تبليغاتX
آنته
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
 

حواست هست؟

به این که چه سخت است عادی باشی، معمولی، و نه نابغه، و نه صاحب هیچ موهبتی؟ که باور کنی، که اگر هم موهبتی بوده، دیده نشده٬ نبالیده، پژمرده، مرده؟

که آن‌قدر روشن‌بین باشی، که حواست به این همه "نبودن"ات باشد، نادیده‌ هم نتوانی بگیری‌ش حتی، که مثل این همه‌ی همه‌ی مدعیان سیر آسمان‌ها نکنی؟

از ناامیدی حرف نمی‌زنم، از حالی حرف می‌زنم، که تو را، توی مغرورِ زیاده‌خواهِ ایده‌آل‌گرا را، می‌تواند بشکند، فرو بریزاند.

از وقتی می‌گویم، که مغلوبه‌ی جنگی می‌شوی، که میان توی متفاوت و یگانه، با توی معمولی و دم دستی، توی تکراری درگرفته. تویی که هیچ‌ طرف دعوا نیستی، و فقط و همیشه آواره‌ی این جنگی.

می‌دانی از چی حرف می‌زنم؟ از وقتی که نشانه‌ها همه بدیمن‌اند و خبر از سقوط تو می‌دهند، سقوط از آن نقطه‌ی امیدوارانه‌ی معلوم، به جایی که دیگر با خودت غریبه‌ای، خسته‌ای ازش، دوستش نداری هیچ.

از آن لحظاتی حرف می‌زنم، که در هم شکستی، و درونت توده‌ی خاک تیره‌ای‌ ست فقط. از آن لحظات تاریکی که باید ناامید جستجو کنی، از انگشت‌هات خون بچکد و باز خاک را زیر و رو کنی، که دوباره‌ی بذری پیدا کنی، یا جوانه‌ی ترد و زنده‌‌ای.

گواه کوچکی، امید دوباره‌ای، برای یک "هنوز".

 

از وبلاگ آذین – لحظه

 

پ.ن.

فکر می‌کنم گاهی اوقات زندگی مزخرفه. مثل الان. همه چیز داره میره به جهنم و داره بدتر هم میشه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:9  توسط آنته  | 

 

خدای من! مگر پاک‌ماندن و گندیدن در تضاد با هم نیستند؟ چطور شد که وجود من جمع ِ اضداد شد؟ مگر سالم‌ ماندن و کپک زدن، مانند یک و منهای یک در دو نقطه‌ی مقابل هم قرار ندارند؟ پس چطور شد که من یک ومنهای یک شدم؟ من کپک زده‌ام آقا. خوب معلوم است که کپک زده‌ام. همه می‌فهمند. هیچ‌وقت برایتان پیش آمده که سفری بروید و روز حرکت یادتان برود که توی ظرف نان را نگاه کنید؟ یک تکه نان در ته ظرف مانده است. می‌روید و برمی‌گردید و در ظرف را برمی‌دارید و می‌بینید که نان، یک پارچه کپک است. مخملی از فساد روی نان را پوشانده. چرا باید این‌طور بشود آقا؟ مگر نان برکت خداوند نیست؟ مگر خداوند از اینکه برکتش بگندد رنج نمی‌کشد؟ مگر انسان، از نان که خوراک انسان است کمتر است؟ مگر خدا از هر فسادی بیزار نیست؟ اما مرا باش! کدام خدا؟ آیا خدایی وجود دارد که ناظر بر تباهی انسانی باشد و همچنان نگاه کند و اعتراضی نکند؟ پس چه خاصیت دارد که ما فکر کنیم نیرویی قوی‌تر از ما، نیرویی فراتر از ما، نیرویی بیرون از ما، وجود دارد که کارش شهادت‌دادن در محضر فساد است و نه داوری‌کردن و تغییر‌دادن و اجرا‌کردن داوری؟ اما این نیرو وجود دارد آقا. معلوم است که وجود دارد. این نیرو متعلق به آنهایی‌ست که ده درصد باج می‌گیرند و ادامه می‌دهند و ادامه می‌دهند. نه وطن دارند و نه شرف. چرا نمی‌میرند؟ چرا متروک و مطرود و مردود نمی‌شوند؟ چرا سربه نیست نمی‌شوند؟ چرا در نمی‌مانند؟ چرا رسوا نمی‌شوند؟ چرا زمین نمی‌خورند؟ چرا من باید در برابرشان خبردار و مؤدب بایستم و گزارش کارهایم را بدهم؟ و بعد بروم منزل و های‌های گریه کنم؟ چرا من باید گریه کنم آقا؟ من، مردی سی و شش ساله، مردی با سلامت نفس، مردی مانند تمام مردان خوب روی زمین، چرا باید گریه کنم؟ شما دلتان نمی‌سوزد؟ اگر نمی‌سوزد، آدم نیستید. خوب معلوم است که آدم نیستید. چطور می‌توان انسان بود و گریه‌ی یک مرد را- که به خاطر انهدام نفس خوبی گریه می‌کند- تحمل کرد؟ وقتی جوان بودم هزار فکر تند خشمالود در سرم بود. اما حالا... حالا فقط فکر می‌کنم چرا باید قصه‌ام را جایی تمام کنم که هنوز می‌تواند دنباله داشته باشد؟

