تبليغاتX
آنته
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد

 

به یاد یلدای84...

 

امشب غزلی بخوان و از باده بگو!

از عشق، از دل و دل‌داده بگو!

پیچیدگی کار جهان این همه نیست

تو ساده ببین، ساده بخوان، ساده بگو!

 

علیرضا کرمانی

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:37  توسط آنته  | 

 

دستی ای برگ‌ها تکان بدهید

جاده‌ها را به ما نشان بدهید

 

به پرستوی عاشق پرواز

کاش یک تکه آسمان بدهید

 

رنگ و بوی بهار مال شما

غنچه‌ها را به کرکسان بدهید

 

بله! حق با شماست، غربتیم

می‌روم، می‌روم امان بدهید

 

میزبانان مگر قرار نبود

جای خوابی به میهمان بدهید

 

جای مرهم بعید نیست اگر

نوشداروی شوکران بدهید

 

دیگر اینجا درنگ جایز نیست

دستتان را به دستمان بدهید

 

دست بالای دست بسیار است

دستی ای برگ‌ها تکان بدهید

 

آرش فرزام‌صفت

 

 

پ.ن

در میان گونه گونه مرگ‌ها

تلخ‌تر مرگی‌ست مرگ ِ برگ‌ها

زانکه در هنگامه‌ی اوج و هبوط

تلخی مرگ است با شرم ِ‌سقوط

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 8:30  توسط آنته  | 

 

پیشانی‌ات سیاه مبادا به ننگ‌ها

ای ماه! ای مرادِ تمام پلنگ‌ها!

 

این برکه‌ها برای تو بسیار کوچک‌اند

جای تو نیست سینه‌ی این چشم تنگ‌ها

 

آراسته است ظاهر رنگین‌کمان ولی

چون ابرها حذر کن از این چند رنگ‌ها

 

یک روز تو در اوجی و یک روز دیگری

دنیا دهن‌کجی است به الاکلنگ‌ها

 

من چند روز پیش دلی را شکسته‌ام

من را به رسمیت بشناسید سنگ‌ها!

 

علیرضا بدیع

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 17:49  توسط آنته  | 

 

گفتند:- ما هم با ملال رقت‌بار روح خویش آشنا خواهیم شد!

ای داود! تو در غار "عدلام" در حسرت آب ِ آب‌انبارها بودی.

می‌گفتی: آه! چه کسی آب خنکی را که در پای حصار بیت لحم

فوران می‌کند، برایم خواهد آورد؟ در کودکی عطشم را با آن فرو می‌نشاندم؛

اما اکنون این آبی که با عطشی سوزان در آرزویش هستم، در بند است.

ناتائیل، هرگز آرزو مکن که باز طعم آبهای گذشته را بچشی.

ناتائیل در پی آن مباش که در آینده گذشته را مگر بازیابی.

تازگی بی‌همانند هر لحظه را دریاب و شادمانیهایت را تدارک مبین،

یا بدان که به جای شادی تدارک یافته، شادی "دیگری" تو را به شگفتی خواهد افکند.

چگونه پی نبرده‌ای که هر سعادتی زاده‌ی تصادف است و در هر لحظه

همچون گدایی بر سر راهت ظاهر می‌شود.

بدا به حالت اگر بگویی که خوشبختی‌ات مرده است چون تو آن را "بدین سان"

در رؤیاهایت ندیده بودی و اگر بگویی تنها در صورتی به خویش راهش خواهی داد

که منطبق با اصول و خواستهای تو باشد.

رؤیای فردا مایه‌‌ی شادی است، اما شادی فردا چیز دیگری است، و خوشبختانه

هیچ چیز به رؤیایی که از آن در سر می‌پروردیم مانند نیست،

چون هر چیز ارزشی "دیگر" دارد.

دوست ندارم که به من بگویید: بیا، این شادی را برایت تدارک دیده‌ام؛

من تنها شادی‌های تصادفی را دوست می‌دارم، و آنهایی را که با بانگ من از دل

سنگ بیرون می‌جهد؛ بدین‌گونه، شادیها همچون شرابهای تازه‌ای که در چرخشت

سر‌ریز می‌کنند، تازه و قوی برایمان جاری خواهند شد.

ناتائیل، هیچ یک از شادیهایت را از پیش آماده مکن.

هر جا که نمی‌توانی بگویی: چه بهتر، بگو؛ عیبی ندارد.

در این گفته نویدی بزرگ برای خوشبختی نهفته است.

ناتائیل خدا را از خوشبختی‌ات جدا مدان.

ناتائیل، هر چیز به هنگام خود فرا می‌رسد؛ هر چیز زاده‌ی نیاز خویش است، و به

عبارتی هیچ نیست جز نیازی تجسم یافته.

درخت به من گفت: من نیازمند یک ریه بودم، چنین بود که شیره‌ام تبدیل به برگ شد،

تا بتوانم با آن نفس بکشم. سپس، چون نفس کشیدم، برگهایم ریخت اما سبب مرگ من

نشد. میوه‌ی من همه اندیشه‌های مرا درباره زندگی در خود نهفته دارد.

