تبليغاتX
آنته
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
 

 

سلام...

این پست رو قرار بود اول آبان بزارم. روز دو سالگی آنته! نمی‌خوام بزرگ‌تر از اینی که هست، بشه...

این شاید یه جور یادداشت تشکره از همه‌ی همه. همه‌ی اونایی که یه روزی بودند و الان نیستند. همه‌ی اونایی که همیشه بودند. همه‌ی همه. مرسی که بودین گاهی.

به قول دوستی: "راستش دیگه حوصله‌ی اجتماع بیش از یک نفر رو ندارم. متوجه شدم که دقیقن همینه.. متأسفانه دقیقن همینه... شاید چون این روزها اینقدر با خودم و زندگیم سروکله میزنم که انرژی و وقت و فکر و حس و حالی نمی‌مونه... و شاید خیلی چیزهای دیگه... نمی‌دونم... فقط می‌دونم که با فاصله به دیگران نگاه می‌کنم... دنیای من انفرادی شده... تک‌نفره... نفهمیدم چطور... یه روزهایی... یه لحظه‌هایی ... خیلی از تیکه‌های روحمون از دست رفت... هیچ‌کس هم نفهمید..."

ولی بازم سخته. مثل همه‌ی آخرا. دلم تنگ میشه برای اینجا و همه‌ی دوستانی که سر می‌زدند گاهی. ولی خب دیگه هر شروعی باید یه روز به آخر برسه و هر سلامی سرآغاز دردناک یه خداحافظیه! اینبار یه خداحافظی ِ خود‌خواسته.

نه اینکه حرفی نبود برای گفتن... نه. حرف زیاد بود و هست. ولی... بگذریم. گاهی ساکت بودن و نگفتن از خیلی چیزا، خیلی بهتر از گفتن و درگیر بودنه... درگیر ِ آدما بودن. درگیر ِ بودن و نبودنشون، نگاهشون، قضاوتشون و ...

"– می‌دونی گاهی آدم دلش می‌خواد با یه نفر دو کلمه حرف بزنه. اونوقت اگه اون نخواد دو کلمه حرف اینو بشنوه چی میشه؟

- خب میره سراغ یه نفر دیگه.

- اگه نشد؟

- اونقدر میگرده تا پیدا کنه.

- راه‌های دیگه هم هست.

- مثلن؟

- مثلن از خودش می‌پرسه. من چرا باید یه نفرو احتیاج داشته باشم که باهاش دو کلمه حرف بزنم؟ اصلن خودم با خودم می‌تونم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرفای خودمو راحت‌تر بفهمم. اگه کسی به اینجا برسه، دیگه نه میگرده. نه انتظار میکشه. غیر از اینه؟ "

گاهی وقتا آدم دلش می‌خواد حرفای غلطش رو هم تأیید کنن حتی! یه جور همراهی می‌خواد دلش آدم گاهی.

گاهی وقتا نگاه ساکت و معنی‌دار تو رو دوست نداشتم. گاهی شک کردم به همراهی‌هات و سلام  و سه نقطه‌هات. گاهی دلم گرفت از نگفتن و نشنیدنت. از نگاه کردن و فقط و فقط لبخند‌زدنت و مثل بقیه فکر کردنت. گاهی نبودم اونجور که می‌خواستی. گاهی نبودی اونجور که می‌خواستم. این به اون در. مگه نه؟

گاهی شاید فکر کردی "چقدر منفی نگاه می‌کنم و چقدر تلخ. البته اشتباه نکردی. من "ور" تاریک قصه‌ها رو بیشتر می‌بینم. اما این دقیقن به این دلیله که شیفته‌ی "ور" نورانی زندگی هستم."

بگذریم از این حرفا...

 "اینکه آدم خودشو بزنه به اون راه، صنعت ادبیه؟"

 حالا فقط "دل‌ام صندلی خالی می‌خواد برای یه مدت دوری از همه‌چیز و همه‌کس و همه‌کار."

پس دور میشم. دور ِ دور...

 

پ.ن.

تو یادت باشد: ساده نگاه کن به زندگی...

 در این دنیا چیزهایی بدست آورده‌ام و چیزهایی از دست داده‌ام.

حرف‌ها شنیده‌ام و حرف‌ها گفته‌ام.

یک روز عاشق شدم و یک روز سرخورده.

یاد گرفتم هیچ‌وقت به بادهای طوفانی

و آفتاب بهاری دل نبندم...

تو یادت باشد اما: ساده نگاه کن به زندگی.

هیچ‌کس مسئول باوری که تو از آن داری نیست.

این که فکر کنی هیچ‌وقت هیچ اتفاقی جز قصه‌های فانتزی قرار نیست پیش بیاید،

خواب زمستانی بی‌بهاری است که...

