|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
من خواب دیدهام که کسی میآید/ من خواب یک ستارهی قرمز دیدهام/ و پلک چشمام هی میپرد/ و کفشهایم هی جفت میشوند/ و کور شوم/ اگر دروغ بگویم/ کسی میآید/ کسی دیگر/ کسی بهتر/ کسی که مثل هیچکس نیست/ و مثل آن کسی است که باید باشد/ و قدش از درختهای خانه معمار هم بلندتر است/ و صورتاش/ از صورت امام زمان هم روشنتر/ و اسماش آن چنان که مادر/ در اول نماز و در آخر نماز صداش میکند/ یا قاضیالحاجات است/ و میتواند/ تمام حرفهای سخت کلاس سوم را/ با چشمهای بسته بخواند/ من پلههای پشتبام را جارو کردهام/ و شیشههای پنجره را هم شستهام/ کسی میآید/ و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند/ و نمرهی مریضخانه را قسمت میکند/ و سهم ما را میدهد/ من خواب دیدهام... فروغ فرخزاد
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:41 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پدرم زندگيام را در باد كاشت تا مادرم طوفان درو كند من روي دست به دنيا آمدم تا دو دستي به زندگي بچسبم! مرا از پاهايم آويزان كردند به پشتم كوبيدند ريشهام را بريدند... گريه با نفسها و من با خاطرههايم شروع شدم! من زندان تو ام یونس!- فاطمه حق وردیان پ.ن "اعتراف ميكنم كه از صراط ميافتم، كه آن بهشتي كه ميخواستم بسازم، نميشود ساخت. كه سيب بهانه بود، من خود از بهشت خدا گريختم. كه مرا در گرگ و ميش صبح يكي از همين روزهاي بعدم به جاي خرگوش زدند!" فاطمه باباخانی
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:22 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من کمتر از آنم که با روحم بجنگی! اصلن گمان کن من زنی هستم مفنگی! که دائمن سیگار کنتش گوشهی لب گ.. میزند بر این فضای خوب و رنگی اینطور اگر باشم کسی کارم ندارد کی سنگ میکوبد مگر بر پای لنگی؟ یادم میآید گربهی کور محله همیشه سیر و چاق بود همچون پلنگی! هر وقت سر بالا گرفتم، شاد بودم هر کس که آمد نیش زد چون مار زنگی حس میکنم بدبخت بودن، خار بودن یعنی به هر چی میرسی بی هیچ ننگی! مدرک؟ رقابت؟ بحث علمی؟ چیست اینها؟!!! چه حرفهای مضحک و خام و جفنگی! نان میشود دانستن اسم کسی که آن سوی دنیا کنده شکلی روی سنگی؟!!! پس من شدم یک زن که مغزی صفر دارد! نشنیده هرگز: "تیز و باهوش و زرنگی"!!! من از حقوقم بهره میجویم عزیزم! تنها برای اینکه با روحم نجنگی! مینو صابری
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 15:7 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حتی اگر آسمان به زمین نیامده باشد، اما فاصلهی زمین و آسمان بدجوری کم شده است. آن قدر که احساس خفگی میکنم. احساس میکنم پشت دیوار بلندی، دیوار خیلی بلندی، متوقف شدهام. انگار از خیلی چیزها پرت شدهام بیرون! مصطفی مستور پ.ن. "باورم را پاشویه کن تمام ِ تن ایمانم درد میکند." پروانه وحیدمنش مرز در عقل و جنون باریک است کفر و ایمان چه به هم نزدیک است... دلام دو بال، دو بالِ بزرگ، میخواهد برای پر زدن از این طویلهی بدبو... آیدانامی گفته: "در کل هیچی مهم نیست ولی در جزئیات همه چی مهمه!"
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:58 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||