ناتائیل، از آن مترس که من از این گونه تمثیل‌های اخلاقی استفاده نابجا کنم، چون این

کار را چندان نمی‌پسندم. نمی‌خواهم جز زندگی حکمت دیگری به تو بیاموزم.

زیرا که اندیشیدن دغدغه‌ای بزرگ است. در جوانی با پی‌گیری عواقب اعمالم خود را

فرسودم و مطمئن بودم که تنها در صورتی از گناه کردن باز خواهم ایستاد که دیگر دست

به هیچ کاری نزنم.

سپس نوشتم: من رستگاری جسم خود را تنها مدیون تباهی درمان ناپذیر روح خود می‌دانم.

پس از آن، دیگر به هیچ روی ندانستم که قصدم از این گفته چه بوده است.

ناتائیل، من دیگر گناه را باور ندارم.

اما تو خواهی فهمید که جز با شادی بسیار نمی‌توان اندکی حق اندیشیدن برای خود خرید.

کسی که خود را خوشبخت می‌داند و اندیشمند نیز هست،به راستی نیرومند نامیده خواهد شد.

ناتائیل، بدبختی هر کسی ناشی از آن است که همیشه اوست که می‌نگرد و آنچه را

می‌بیند به خود وابسته می‌کند.

اهمیت هر چیز نه به خاطر ما که به خاطر خود اوست.

کاش چشم تو همان چیزی باشد که بدان می‌نگری.

ناتائیل، کاش هیچ انتظاری در وجودت حتی رنگ هوس هم به خود نگیرد، بلکه تنها آمادگی

برای پذیرش باشد. منتظر هر آنچه به سویت می‌آید باش و جز آنچه به سویت می‌آید آرزو مکن.

جز آنچه داری آرزو مکن. بدان که در لحظه لحظه‌ی روز می‌توانی خدا را به تمامی در تملک

خویش داشته باشی.

کاش آرزویت از سر عشق باشد و تصاحبت عاشقانه. زیرا آرزویی ناکارآمد به چه کار می‌آید؟

ناتائیل، تنها خداست که نمی‌توان در انتظارش بود. در انتظار خدا بودن، ناتائیل، یعنی درنیافتن

اینکه او را هم اکنون در وجود خود داری.

تمایزی میان خدا و خوشبختی قائل مشو و همه‌ی خوشبختی خود را در همین دم قرار ده!

 

مائده‌های زمینی- آندره ژید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 10:14  توسط آنته  | 

 

می‌خواستم پست جدید بذارم امروز...

 ولی دلم می‌خواد در مورد کامنت‌های (همون نظرات خودمون) پست قبلی نظر بقیه رو هم بدونم.

پلییییز (همون لطفن خودمون) اگه چیزی به ذهنتون میرسه بگین...

ممنون

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:0  توسط آنته  | 

 

گریستن هلیا!

تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز...

به زندگی بیندیش که می‌خواهد بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.

به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه‌ای را بر نمی‌گرداند.

بیدار شو هلیا!

بیدار شو و سلام ساده‌ی ماهی‌گیران را بی‌جواب مگذار!

من لبریز از گفتنم نه نوشتن.

باید اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.

دیگر تکرار نخواهد شد...

 

                               ***

"چراغ بیاور و یک دریچه"

نه! چراغ نمی خواهم... همان دریچه را بیاور

که از ظلمات عمیق اینجا به آن دورهای دور

که تک‌نورهای آخرین آبادی چشمک می‌زنند، خیره شوم

و زیر لب به یاد بیاورم که:

" هو النور..."

 

                                                           نادر ابراهیمی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 11:53  توسط آنته  | 

 

زیر گنبد کبود

جز من و خدا

 کسی نبود

روزگار

رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

               ***

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه‌کاره مانده بود

واژه‌ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

               ***

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

"تو دعای کوچک منی"

بعد هم مرا

مستجاب کرد

               ***

پرده‌ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال‌هاست

اسم بازی من و خدا

زندگی‌ست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل ِ بازی بهار با درخت

                ***

با خدا طرف شدن

کار مشکلی‌ست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گِلی‌ست!

 

عرفان نظرآهاری

 

پ.ن‌ 1:

کاش تو پیله‌هامون مونده بودیم، پروانه‌شدن کار هر کسی نیست...

 

پ.ن 2:

قبول می‌کنم این لباس‌ها اندازه‌ی من نبوده است. کودک کوچه‌های

پنج سالگی که لباس آدم بزرگ‌ها را نمی‌پوشد.

 

پ.ن 3:

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد

دلِ من از آسمون معجزه اصلن نمی‌خواد

 

پ.ن 4:

همیشه حق تقدم با آنان است که عجله دارند، اما کاری ندارند!

 

پ.ن 5:

شاید درک واقعی زندگی همان فهم و ادراک بی‌اهمیت‌ترین وقایع روزانه باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 14:45  توسط آنته  |