من می‌خواهم بالای سر بچه‌هایم باشم. می‌خواهم کاری کنم که آنها به خاکشان، به میهنشان و به فضای گرداگردشان خدمت کنند. چشمه‌ای باشند نه تشنه‌ای. روزگاری فکر می‌کردم- آدم چه فکرها می‌کند- که بروم توی سیاست. من بد حرف نمی‌زنم. شما می‌فهمید که من بد حرف نمی‌زنم. می‌توانستم وکیل بشوم. نمی‌توانستم؟ اما مرا باش! وکیل که نباید حرف بزند.

خدای من! خدای من! چرا این‌طور شد؟ چرا همه چیز خلاف آن شد که می‌خواستم؟ ضعیف بودم؟ کم‌جرئت بودم؟ مریض بودم؟ خوب... گیرم که بودم؛ اما چرا دنیا علیه کسانی‌ست که ضعیف‌اند و مریض، اما نادرست نیستند؟ ولی من خوب می‌دانم که دنیا علیه هیچ‌کس و هیچ‌چیز نیست. این نوعی از انسان است که علیه نوع دیگری از انسان است. این اشکال مختلفی از یک ماده است که در درون خود، خود را نابود می‌کند. لازم و ملزومند؟ چرا باید این طور باشد آقا؟ من، خیال می‌کنید، پشت میز کارم چطور آدمی هستم؟ عصبی؟ بددهن؟ تلخ؟ نه آقا... نه... من آنجا آرام ِ آرامم. صدایم در نمی‌آید. فحش می‌شنوم و جواب نمی‌دهم. نه اعتراضی دارم، نه حرفی، نه شکایتی؛ اما چیزی هست که در درون من می‌سوزد. من از درون مشتعلم نه از بیرون. چرا نمی‌خواهید بفهمید؟ حتمن زخمی هست، که دردی هست. من که سیاستمدار نیستم، من که معلم نیستم. من که دیگر جوان نیستم؛ اما بچه‌های من... بچه‌های من... من هر انهدامی را قبول می‌کنم مشروط بر آنکه بدانم بچه‌های من منهدم نخواهند شد، و کمر در پیش ده‌ درصدی‌ها خم نخواهند کرد. من انسان کوچک قانعی هستم. من درمانده‌تر از آنم که آغازکننده باشم. من هنوز در جنون هم به عظمت نرسیده‌ام. انسان حقیری چون من جنون حقیری دارد. من فقط گاهی حرف می‌زنم، حرف می‌زنم، حرف می‌زنم. من توی گوش هیچ‌کس نمی‌زنم. باور کنید! از نگاه من ترسیده بودید. نه؟ هه! آخر چرا؟ در این نگاه چه دیده بودید که می‌ترسیدید؟ می‌دانم... خیلی چیزها... اما مطمئن باشید. به هیچ‌‌کس صدمه نمی‌زند. هیچ چیزی در من پنهان نیست. من فقط حرف می‌زنم؛ آن هم گاهی، برای رهگذری، مسافری، غریبه‌ای، بیگانه‌ای، که اگر نزنم چه کنم؟ به من می‌گویند این کار را نکن! به ضررت تمام می‌شود. اینها که تو برایشان حرف می‌زنی، گزارش بد می‌دهند، اما همیشه که این‌طور نیست. خوب، معلوم است که همیشه این‌طور نیست. چرا باید خیال کنیم که هر غریبه‌ای بد است... مثلن خود شما آقا... حتمن گزارش بد نمی‌دهید. حال و روز مرا که می‌فهمید. نمی‌فهمید؟ چرا باید خلاف واقع گزارش بدهید؟ حقیقت را می‌گویید. نه؟ به من کمک می‌کنید. نه؟ به نوع من کمک می‌کنید. نه؟ گرچه دیر است اما دیر ِ دیر نیست. شاید این فساد، فساد روح من نباشد. شاید، سطح نان را کپک پوشانده باشد. بعید نیست. شما حتمن آدم بدی نیستید. حرف بزنید!

