام خاطرات مچ خودت را بگيري. گاهي بيخيال ياد يک آدم ميفتي بيآنکه بفهمي که به يادش بودهاي. توي خيال با او حرف زدن سخت نيست. اما اگر از ميان تمام خاطرهها يکهو زنده شود و حرف بزند که دلم چقدر برايت تنگ بود ... هي!!! آدم نميخواهد به آدمي که همين حالاي زندگياش هست خيانت کند، اما انگار گذشته نوستالژي خودش را دارد. اما گذشته هميشه محرک خوبي است. حس غريبي به آدم دست ميدهد که نمي توانم بنويسمش. خيلي ترسناک است يکي از مردههاي توي خاطرات زنده شود و بگويد چه دلتنگت بودم. آدم را ياد شاديهاي با او بودن مياندازد. عمراً اگر يادت بيايد که چقدر تلخ بوده است گاهي که يعني بيشتر وقتها. يا اينکه چه شد که رفت. فقط دلت ميخواهد با او حرف بزني تا شايد روح ترک خوردهات تسلي بيابد که همه چيز تقصير روزگار غدار بود، همه چيز مال جواني آن روزها بود، همه چيز تقصير ... که به خودت بقبولاني که احساس دوست داشتني نبودنت دروغي بوده است. که به خودت بباوراني که تنها حقيقت همان لحظههاي کوتاهي بودهاند که به دروغ عاشق بودهاي. که به خودت بقبولاني که عشقت دروغ نبوده. اما آدمهاي مرده توي خاطرهها، هميشه به همان سرعتي که آمدهاند ميروند. درست مثل اينکه مردهاي را به خواب ديده باشي. و بعد بايد باور کني که آدمهاي خاطرهها همان بهتر که توي خاطرهها بمانند. مسافري که دير برميگردد، همان بهتر که هيچوقت برنگردد... باور کن!!! شادي- www.khormalo.com پ.ن. به قولِ امین (امینِ کرمِ دندونی) دلت میگیره. هر کی هم میخواد باشی، فرقی نمیکنه...
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 9:27 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هر آنچه را اطرافمان هست، خوب نگاه کن: دریای خشمگین را، زمینی که دریا را به باد تمسخر گرفته، کوههای پابرجا، درختان، نوری که در هر لحظه از روز رنگی نو به خود میگیرد، پرندگان که بالای سرمان به این سو و آن سو پرواز میکنند و ماهیانی که میکوشند طعمه مرغان دریایی نشوند. این هماهنگی صدا، صدای موجها، صدای باد، شنها؛ در میان این کنسرت بینظیر زندگیها، من و تو هم جایی داریم و نیز همه انسانها. چند نفر از آدمها زیبایی آن چه را برایت گفتم، میبینند؟ چند نفر میدانند بیدار شدن، دیدن، بوییدن، لمس کردن، شنیدن و احساس کردن هر یک موهبتی بیهمتایند؟ چند نفر از ما قادریم لحظهای دردسرهایمان را فراموش کنیم و از این نمایش شگرف به شگفت آییم؟ باید باور کنیم بزرگ ترین جهل انسان، جهل او به حیات خویش است... و اگر حقیقت داشت- مارک لِوی
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:48 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1- چرا برای خوشیهای کوچیک هم دنبال ِبهونههای بزرگ میگردی؟ قطعن باید تغییر کرد...* 2- دنیا پر ِپر ِپر از موضوعات غمانگیزه... اما هنر شاد زیستنه تو این هیر و ویر.** 3- عذابِ به دنیا اومدن حتمن بهتر از سکوتِ نبودنه...*** پ.ن. *- فکر کنم تو وبلاگ سوفی خوندمش. **- اینم توصیهی یه دوست خوب. ***- اوریانا فالاچی گفته اینو.
