تبليغاتX
آنته
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
 

غر می‌زنم خب، می‌دانم.

اما سخت است که دست خودت را بخوانی.

که یکی باشد میان خودت، که خستگی‌ها و بدوبدو‌ها

و سرآخر هیچی نداشتن‌هایت را به هیچ جایش نگیرد

و تو مثل بچه‌‌‌ای که هیچ کس باور نمی کند درس خوانده

- گیرم حالا امتحانش را خراب کرده –

بغض کنی و هی دلت بخواهد رویت را بکنی به دیوار...

 

از وبلاگ لحظه- آذین                                                 

                                               

*********************************************

نكند ما بيهوده به زمين و زمان بد ميگوييم؟

نكند همينطور كه ما تب داريم و هي هذيان ميگوييم،

يكهو دق كنيم از هجوم آيه هاي يأسي كه بر در و ديوار خيال و خاطرمان حك می‌شود؟

امروز اگر معلم روزهاي كودكي‌مان هوس كند وبلاگستان را ورق بزند،

تقريبن همه مشق‌هايمان روي دستش باد می‌کند،

نمي‌داند با اين همه خط‌هاي خرچنگ، قورباغه چه كند،

هي مي‌خواستم به همه دلداري دهم، هي مي‌خواستم به همه نفري يك صدآفرين بدهم

تا رنگ خانه عوض شود.

يادتان هست مهرهاي ما چه خالي از مهرهاي صدآفرين بود، شما را نمي‌دانم،

اما در ولایت قميكلا كه يك آلونكي بود به اسم "‌دكان ممدعلي" و معلم ما عكس شخصیت‌های كارتونی

محبوب آن روزهایمان را احتمالا از همانجا مي‌خريد و مي‌چسباند ته دفتر شاگرد خوب‌ها، یعنیِ كه:"صد آفرين".

آنقدر "پدر ژپتو"، "پينوكيو"، "خانواده دكتر ارنست" و حتي "بامزي" و شلمان" زیر و بالاي

دفتر مشق شاگرد اولي‌ها، فخر فروختند و دل از همه ربودند که به گفتن نمی‌آید.

چه روزهايي كه از شاگردهای دردانه كلاس "بل" و "سباستين" گدايي نكرديم،

جانم در مي‌رفت اگر يكي "پدر پسر شجاع" را از من می‌گرفت،

حاضر بودم تمام بچه‌هاي" مدرسه موش‌‌ها" را يك جا بدهم تا يك "مسافر كوچولو" را بچسبانم

كنج صفحه‌اي كه دو طرفش را به همت خط‌ كش و ماژيك‌هاي سبز و سرخ، دو خط موازي كشيده بودم.

درست همان اول دفتر، آخر همه زورم را هم كه مي‌زدم فقط تا چند صفحه اول را با حوصله و خوش‌خط بودم،

باقي همه "تكليف" بود و ديگر هيچ.

گاهي هم براي عوض كردن "كزت" با دختری به نام "نل"، ساعت‌ها بايد از آب دهانمان مدد مي‌گرفتيم

تا آنها را حسابي بچسبانيم سرجايشان. به گمانم نل و کزت آنقدري كه توی دفترهاي مشق‌مان

این‌ور و آن‌ور رفته بودند، برای پیدا کردن مادر شان، ديگر ناي گشتن نداشتند.

اگر اينجا مدرسه باشد و سيستم حاكم معلم؛ در نيمه‌ اي از اين كلاس، بزم و پايكوپي

آنان است كه  "صد آفرين" و "هزار و سيصد آفرين" نصيبشان شده و معلم چپ برود، راست برود،

آنها نيز دنبالش مي دوند و تا پايان دفتر هم خوش خط مي نويسند و حوصله شان هم اصلن سر نمي‌رود.

و در نیمه ی دیگر اما اين مائيم و خروار خروار خستگي، اين ماييم و كرور كرور كسالت، اين ماييم و يك قرن سکوت.