شما در ِ من نیستید آقا!

من در ِ شما. باز خواهم شد. حرف بزنید!

 

تضادهای درونی – زنده‌یاد نادر ابراهیمی

 

پ.ن

1- این کتابه رو خیلی دوست داشتم. بخونیدش حتمن.

2- چه خوبه که هنوز کلی کتاب هست که من نخوندمشون.

3- تا کتاب هست، زندگی باید کرد!

4- فیلم کارتونی پرسپولیس و دیدم. دارم به مرجان و مرجان‌ها فکر می‌کنم و به خودم.

5- چقدر همه چی تکرار میشه همیشه!

6- گاهی چقدر همه شبیه همند!

7- داره بارون میباره. اونم چه بارونی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 19:7  توسط آنته  | 

 

"خوب معلوم است؛ اما که چه؟ و اصلن به من چه که بدانم، و هیچ‌کس نباید بداند که دیگری چه می‌کند، چه می‌خواهد، کجا می‌رود، می‌رود اصلن یا نمی‌رود، مانده است یا نمانده، گندیده است یا هنوز نگندیده. هیچ‌چیز ِ هیچ‌کس به هیچ‌کس مربوط نیست- و آدم‌ها استقلال ِ درد دارند. ندارند؟"

می‌ترسی بزنم توی گوش‌ات و قاه‌قاه بخندم؟ خوب بلند شو برو! ببخشید که این طور حرف می‌زنم آقا! شما اگر کاری دارید می‌توانید تشریف ببرید. من مزاحمتان نمی‌شوم. و کاری هم ندارید. فقط فکر می‌کنید که آدم‌ها استقلال ِ درد دارند. به شما چه مربوط است که یکی، چند قدم آن طرف‌تر، دارد داغان می‌شود، نه؟ هیچ‌کس مجاز نیست که رنجش را با دیگری تقسیم کند، یا قسمتی از آن را ببخشد.

