تبليغاتX
آنته
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
 

هی باید دستش رو بکشم که: نه! بشین... صبر کن... نرو... نبین... نگو... اون من ِ بی‌قرار دیوونه‌ی وجودم رو می‌گم... کودک درون؟ نه... کودک درون فقط یه قسمتشه!... این یه نیمه از خود منه... همیشه پر از شور و شوقه. همیشه اینقدر انرژی داره که مطمئنم میشه باهاش زندگی رو زیر و رو کرد. عجوله... بی‌صبره... می‌تونه به یه ثانیه همه چیز رو به هم بریزه و بعد با ذوق بشینه نقشه بچینه برای درست کردنش... بی‌قراره... پرحرفه... گیجه... کنجکاوه... مهربونه... اینقدر مهربونه که حاضره خودش سختی بکشه ولی تو لبخند بزنی... مرموزه... کارهایی تو زندگی کرده که هیچ آدم عاقل و محاسبه‌گری یه لحظه هم نمی‌تونه بهش فکر کنه! می‌تونه تمام عمر رو با تجربه کردن و کشف و شهود بگذرونه... می‌تونه ساعت چهار صبح از جاش بلند بشه و کامپیوتر رو روشن کنه و برای دوستش ایمیل بفرسته و حالشو بپرسه... و اگه بهش بگی خب میزاشتی فردا صبح... بهت یه وری نگاه می‌کنه که انگار بدترین فحش دنیا رو بهش دادی...

من نمی‌رسم بهش... هیچ وقت نرسیدم... پای لنگ من هیچ وقت حریف چابکی و فرزی اون نمیشه... من محافظه کارم... حساسم... من از خط برداشتن می‌ترسم... هی باید بهش یادآوری کنم که مواظب باشه... که دنیا دنیای این محبت‌های قلنبه و بی‌ریایی که به پای آدما میریزی نیست... ازش می‌پرسم: مطمئنی که جواب محبت را با محبت می‌دن؟

دستش را می‌کشم... نگهش می‌دارم... ساکتش می‌کنم... سعی می‌کنم سیاست یادش بدم... بهش می‌گم که عزیز من... یواش‌تر... وسط این جنگل آدم‌ها؟ اینجوری نمیشه زندگی کرد... می‌شکنی، می‌سوزی... می‌شکنندت...نصیحت می‌کنم، حرف می‌زنم. اگه قبول نکنه از آخرین حربه استفاده می‌کنم... یادش میارم... خاطره‌ها رو... یادش میارم که آدم‌ها تا ته ته وجودشون خودخواهن... بی‌رحمن... یادش میارم که دیدی هیچ استثنائی وجود نداشت؟... به این جا که می‌رسه جوابی برای گفتن نداره... می‌دونه که حق با منه... می‌دونه... یادشه... ساکت می‌شه...

بعد من ِ عاقل شروع می‌کنه به زندگی کردن... به شیوه‌ی آدم‌های معمولی بی‌خاصیت محافظه کار ترسو... بعد نمی‌دونم چرا تبدیل میشم به یه توده‌ی بی‌شکل که فقط نفس می‌کشه و راه میره و حرف می‌زنه... توده‌ی بی‌شکلی که خودشو نمی‌شناسه... حوصله خودشو نداره... گنگ و پیچیده‌ست... قاطی پاتیه... کلمه‌ها رو گم می‌کنه از بس غریبه‌ان و کلمه‌های خودش نیستن... می‌دونم که دلم برای همون دیوونه تنگ شده... برای خل‌بازیاش... برای نقشه کشیدن‌هاش... برای شجاعتش که به یه ثانیه می‌تونه همه‌ی رسم و و قاعده‌ها رو زیر پا بذاره... دوستش دارم... وقتی هست خودم رو دوست دارم... حیف که نمیشه باشه... حیف که دنیا دنیای آدم‌های اونجوری نیست... ولی... لعنتی... همیشه دلم براش تنگ میشه... همیشه...

 از وبلاگ مداد رنگی‌ها- ماشنکا

پ.ن.

اینهمه من تو وجودِ من!

اگه همه همینقدر من داشته باشند...

این یه کمی آدمو می‌ترسونه! 

هی دختره! می‌دونی چند وقته با من حرف نزدی؟

دلم تنگ شده برات.

تو چی؟ دل تو هم تنگ...؟

کم کم راهمون داره جدا میشه از هم!

نمی‌خوای هیچی بگی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 13:25  توسط آنته  | 

 

ای عفیف!

به چه می‌اندیشی

قفل‌ها؟

دست‌های آزاد،

برترین هدیه به زنجیر و غل و دیوارند!

بهترین هدیه‌ی زنجیر به دست آزاد

قفل می‌باشد، قفل!

ای عفیف!

قفل‌ها واسطه‌اند

قفل‌ها فاسق شرعی در و زنجیرند

قفل‌ها ...

راستی واسطه‌ها هم گاهی حق دارند

رمز آزادی در حلقه‌ی هر زنجیرست

قفل هم امیدی‌ست

قفل یعنی که کلیدی هم هست

قفل یعنی که کلید!

"نصرت رحمانی" 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 9:11  توسط آنته  | 

 

انسان چگونه حسی است؟! من چگونه حسی هستم وقتی خودم را، بارانی‌ام، شال‌گردن و چمدانم را

با خود حمل می‌کنم از جایی که نمی‌شناسم به جایی که فقط یک احتمال است برای آسودن؟

من چگونه حسی هستم وقتی ذهنم شاخه، شاخه، شاخه است که من در هر شاخه‌اش اسیر و اسیر

و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبود‌ِ آن ‌چه در جستجویش هستم؟

آری... انسان در ذهنش زندگی می‌کند، انسان در ذهنش می‌میرد...

 سلوک - محمود دولت‌آبادی

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:18  توسط آنته  |