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 16:15 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حالا باید چطور، باید چه، باید از کجای قهرم بگویم؟ برایت دفتری از نامههای پنهان نوشتهام. از توی همین شهر شلوغ. از توی همین شهر بیآسمان. راستی، میآیی برویم آسمان را پیدا کنیم؟ میخندی؟ هیچ پرندهای نیازمند افتادن عکسش در آب نیست. آب، عکس آسمان و پرنده را برای دلتنگی خودش میگیرد. حالا من از تمام آن روزهای گم شده پیش از نامهها، از روزهای دفترهای مشق، تنها چراغی را به یاد دارم که در حیاط میدرخشید تا قطرههای باران را ببینم. چراغی که زیر نورش، کودکی دفترش را گم کرد. یعنی تمام رؤیاهایش را گم کرد. درست حدس زدی، کبری را میگویم. حالا من نه مثل کبری، تصمیم گرفتهام دفترم را در باران گم کنم. تا تو یک روز آن را پیدا کنی، خیس هم بشوی و بعد زیر آسمان آبی بنشینی و نامههایم را بخوانی. آن وقت مطمئن باش شاعر میشوی. اگر که کودکیهایت را عریان، روی خاک غلت زده باشی، اگر ماه در چشمهای کودکیهایت لانه کرده باشد، اگر خوابهایت شبیه زندگیات؟ زندگیات شبیه حرفهایت باشد، آن وقت شاعر میشوی، باور کن! کاری ندارد، تو راه بیفت به سمت باران و دفتر گم شده، آن وقت میبینی که ماه با تو میآید، درختها و سایهها با تو میآیند، صداهای دنیا با تو میآیند. اما یادت باشد همیشه بعد از خواندن نامهها، زیر لب اسم باران، ماه و چتری سبز را ذکر بگویی. حالا اگر در اتاقی هستی، میتوانی پنجره را رو به رؤیایت باز کنی. یا اگر زیر آسمان نشستهای ذکر بگو، ذکر. ای که نمیدانم آخر تو را به چه نام بخوانم. نمیدانم فرض کن همه نامهای دنیا تویی. میدانی، ما همیشه فکر میکنیم، اگر اسمهای ما بزرگ باشد و بر کوچهها و خیابانها بگذارند، تا آخر دنیا میمانیم. اما این فرصتی که به ما دادهاند خیلی کم است، خیلی کم؛ و ما در این فرصتِ اندک، همیشه در " فکر میکنیم" زندگی کردهایم. اما یادت باشد، این اسمهای کوچک و بزرگ تنها یک بهانه است، بهانهای برای فرار از خودمان، بچگیهایمان، گمشدگیهایمان. ولی چیزی از اول دنیا نگذشته است، چیزی هم به آخر دنیا نمانده است. میدانی آخر دنیا کجاست؟ آخر دنیا انتهای همین خیابان هولناک است که کودک در آن گم میشود. آخر دنیا، ابتدای گمشدگی کودک در خیابان است. این را کودکان، کودکانی که حالا بزرگ شدهاند خوب میدانند. کودکانی که وقتی گم شدند، راه خانهشان را فراموش کردند. با این همه یادت باشد، به بچههایی که از روستاها به مدرسه تو میآیند، به بچههایی که تو را در خیابان نگاه میکنند، اول اسم باران و بعد اسم ماه را یاد بدهی. اولِ دنیا، آخرِ دنیا هر کجای عالم که باشد، اسمش هر چه که باشد، خودش هر چه که باشد، مهم نیست، بچهها خودشان پیدایش میکنند. دلم برای ماه تنگ شده است. حالا اگر رویم را به آسمان برگردانم، اگر ماه نیامده باشد، شاید گریهام بگیرد، یا شاید بمیرم. کسی چه میداند؟ هر چه هست، یادت باشد، حتماً یادت باشد، بچهها، باران و ماه، باران و ماه و چتری سبز که من به دست میگیرم، تا آخر دنیا. همین. من از دنیای بی کودک میترسم- هیوا مسیح
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 12:41 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به دنبال رد پای کودکی خش خش ِبرگهای پاییزی را مرور میکنم به امید رسیدن به لحظهای که بوی خوب مهر و زندگی دهد. به دنبال رد پای کودکی تمام ترانههای بهاری را از بر میکنم تا کوچههای ذهنم پر شود از ستارههای رنگارنگِ دوست داشتنی. یادش بخیر روزی که خوشبختترین موجود روی زمین بودم و تمام آرزوهایم را درون ِکیف کوچک مدرسهام حمل میکردم... پ.ن. هر چند که اول مهرِ امسال یه کمی ( یه کمی که چه عرض کنم، خیییییلی!) با سالهای قبل و قبلترش فرق داره، ولی من هنوزم فصل پاییز رو فقط و فقط بخاطر اولین روز از اولین ماهشه که دوست دارم... "زندگی همواره آمده است، ما را در برگرفته و آرام رفته است. فردای تو اما در راه است. میآید، بیآنکه بدانی و بخواهی. مثل فصل/ که میآید و غروب/ که میرود و برگ/ که میروید و برگ/ که میرود."
+
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 8:6 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||