و تازه، من اصلن دردی ندارم، حرفی ندارم، شکایتی ندارم. چرا باید شکایت داشته باشم؟ و شما کی هستید که بتوانید به شکایت من برسید؟ داشتن و نداشتن دیگران به من مربوط نیست. به هیچ‌کس مربوط نیست آقا. بعضی‌ها دارند. خیلی‌ها ندارند. من ندارم، چکار کنم؟ همه به آدم می‌گویند اگر می‌خواهی داشته باشی باید زرنگ باشی. زرنگی که می‌دانید یعنی چه. خوب معلوم است که می‌دانید. توی مدرسه به من می‌گفتند: "شاگرد زرنگ" بعد معلوم شد که معلم‌هایم معنی خیلی از کلمات را نمی‌دانند. چکار دارند که بدانند. اصلن چه لزومی دارد که بدانند؟ فقط پشت میز اداره بود که من معنی بعضی کلمات را فهمیدم، کلماتی مثل "حق"، "حساب"، "زرنگی"... اما نمی‌دانید چقدر برایم گران تمام شد. تباه شدم، نیست شدم، نابود شدم، له شدم، پوسیدم، گندیدم، فاسد شدم، سوختم. گران نیست آقا؟ هیچ احمقی قیمت چند لقمه را اینقدر گران می‌دهد؟ شما باشی می‌دهی؟ بله، می‌دانم. آدم‌هایی هستند که به خاطر یک کلمه، فقط یک کلمه- و شاید هم همین کلمه‌ی "حق"- تمام زندگی‌شان را می‌دهند؛ آدم‌هایی که جان را بهای گفتن یا نگفتن یک کلمه می‌کنند. البته؛ اما به من چه به شما چه؟ نه من از آن آدم‌ها هستم نه شما. آه خدای من خدای من! چرا اینطور شد؟ من ناله می‌کنم. نیست؟

اصلن چرا این کار را می‌کنند آقا؟ چرا؟ این درست است که هر آدمی، خارج از محدوده‌ی خودش آدم باشد؟

کارمند جزء، کارمند جزء، کارمند جزء. چرا این اصطلاح را ساخته‌اند؟ چرا در این اصطلاح این همه تحقیر وجود دارد؟ نه... کارمند جزء بودن خفت آور نیست آقا... "جزء" بودن و جزئی از یک کل نبودن خفت آور است.

خدای من، خدای من! چطور شد، چطور شد؟ چرا این طور شد؟ من دیروز بچه بودم؛ و امروز پیرم. نیستم آقا؟ پس جوانی من کجا رفت؟ پس من بین بیست سالگی تا سی و پنج سالگی‌ام را کجا گذراندم؟ من آن جوان پرشور دلبسته به آینده را کجا به خاک سپردم؟ لااقل این را که باید بدانم. من اصلن نیامدم . من نیامدم آقا. آمدن شرایطی دارد. بودن هم شرایطی دارد. خدای من! خدای من! من اصلن نمی‌خواستم ترقی کنم. ترقی یعنی چه آقا؟ ترقی یعنی رتبه؟ یعنی اینکه انسان، حقیر بماند پرونده‌اش رشد کند؟ یعنی انسان در یک جا بماند و چیزی بیرون از انسان آماس کند، باد کند، ورم کند، نه آقا... نه... اینطور نیست؟ تمام این تصورات مال آدم‌های علیل ذلیل است؛ مال آدم‌هایی‌ست که مغز ندارند. من می‌خواستم، به دلیل اینکه یک انسان زنده‌ام، زندگی را لمس کنم، بودن را و دنیا را لمس کنم. من مشارکت می‌خواستم، مشارکت. خوب، آمدم اینجا. بعد، ماندم، ماندم، ماندم. چطور ماندم آقا؟ خوب معلوم است دیگر. همیشه "امکان" کمی جلوتر از من بود. باید به امکان می‌رسیدم – که نرسیدم.

