|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
روزهای تعلیقاند. تعلیقی انگار ابدی... این که گاهی مشروط زندگی میکنیم؛ که اگر چیزی بشود؛ چنان میکنیم و اگر نشود چنین. روزهایی که به زندگانی آدمها شباهتی ندارد. به خودم نگاه میکنم که با زندگی چقدر قمار میکنم. و در قمار تنها به برنده شدن فکر میکنیم. گاهی راهی برای باختن وجود ندارد. اما باخت سوی دیگر قمار است. همیشه میتواند باشد... از وبلاگ حامد- آیلار پ.ن دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 22:19 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از آن روزهای سرد تا این روزهای سرد راه زیادی آمدهایم. مادربزرگ به من میگفت فلسفه نخوانم که ایمانم را از دست خواهم داد، یادت میآید تو فلسفه یادم میدادی... یادت میآید آخرین باری که نشستیم و یک دل سیر گریه کردیم و فردا عزممان جزم شد بر رفتن تا هر کدام به سوی آسمان خویش پرواز کند. یادت میآید؟ قرار نبود بندی باشیم بر پای هم که آزادی مخرج مشترک زندگیمان بود. یادت میآید این شعر مولانا را چند بار با هم خواندیم و زیرش را امضا کردیم؟ من که شروع کردم به خواندن رو بهروی تو: رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن و تو که رو به من کردی و خواندی: از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن یادت میآید؟ از وبلاگ پروانه – لینکش هست اون کنار پ.ن. مثل برفایی تو تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه مثل اون قلهی مغرور بلندی که به ابرای سیاهی و به بادای بدی میخندی... ؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:32 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ماهی کوچیکه، ماهی ریزه رو میخوره ماهی گندههه هم ماهی کوچیکه رو میخوره- پس فقط ماهیای که از همه بزرگتره چاق میشه. لابد بین مردم هم همچین کسایی هستند دیگه! شل سیلورستاین
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:45 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من یک نفر را میشناسم که کودکی را قورت داده او شکل یک آدم بزرگ است اما خودش، عین تو ساده او صورتش را قرض کرده چون صورتش مال خودش نیست او با خودش هم فرق دارد انگار هم سال خودش نیست او توی جیبش گاهی اوقات شیرینی و گل میگذارد توی دلش هم تا بخواهی شعر و خدا و نور دارد چشمان او لو داده او را چون چشمهایش شکل تیله است لبخندهایش خندهدار است از بس که او بیشیلهپیله است وقتی که میخندد نگاهش قل میخورد این جا و آن جا او میرود دنبال چشمش در لابهلای دست و پاها شاید کمی قدش بلند است یا یک کمی پایش بزرگ است اما دلش اندازه ماست او آرزوهایش بزرگ است من مطمئنم کودک او یک روز میخندد دوباره شاید بماند توی دستش تنها نقابی پاره پاره چای با طعم خدا – عرفان نظرآهاری
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:39 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به چه علت ازدنيا احتراز كنيم؟ دنيا كه مخالف ما نيست. اگر بيمي هست از خود ماست و اگر پرتگاهي هست، در ماست و اگر خطري هست، بايد بكوشيم كه آن را دوست داشته باشيم. اگر در زندگاني بنا را بر اين بگذاريم كه بايد با دشواري در آويخت آنگاه هر چه امروز در نظر ما غريب است آشنا و دوست خواهد شد. شايد همه اژدهايان زندگاني ما شاهزادگاني باشند كه منتظرند تا ما دلير و زيبا جلوه كنيم. شايد همه امور سهمگين، بيچارگاني در انتظار چارهگريهاي ما هستند تا طلسم ايشان را بشكنيم... " راينر ماريا ريلكه "
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 8:24 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||