من این‌ها را بلد نبودم...

از وبلاگ یکتا

به قول سرمه: "به جای اینکه برای همه‌ی عمر دنبال شنونده بگردم، یاد گرفتم کمتر حرف بزنم.

 دل بسته‌ات می‌مانم . وابسته نه ."

  گاهی نفس به تیزی شمشیر می‌شود

از هر چه زندگیست دلت سیر می‌شود

کاری ندارم که کجایی، چه می‌کنی

بی‌عشق سر مکن که دلت پیر می‌شود

همای گیلانی

 ممنون به خاطر همراهی‌هاتون

 خدانگهدار 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 11:6  توسط آنته  | 

 

همه‌ش حرف، حرف، حرف...

مسابقه‌ی حافظ و مولوی با گوته و شکسپیر.

حرف‌های خوب. حرف‌های قشنگ ِ به درد نخور.

من از مردم همین شهرم. همه‌ی آدمای این شهرم دوست دارم. چون تقریبن هیچ کدومشونو نمی‌شناسم.

از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم. اگه کسی حرف این مجسمه‌ها رو باور کنه، باید بین خودش و مردم نرده بکشه. من این حرفا رو باور کردم. اصلن باور کردنی هست؟ توانا بود هر که دانا بود. واقعن؟!

من با اینا غریبه‌ام با مجسمه‌ی آدما. با آدمای مجسمه. اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد. آدما از دور دوست داشتنی‌ترند.

شاید می‌ترسم. شاید خیالاتی‌ام و می‌ترسم با پیدا کردن دوست مجبور بشم از خیالبافی دست بردارم. اما اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به همدیگه دروغ بگن، بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنند که دوست دارن.

روزا پیاده‌روی فایده نداره. صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه.

روشنایی زیادم چیز جالبی نیست. آدم همه چیز و می‌بینه و همه اونو می‌بینند.

توی تاریکی آدم می‌تونه خیال کنه که چیزی، جایی، کسی منتظرشه اما توی روشنایی اصلن خبری نیست. معلومه که خبری نیست...

 شب‌های روشن/ نویسنده: سعید عقیقی/ کارگردان: فرزاد مؤتمن

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:15  توسط آنته  | 

 

راست می‌گویی دوست جانم...

دوست ‌داشتن آدم‌ها، دوست بودن آدم‌ها،

بودن‌شان اصلن، هیچ چیزی شبیه چیزی که دلمان می‌خواهد، نیست...

اما من خسته‌ام، از بس که نمی توانم به تمامی خودم باشم.

هی کم‌ام، هی مواظبم، هی نگرانم.

دلم می‌خواهد خودم باشم. وقتی خواستم مهربان، وقتی خواستم. وقتی ضربه می‌خورم، بی‌رحم.

 اما همه‌اش نصفه نیمه‌ام. فحشش را هم همه جوره می‌خورم: سرد، نا‌تمام، نامهربان.

می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم...باید مثل طوفان باشی. خودت. کامل.

ویران هم کردی، کردی.

بقیه می‌توانند نشانه‌های آمدنت را ببینند

و جایی پناهی بگیرند، یا اگر دوست دارند همراهت بیایند.

مثل نسیم که باشی، هی مکث کنی روی گونه‌ها،

لای موها که بپیچی، می‌گیرندت، نفست می‌برد، کم جان می‌شوی. عادی...

آخرش هم فراموش.

می‌دانم اما ن م ی ت و ا ن م!

از وبلاگ آذین- لحظه

 پ.ن.

آنچه در اطرافت می‌بینی اعم از دوستی‌ها و دشمنی‌ها و رابطه‌ها، توهمی بیش نیست، انسان‌های اطرافت وقتی پای منافع خودشان وسط باشد، همگی پاهایشان را بر سرت فشار می‌دهند و رد می‌شوند و تو را به هیچ جایشان حساب نمی‌کنند. داروین یک نابغه بود، و نظریه‌ی اتنخاب طبیعی یک اصل بزرگ اجتماعی است که من قبل‌ترها فهمیده بودم و امروز برایم مسجل شد و مادرم تنها کسی بود که بهم تبریک گفت، چون به قول خودش سی سال طول کشیده بود تا بفهمد.

دلتنگی‌های یک کرم دندون- امین

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 10:39  توسط آنته  | 

 

نه چندان بزرگم

           که کوچک بیابم خودم را

نه آنقدر کوچک

          که خود را بزرگ...

گریز از میانمایگی

         آرزویی بزرگ است؟

                       قیصر امین‌پور

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 1:36  توسط آنته  |