انگار داريم تند و تند " جريمه" مي‌نويسيم. غافل از آنكه براي جريمه ديگر كسي صد‌آفرين نمي‌دهد.

ما تاوان چه چيزي را پس مي‌دهيم اين روزها؟

"خانواده دكتر ارنست" كه با آن همه كش و قوس زندگي جنگلي‌اش، توقعي ازش نمي‌رود

اما اگر "پت پسچي" با همان انرژي و هيجان هميشگي‌اش بيايد بچسبد بالاي دفترمان، گمان نكنم، خرده ذوقي بيابيم تا تكليف شبمان را خوش‌خط بنويسيم. چرا؟

گوشه كلاس كز كرده‌ايم و حضرات تند و تند دارند بين خودشان "صد‌آفرين"‌ها را بذل و بخشش مي‌كنند،

بچه‌هاي مدرسه موش‌ها را تقسيم مي‌كنند، آدم كوتوله‌هاي لي لي پوت كه يادتان هست؟

مي‌بيني حالا چه رندانه در بزم‌شان مي‌رقصند.

بگذاريم از سر و كول دفترهاي مشق‌شان، "حاج زنبور عسل "و" سگ پيم پا" و "خرس مهربون"و

"پت و مت خنگ" و تمام اهالي دهكده حيوانات دوست داشتني مان بالا و پايين بروند.

بالاخره كه خط‌كش و ماژيك سرخ مي‌گيريم دست‌‌‌‌مان تا دو خط موازي بكشيم

كه به دستور هيچ كسي هم اين دو خط موازي همديگر را قطع نكنند!

لابد آنوقت ديگر سر ذوق مي‌آييم و تا ته دفتر،  خوش‌خط مي‌نويسيم .حتي اگر معلم را دوست نداشته باشيم، عيبي ندارد، "برپا" مي‌شويم اما هرگز غمگين "برجا" نمي‌نشينيم.

دلم مي‌خواست ناگهان بازي عوض مي‌شد و هركس تنها يك خط هم اگر در چنته داشت رو مي‌كرد تا از اين غم لعنتي مي‌رهيديم.

دلم شیطنت‌های ته کلاس درس را می‌خواهد...

دلم مي‌خواهد حتی اگر شيری هم جلويمان سبز شد، كم نياوريم تا چه رسد به لي لي پوتي‌ها و بامزي كوچولو. بايد حوصله كنيم.

چرا خوش‌خط نمي‌نويسيم؟

تندو تند دفتر عوض مي‌كنيم به اميد دفتر بعدي اما باز هم غمگين و بي‌حوصله‌‌ايم....

يكي بازي را عوض كند. از صبح، يكي مدام توی مغزم دایره و دنبک گرفته است و می‌خواند:

 

"آهاي معلم بد! چقدر جريمه بايد؟"

 

                                                       مسیح علی نژاد

*******************************************************

  پ.ن.

یکی بازی را عوض کند...

دلم می‌خواست ناگهان بازی عوض می شد و هر کس تنها یک خط هم اگر در چنته داشت

رو می‌کرد تا از این غم لعنتی می‌رهیدیم.

منتظرم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 12:12  توسط آنته  | 

 

میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است...

آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.

کسانی هستند که ما به ایشان سلام می‌گوییم و یا ایشان به ما.

آنها با ما گرد یک میز می‌نشینند، چای می‌خورند، می‌گویند و می‌خندند.

"شما" را به "تو"، "تو" را به هیچ بدل می‌کنند.

آنها می‌خواهند که تلقین‌کنندگان صمیمیت باشند.

می‌نشینند تا بنای تو فرو بریزد.

می‌نشینند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرا‌رسنده‌ی نجات‌بخش هستند.

آنچه بخواهی برای تو می‌آورند، حتی اگر زبان تو آن را نخواسته باشد

و سوگند می‌خورند که در راه مهر، مرگ چون نوشیدن یک فنجان چای سرد، کم رنج است.

تو را نگین می‌کنند در میان حلقه‌ی گذشت‌هایشان.

