تبليغاتX
آنته
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
 

دلتنگی انواع مختلف دارد. یک جورش وقتی است که آن‌که می‌رود، رفته، نیست، یک‌جورش هم وقتی است که آن‌که می‌رود، نرفته هنوز، هست، اما تو دیگر نداری‌اش.

این‌جور وقت‌ها تو جلو جلو، زمان را طی کردی، یا ترس‌هات زودتر برده‌اندت به زمانی، به جایی که او نیست. آن‌وقت می‌بینی که چه ناتوانی در داشتنش. که چه عاقلی اصلن، وقتی که باید دیوانه باشی و نگذاری که برود. که چه شک می‌کنی به همه چیز، به دوست داشتنت، و به آن نیروهایی که تو را این همه دلتنگ می‌کنند، اما از "نرفتن" او ناتوانند.

از وبلاگ لحظه – آذین

 

پ.ن.  

زین پس بی‌خیال ِ رفتن و یا ماندن آدم‌ها می‌گردیم و به خیل عظیم آدم بزرگ‌ها می‌پیوندیم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:19  توسط آنته  | 

 

می نوش که عمر جاودانی این است

خود حاصلت از دور جوانی این است

 

                                             هنگام گل و باده و یاران سرمست

                                             خوش باش دمی که زندگانی این است

 

*****************************************

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

 

                                             با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

                                             چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

 

*****************************************

 

ایدل غم این جهان فرسوده مخور

بیهوده نه‌ای غمان بیهوده مخور

 

                                             چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

                                             خوش باش غم بوده و نابوده مخور

 

*****************************************

 

خیام نیشابوری

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:45  توسط آنته  | 

 

 

اشکی هم نیست. حتی یک قطره!

حالا خطر بزرگی مثل خندیدن می‌تواند تهدیدم کند.

نه، جدی و خشک خواهم شد!

گوشهایم را خواهم گرفت، دهانم را خواهم بست و جدی و خشک خواهم شد.

و وقتی دوباره باز شوند، کی می‌داند، شاید برای آن باشد که داستانی بشنوند، داستانی بگویند. داستانی کوچک با موجودات زنده که روی زمینی قابل سکونت انباشته از مردگان، بیایند و بروند. داستانی مختصر با شب و روز که آن بالا بیایند و بروند.

و من امید بسیار دارم، قول می‌دهم.

پشه‌ی خوشبختی-  Olice

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:58  توسط آنته  | 

 

کارولینای عزیز...

 

بعد از چندین ماه بی‌خبری، فرانچسکا برایم نامه‌ای فرستاد که در آن نوشته بود: "عاقبت در یک بعدازظهر بهاری تصمیم گرفتم ازدواج کنم". حالا اوایل ماه می بود و تقریباً دو ماهی از ازدواج فرانچسکا می‌گذشت. در نامه‌اش نوشته بود: "اگر دعوت به سینمای آن روز بعدازظهر مرا قبول کرده بودی، همه چیز فرق می‌کرد و شاید من هرگز ازدواج نمی‌کردم. می‌بینی مارچلو، زندگی به همین مضحکی‌ست. یک اتفاق ساده‌ی کوچک به سادگی می‌تواند سرنوشت تو را تغییر دهد. و من به اتفاقات کوچکی فکر می‌کردم که تمام این سال‌ها سرنوشت مرا تغییر داده بود.

 

می‌دانی کارولینا، گاهی با خود فکر می‌کنم زمان می‌گذرد و آرام آرام مرا و آن‌ها که دوست مانده‌اند را به کام خود می‌کشد. گاهی از همه‌ی آن چه که ممکن است روزی دیگر نباشد آن‌قدر می‌ترسم که دلم می‌خواهد تمام لحظه‌های حاضر را به بند بکشم و برای همیشه جاودانه کنم. به هر قیمتی. اما زمان از دستانم سر می‌خورد و مرا با پس‌مانده‌های ذهنم تنها می‌گذارد . این روزها را بیشتر با نشخوار خاطراتم می‌گذرانم. به فرانچسکا فکر می‌کنم، به حرف‌هایش، به طنز تلخ همیشگی‌اش، و به این که چه قدر دلم برایش تنگ خواهد شد.

