|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
دل میتپد و پاها قدم بر میدارند. راهها به پایان نمیرسند... پ.ن. خداحافظ هشتاد و شش ِ لعنتی!
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:49 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمیدانم تا کنون به این چیز شگفت که "خویشتن" است، اندیشیدهای؟ همچنان که داری نگاهش میکنی، تغییر میکند. مثل وقتی که روی سبزهها دراز کشیده و نگاهت را به ابرهای آسمانی دوختهای. ابرها ابتدا به یک شتر میمانند، بعد به یک زن، و دست آخر به پیرمردی ریش دراز مبدل میشوند. با این همه هیچ چیز ثابت نیست. چون در یک چشم به هم زدن باز تغییر شکل میدهند. یا مثل وقتی که در خانهای کهنه به آبریزگاه میروی و به دیوارهایش که اثر ترشح بر آنها دیده میشود، نگاه میکنی. هر روز به آنجا میروی، اما لکهها، با وجودی که قدیمی هستند، هر بار تغییر میکنند. بار اول، چهره یک انسان را در آنها تشخیص میدهی، بعد سگی مرده را که دل و رودهاش در هواست. دفعه بعد، لکهها بدل به درختی میشوند که در زیر آن دخترکی بر اسبی استخوانی و نحیف سوار است. ده یا پانزده روز بعد، شاید هم چند ماه بعد، ناگهان کشف میکنی که لکههای آب دوباره به شکل چهره انسان درآمدهاند. روی تخت دراز کشیده به سقف نگاه میکنی. نور چراغ، سقف سفید را هم دگرگون میکند. اگر توجهت را بر خویشتن خود متمرکز کنی، پی میبری که رفته رفته از تصویر همیشگی خود که به چشمت آشناست دور میشود، از سرعت خود میکاهد و به صورتهایی در میآید که مایه شگفتیت میشود. برای این است که اگر بنا بود سرشت اصلی خویشتنم را وصف کنم، سخت به وحشت میافتادم. نمیدانم کدام یک از چهرههای متعدد من بیشتر معرف من است، و هر چه بیشتر به آنها نگاه میکنم، تغییراتشان در نظرم نمایانتر میشود. و دست آخر، تنها چیزی که باقی میماند، احساس شگفتی است. و نیز میتوانی صبر کنی، صبر کنی که لکههای آب روی دیوار به شکل اول خود برگردند، دوباره چهره انسان به خود بگیرند. و نیز میتوانی امیدوار باشی، امیدوار باشی که تصویر تو روزی به این شکل یا آن شکل در آید. اما تجربه به من ثابت کرده است که هر چه زمان بیشتر بگذرد، این تصویر کمتر به دلخواه تو تغییر میکند، بلکه کاملاً برعکس، اغلب شکل بد و زننده ای به خود می گیرد. نمیتوانی بپذیریش و از خویشتن تو جدا میشود، اما سرانجام به آن تن در میدهی. روزی به عکسی که روی کارت اتوبوسم چسبانده شده و روی میز بود، نگاه کردم. ابتدا لبخندم در نظرم خوشایند بود، اما بعد، آن را تا حدی تمسخرآمیز، کمی متکبرانه و سرد و حاکی از نوعی عزت نفس توأم با خودرضایی بسیار یافتم. این لبخند نشان میداد که من خود را شخصیتی برتر میدانم. اما در واقع، نوعی ظاهرسازی همراه با تنهایی عمیق و ترسی مبهم در آن مشاهده میشد. این چهره به هیچ روی چهره فردی موفق نبود. تلخی و ناکامی در آن خوانده میشد. بیشک در این چهره، آن لبخند همیشگی مبهمی که ناشی از خوشبختی غیر ارادی است، نمیتوانست وجود داشته باشد بلکه بیشتر بیانگر تردیدی بود که درباره خوشبختی داشت. این احساس کمی ترساننده و حتی عبث بود. احساس افتادن بود بیآنکه نقطه سقوط مشخص باشد. دیگر هرگز نخواستم که این عکس را دوباره ببینم. سپس به مشاهده دیگران پرداختم، اما وقتی دست به این کار زدم، پی بردم که این خویشتن نفرت انگیز حاضر در همه جا، در این کار هم دخالت میکند و تحمل آن را ندارد که در ادراک من از چهره دیگری، مداخله نکند. وضعی ناگوار بود: وقتی که به کس دیگری نگاه میکردم، همچنان خود را زیر نظر داشتم. در پی یافتن چهرههایی بودم که دوستشان داشتم یا حالتی که بتوانم بپذیرم. اگر چهرهای نمیتوانست مرا تحت تأثیر قرار دهد، اگر نمیتوانستم در میان کسانی که از برابرم میگذشتند چهرههایی بیابم که بتوانم با آنها یکی شوم، نگاهشان میکردم بیآنکه ببینمشان. در یک اتاق انتظار، در واگن قطار، روی عرشه کشتی، در میخانه یا پارک، یا حتی در جریان گردشی در خیابان، تنها چهرههایی یا پرهیبهایی را انتخاب میکردم که به چهرهها و ریخت و قیافههایی که به چشمم آشنا بودند، نزدیک باشند و در آنها به جستجوی نشانههایی بودم که بتوانند خاطرهای خفته را از نو برانگیزند. وقتی که به دیگران نگاه میکنم، آنها را آیینههایی میپندارم که تصویر خودم را به من برمیگردانند و این مشاهده به وضع روحیم در آن لحظه بستگی کامل دارد. حتی وقتی به دختری جوان نگاه میکنم، میکوشم تا او را بر مبنای شهوات خود درک کنم و پیش از اظهار نظر، او را بر اساس تجربه خویش به تصور در میآورم. ادراک من از دیگری، که شامل زنان هم میشود، در واقع سطحی و دلبخواه است. زنان به چشم من، جز توهماتی که زاده ذهن منند، چیز دیگری نیستند و میخواهم با بهکارگیری این توهمات، دیگران را درباره خود به اشتباه بیندازم. این است آنچه غمگینم میکند و برای همین است که رابطهام با زنها همیشه به شکست میانجامد و اگر وضع برعکس بود و من زن بودم، به همان اندازه در برقرار کردن رابطه با مردان دچار زحمت میشدم. اشکال کار در خودآگاهی درونی خویشتن من است، اهریمنی که مدام شکنجهام میکند. عزت نفس، خودویرانگری، ملاحظه کاری، خودپسندی، خشنودی و اندوه، حسادت و کینه همه از او ناشی میشوند، خویشتن در واقع سرچشمه بدبختی بشر است. آیا علاج این بدبختی را باید در خاموش کردن خویشتن آگاه جست؟ برای این است که بودا تعلیم بیداری داد: همه تصویرها دروغ است، نبود تصویرها هم دروغ است... "کوهسار جان – گائو شینگ جیان"
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:11 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آری اگر در باز بود و باز پرنده پس در پرنده است و همچنین اگر در بسته بود و بسته پرنده پس باز در پرنده است اما دری که باز نباشد دیگر نه در، که دیوار... اما پرنده بسته اگر باشد دیگر پرنده نیست، که مردار... "زندهیاد قیصر امین پور"
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 13:37 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||