من گم شدم آقا، گم شدم. بچه‌های من به نام کدام پدر تکیه می‌کنند؟ پدری که بر هیچ‌چیز و هیچ‌کس تأثیر نکرد؟ پدری که چون چارپا، هر روز، هر روز، هر روز... رفت و برگشت، رفت و برگشت، رفت و برگشت؛ با پاکتی پر از میوه با دست‌های خالی. چه فرق می‌کند آقا؟ من بی‌نقش زندگی کردم؛ و هیچ چیز نفرت‌انگیزتر از بی‌نقش بودن نیست... هه! تازه کدام نقش آقا؟ اصلن چه خاصیت دارد که آدمیزاد چیزی باشد؟ دنیای فاسد ما هرگز از چنگ فساد بیرون نخواهد آمد. من مطمئنم. گلیم خودت را از آب بیرون بکش! این، درست است. خودت را نجات بده! این، درست است. زنت را، بچه هایت را... دریاب. تو به دنیا چه کار داری؟ تو به تحول چه کار داری؟ مردک، تو کی هستی که می‌خواهی تأثیر داشته باشی و راهت را علامت‌گذاری کنی؟ این حرف‌ها به تو چه مربوط است، مردک؟ تو همین قدر که کار مردم را زودتر راه بیاندازی و آزارشان ندهی و آنها را ممنون کنی و چیزی هم به جیب بزنی، ده درصدی بگیری و حصاری دور خودت بسازی، هتلی، حمامی، ادکلنی، کافه‌ای، گیلاسی، موزیکی، عشقی... و بعد، یک روز مثل خر بمیری و بگندی کافی‌ست. کافی نیست؟ شما که خوب می‌دانید کافی‌ست آقا؛ اما من قبول نمی‌کنم. نتوانستم قبول کنم.

 

تضادهای درونی – زنده‌یاد نادر ابراهیمی

 

پ.ن

To be continue!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:20  توسط آنته  | 

 

اوایل کوچک بود. یعنی من این‌طور فکر میکردم. اما بعد بزرگ و بزرگ‌تر شد. آن‌قدر که دیگر نمی‌شد آن را در غزلی یا قصه‌ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم‌اش بزرگ‌تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم‌شان بزرگ‌تر از دل می‌شود، می‌ترسم. از چیزهایی که برای نگاه‌کردن‌شان – بس که بزرگ‌اند – باید فاصله بگیرم، می‌ترسم. از وقتی‌که فهمیدم ابعاد بزرگی‌اش را نمی‌توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه‌اش کنم، به شدت ترسیده‌ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح‌ام. فکر می‌کردم همیشه کوچک‌تر از من باقی خواهد ماند. فکر می‌کردم این من هستم که او را آفریده‌ام و برای همیشه آفریده‌ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن‌قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت‌اش از مرزهای "دوست‌داشتن" فراتر رفت. آن‌قدر که دیگر از من فرمان نمی‌برد. آن‌قدر که حالا می‌خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه‌ی توانی که برایم باقی مانده است می‌گویم "دوستت دارم" تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح‌ام حس می‌کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه‌ای هم که شده، بیندازم روی زمین.

حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه – مصطفی مستور

پ.ن

دقت کرده‌ای آدم‌ها دو دسته‌اند؟

یا نامه می‌دهند یا ادامه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:57  توسط آنته  | 

 

ـ درست مثل سقوط از یه پرتگاهه با حرکتِ کند. فقط بعد از مدتی آدم دلش میخواد به تهِ پرتگاه برسه، می‌دونی؟

ـ آره.

ـ چرند نگو. تو که هرگز تو عمرت از هیچ پرتگاهی سقوط نکردی.

ـ چرا کردم. وقتی که تو رو دیدم.

ـ آره. اما چه سقوطی بود!

حالا دیگه بیخودی قیافه نگیر.

ـ من!؟

ـ اون قیافه‌ی گناهکارت حالِ آدمو بهم می‌زنه.

ممکنه خودتو مقصر ندونی کوچولوی احمق!؟ این اتفاق تقصیر هیچ‌کس نیست. تقصیر تو نیست. این تنها انتظاریه که من از تو دارم. مگه نه؟

گور ِ پدر پاریس... گور ِ پدر پاریس و موزیک و تموم اون چیزایی که فکر می‌کنی از من گرفتی. من به اونا اهمیت نمیدم. باور نمی‌کنی؟

گم شو. من تو رو کنار ِ بستر لعنتی ِ مرگم نمی‌خوام.

ـ من... باور می‌کنم. جدن باور می‌کنم.

ـ حالا بهتر شد...

Love Story""

پ.ن.