جامه‌هایشان را می‌فروشند تا برای روز تولدت دسته گلی بیاورند

و در دفتر یادبودهایشان خواهند نوشت زمانی فداکاری‌ها و اندرز‌هایشان

چون زورقی افسانه‌ای، ضربه‌های تند توفان را تحمل می‌کند؛

آن توفان که تو را- پروانه‌های خشک‌شده و گل‌های لا‌به‌لای کتابت را- در میان گرفته است.

آنها به مرگ و روزنامه‌ها می‌اندیشند بر فراز گردابی که تو واپسین لحظه‌ها را در آن

احساس می‌کنی می‌چرخند و فریاد می‌زنند...

                                                 بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم- نادر ابراهیمی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 11:47  توسط آنته  | 

 

سلام...

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاه ِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی‌سبب می‌گویند.

سلام...

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

****************************************

دلمان گرفته است...

دلمان تنگ است...

و این دلتنگی نه فقط برای روزهایی است

که گذشت و نه فقط برای کودکی‌هامان...

دلمان تنگ است برای روزهایی که آرزومان بود روزهایی باشند که در آن

دلتنگ نباشیم برای گذشته و آینده...

دلمان تنگ است...

و این دلتنگی نه برای چیزهایی است که از دست داده‌ایم

که برای چیزهایی است که داریم (اینجا فضا برای شکوفا شدن کم است!)

دلمان تنگ است برای شوق آن روزها و دلشوره‌های این روزها.

دلمان تنگ است...

و این دلتنگی نه فقط برای دلِ تنگ خودمان که برای دلتنگی همه‌ی آنهایی

است که دوستشان داریم...

دلگرمی‌هامان کمند و آرزو‌هامان کم‌رنگ...

دلمان تنگ است...

و همین دلتنگی‌ها را زندگی می‌کنیم هر روز.

زندگی غم‌انگیزی است...

زندگی!!! که نه، روز‌مرگی غم‌انگیزی است.

مثل مترسکی ایستاده‌ایم... زمان به تاخت می‌گذرد و حاصل، گرد و غباری است

که بر هستی ارزشمندمان!!! می‌نشیند...

چراغ‌های رابطه‌مان با خدا هم تاریکند این روز‌ها...

*****************************************

هنوز مانده‌ام که آدمی کِی به انتهای دردهایش می‌رسد؟!

 

امضاء- آنته‌ی دلتنگ!!!

*****************************************

پ.ن.

حس می‌کنیم در تمام مدتِ زندگیمان سر کار بودهایم.

یک نفر را هم نمییابیم که ما را از این بیابان حیرت برهاند و به واحهای برساند.

سؤالاتمان ساده استها.

اما کسی نیست که جوابش را بداند.

کسی را هم نمییابیم که...

معلمانمان مردهاند...

احساس تنهایی شدیدی داریم...

 

Simi.myblog.ir                                                      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:21  توسط آنته  | 

 

حرفهاي ما هنوزناتمام...

تا نگاه مي‌کني وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگي

پيش از آنکه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آي...

اي دريغ وحسرت هميشگي

ناگهان چقدر زود دير مي شود!!!

 

پ.ن.

و قاف حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من آغاز می‌شود!

 

قیصر امین پور از دنیا رفت...

روحش شاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:50  توسط آنته  | 

 

این‌ها همه می‌گذرد... کمی صبر کن. خواهی دید که می‌گذرد...

می‌دانم که دلگرمی بزرگی برایت نیست، چون باورش نداری،

ولی این همه‌ی کاری است که می‌توانم برایت بکنم.

سعی کن که بفهمی که مسائل به آن خوبی یا بدی

که به نظر می‌رسند، نیستند.

ولی چرا، با این همه می‌توانم کمکت کنم.

قیافه‌ی خوشحال به خودت بگیر.

دست به کاری بزن...

 

شرق ِ بهشت- جان اشتاین بک

 

پ.ن.