 

می‌گوید: حالا می‌توانم انتقام تمام روزهای گذشته را از تو بگیرم. به تلخی لبخند می‌زنم و هیچ نمی‌گویم. با خودم فکر می‌کنم: چه حماقت بزرگی. کاش فرانچسکا می‌دانست دکمه‌ی مورد علاقه‌اش اینجا درست کار نخواهد کرد، کاش می‌دانست. غمگین شده‌ام. چیزی بر قفسه‌ی سینه‌ام سنگینی می‌کند. با هم حرف می‌زنیم، می‌خندیم، و من مانند قدیم‌ها از حرف زدن با او لذت می‌برم.

 

می‌گوید: "بدبختی بزرگی‌ست که آدم بابت عذاب وجدان نداشتن هم عذاب وجدان داشته باشد". به قهقهه می‌خندم و او را سخت درک می‌کنم. سخت...

 

از وبلاگ امین – دلتنگی‌های یک کرم دندون

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:13  توسط آنته  | 

 

صدای سرفه شدن در سکوت ِ کوتاهی

 

صدای من به خودم هم نمی‌رسد گاهی

 

چقدر خسته‌تر از بچه‌ی بدی هستم

 

که باز گم شده در کوچه‌های گمراهی!

 

و گیر می‌کنم از یک طناب پوسیده

 

به شاخه‌های درختی که مانده در راهی...

 

که من تفاوت ِ بین ِ دو تا پرنده شدم

 

و از دو بال ِ سیاه و سفید کنده شدم

 

بدون ِ قبر در آغوش لحظه‌ها مردن

 

به دستهای زن ِ قهوه‌چی...«تکان خوردن!»

 

که زور می‌زند این قصه «واقعیت» را

 

که تلخ سر بکشم جای قهوه ، حسرت را

 

و ضبط صوت ِ قدیمی ، تنوع ِ غمها! 

 

صدای همهمه‌ی بی دلیل آدمها  

 

که دود / کرده مرا توی پاکت سیگار

 

صدای سرفه شدن در هنوز ، در تکرار

 

تنفری که فقط خنده آورم کرده

 

غم ِ کبودتری  در تنم ورم کرده

 

تنم که گوشه‌ی یک اتفاق ِ کهنه فقط

 

دوباره خیره شده به تصورات ِ غلط

 

به جدول ِ کلمات ِِ همیشه بی‌حرفی

 

و دلخوشم به کسی توی خانه‌ی برفی

 

که خط خطی بکند ردپای خیسم را

 

سکوتهای کشیده ، که می‌نویسم را

 

...و دلخوشم به خودم که فقط خودم باشم

 

همان کسی که نبودم ، نمی‌شدم ، باشم!

 

"زهره جعفر زاده"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:47  توسط آنته  | 

 

باید کتاب را بست

باید بلند شد

در امتداد وقت قدم زد

گل را نگاه کرد

ابهام را شنید

باید دوید تا تهِ بودن

باید به بوی خاک فنا رفت

باید به ملتقای درخت و خدا رسید

باید نشست

نزدیک انبساط

جایی میان بی خودی و کشف!

 

"سهراب سپهری"

 

پ.ن.

تهِ بودن؟

تهِ بودن، بودن دیگه... بودن یعنی همین. همین دیگه... همین منتظر موندنا... همین شمردن روزا تا رسیدن به یه روز خاص. همین ساکت و آروم اومدن و رفتن اون روز. ساده تر و آروم تر از اونی که فکرش و بکنی. همین "خب حالا که چی مثلن" گفتنا... همین دیوونه بازیای همیشگی... همینا دیگه.

بازم؟ دوباره...

خب باشه اصلن... همه چیز روبه‌راه است و بر وفق مراد است و خوب. ملالی نیست جز...

 

حالمان؟ بد نیست... غم کم می‌خوریم. کم که نه، هر روز کم کم می‌خوریم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:2  توسط آنته  |