1- داشتم به این فکر می‌کردم که انگار تمام چیزای خوب و قشنگ، همه‌ی ایده‌ آل‌ها، فقط و فقط یا توی عالم رؤیا پیدا میشند یا توی فیلما یا توی شعر و ادبیات. دوستی می‌گفت: " ادبیات آدمو از فکر‌‌کردن نجات میده، از روبرو‌‌شدن با واقعیات آزاد می‌کنه. یه ایده‌آلیست کوچیک می‌سازه ازت. یه سپر شیشه‌ای میگیره دورت. هر چند که گاهی سنگِ واقعیت بدجوری پودرش می‌کنه این سپره رو... "

2- افسانه‌ها زیبا هستند.

چون واقعیت ندارند.

واقعیت زیبا نیست.

و تنها کسانی برای همیشه از آن ِ ما خواهند بود،

که برای همیشه از دست‌شان داده‌ایم...

3- یه زمانی تراژدی بود. اما حالا دیگه شده کمدی!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:26  توسط آنته  | 

 

دختری یا پسر؟

دلام می‌خواهد دختر باشی و یک روز چیزهایی که من حالا حس می‌کنم، تجربه کنی. مادرم می‌گوید: زن بودن بدبختی بزرگی است. من اما حرف‌اش را قبول ندارم. وقتی دل‌اش می گیرد، می‌گوید: ای کاش مرد دنیا آمده بودم.

می‌دانم دنیای ما با دست مردها و برای مردها ساخته شده و زورگویی و استبداد در وجودش ریشه‌های قدیمی دارد. در قصه‌هایی که مردها ساخته‌اند، اولین موجود یک زن نیست. بلکه مردی است به نام آدم. بعدها سر و کله‌ی حوا پیدا می‌‌شود تا آدم را از تنهایی در بیاورد و برایش دردسر ایجاد کند. در نقاشی‌های کلیساها، خدا همیشه یک پیرمرد با محاسن سفید است نه یک پیرزن موسپید. تمام قهرمانان مرد هستند. از پرومته که آتش را اختراع کرد تا ایکاروس که آرزوی پرواز داشت. مادر مسیح – پسر روح‌القدس- هم تنها یک مادر رضاعی بوده. با این وجود حتا اگر قرار باشد نقش یک مرغ کُرچ را بازی کنی، زن بودن بسیار زیباست و شهامتی تمام‌نشدنی می‌طلبد. یک نبرد که پایان ندارد!

اگر دختر به دنیا بیایی، می‌بایست خیلی چیزها را بیاموزی.

اول از همه باید بسیار بجنگی تا بتوانی بگویی اگر خدایی وجود داشته باشد، می‌شود او را شبیه یک پیرزن سپیدمو هم نقاشی کرد. خیلی باید بجنگی تا بتوانی بگویی وقتی حوا میوه‌ی ممنوعه را چید، گناه متولد نشد. بلکه آن روز یک فضیلت باشکوه متولد شد به نام عصیان. خیلی باید بجنگی تا ثابت کنی در بدن نرم‌ات چیزی به نام عقل هم وجود دارد که دوست داری به ندای آن گوش بسپاری.

مادر شدن نه حرفه است و نه وظیفه. تنها یک حق است. از میان هزاران حقی که داری. آنقدر این حق را فریاد می‌زنی که از پا می‌افتی و تقریبن تمام مواقع شکست می‌خوری. اما نباید دلسرد شوی. نبرد از پیروزی زیباتر است. به سمت مقصد رفتن از رسیدن به هدف با‌ارزش‌تر است.

وقتی به مقصد می‌رسی یا برنده می‌شوی، در خود خلأیی احساس می‌کنی. برای پرکردن این خلأ باید دوباره راه بیفتی و مقصد تازه‌ای پیدا کنی.

آری! دل‌ام می‌خواهد دختر باشی. امیدوارم هرگز حرف‌های مادرم را تکرار نکنی. همان‌طور که من هرگز تکرارشان نکردم!!!

 

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد – اوریانا فالاچی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:7  توسط آنته  |