خدا را برای موهبت‌های کوچکش شکر کن...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 23:7  توسط آنته  | 

 

امروز آنته یکساله شد. به همین زودی... نمی‌دونم چی شد که تصمیم گرفتم این وبلاگ و راه بندازم. شاید یه جور تمرین بود برای خودم. تمرین اینکه : بابا نزهت خانوم اونقدرا هم که فکر میکنی سخت نیست حرف‌ زدن... اونقدرام راز نیست این حرفای معمولی... هر چند که هنوزم "یه چیزایی رو هیچ جا نمیشه گفت حتی به هیچ‌کس" ولی... در کل ماها همه شبیه همیم. "‌هر کس جهنم کوچک شخصی‌اش را در عمیق‌ترین نقطه وجودش پنهان می‌کرد. ضمن اینکه در برابر دیگران وانمود می‌کرد چنین جهنمی وجود ندارد..."

خوشحالم که اینجا حضور آدمایی رو که نظراتشون برام مهمه و دوستشون دارم، حس می‌کنم. من هیچ‌وقت انشام خوب نبوده ... بلد نیستم بنویسم. نیومدم اینجا که اینا رو بگم. فقط اومدم بگم مرسی... از اینکه تو این مدت، آنته رو همراهیش کردین و تنهاش نذاشتین ازتون ممنونم. فکر نمی‌کردم اینقدر به اینجا عادت کنم. راستش تصمیم داشتم اینجا رو تعطیل کنم ولی الان که فکر می‌کنم می‌بینم به اینجا، به حضور دوستان،حتی دوستان مجازی، عادت کردم و نبودنشون دلتنگم میکنه... نمی‌دونم آنته کارش به دوسال هم میکشه یا نه ولی فعلن که هستم و خوشحالم که بهم سر می‌زنین. بازم مرسی...

 

این پی‌نوشت رو هم از وبلاگ لحظه - آذین بخونید... لینکش هست اون کنار.

 

پ.ن.

"می‌دانی، یک چیزی کم است. یک چیزی که باعث می‌شود یکی بنویسد، حتی در حد همین صفحه‌ی سفید، و یکی ننویسد. یک چیزی، یک جایی، کم است. احتیاج به دانستن، در این جا که دانستن از آدم دریغ می‌شود را بگذاریم کنار، از او که این‌جا فقط زنجموره می‌نویسد تا اویی که شرح دلبری‌ها و بزرگی‌ها و موفقیت‌ها و شوهر خوش‌تیپ روشنفکر و زن خوشگل بافرهنگ و بچه‌ی مامانی نابغه‌ و چه و چه‌هایش را اینجا ردیف می‌کند، از او که می‌خنداند تا او که گریه می‌کند، همه، یک مرگ‌شان هست که می‌نویسند. این را می‌فهمم. حس می‌کنم. دوست دارم این اندوهه را. این نمی‌دانم را. این سر را به دیوار کوبیدن را اصلا. این که گنگ باشی و بخواهی به یک عالم کر بفهمانی چی خواب دیده‌ای. دوست دارم این را.

...

اما مدت‌هاست که دوست داشتم این‌جا نبودم. می‌فهمم، حواسم هست که چه چیزی را اینجا می‌جورم، حواسم هست که چی ندارم و اینجایم. حواسم هست که این‌جا پیداش نمی‌کنم.

...

غمگینم. غمگین آن دستی که نیاز دارم، همیشه نیاز داشتم به طرفم دراز شود، آن دستی که باید شانه‌ام را هل بدهد. که من از این وبلاگ پیزوری، از این کلمه‌های ناقص، از این صدایی که هی به آینه می‌خورد و برمی‌گردد، از این سایه‌های دور و نزدیکی که به هم تنه می‌زنند، از ترس، از به تمامی نبودن، از این زندگی نصفه نیمه ببُرم.

غمگین این کلمه‌هایم که این همه تکراری‌اند..."

 

آنته دلش می‌خواست بلد باشه چطوری بامزه حرف بزنه. اگرچه توی دلش غمگین باشه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:47  توسط آنته  |