|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
امروز باز یکی گفت که تو بزرگی و من باز به تو فکر کردم. به تو و بزرگیت. ******************* شاید با رفتن و گشتن به درهای برسی که توش دلِ شکستهای نیست. ولی به جرأت میتونم بگم که اونجا هیچی نیست. ******************* هی تو! ما فقط میتونیم تا فرصت هست، آدما رو دوست داشته باشیم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 8:15 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آن مرد آمد. آن مرد با اسب آمد. آن مرد در باران آمد. آن مرد... فکر کردم به داستان آن مرد. به اسبش که هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که سفید بوده یا نه! حتمن زیر بارون گِلی شده بوده که قهوهای بود نه سفید! فکر کردم به کتاب فارسی. به کوکب خانوم که زن باسلیقهای بود، به تصمیم کبری، به چوپان دروغگو، به دهقان فداکار، به اکرم که سه روز بیمار بود و به مدرسه نرفت. به ژاله که بالاخره فهمید که اگه به گُلاش زیادی آب بده، اونا پژمرده میشند. به اینکه شب بود و مهتاب آسمون و روشن کرده بود. به امین و اکرم که به آسمون نگاه میکردند. فکر کردم به سیب، به انار، فکر کردم به... فکر کردم به نویسندههای کتابه. به اینکه چرا اینهمه سیب و انار، اینهمه نماد و نشونه، قاطی ِ اون کتابا کرده بودند. باز فکر کردم به آن مرد. فکر کردم به اینکه حتمن توی اینهمه سال باید کلی تغییر کرده باشه. حتمن تا حالا اسبشو فروخته و الگانسی، بیام وهای، پرادویی، تویوتایی یا چه میدونم یکی از همین ماشینایی که هفتهای یکی دوبار اساماسای تبلیغاتیش میاد برامون که با پیشقسط فلانقدر، فلان ماشینو بخرید، یکی از همینا خریده! و دیگه زیر بارون که هیچی، آفتابم که باشه و خورشید خانوم وسط ِ وسطِ آسمون، اصلن دیگه به اومدن فکر نمیکنه. حالا دیگه حتمن ِحتمن فقط به رفتن فکر میکنه. فکر کردم به اینکه حتمن سوارکار بدی بوده و زده به بیراهه. فکر کردم به آن مرد، به آن مردی که میرود با اسب...! پ.ن. ندارد!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:20 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام... حال همهی ما خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی ِ بیسبب میگویند با اینهمه عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بیجفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگار بیدرمان تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خوابهای ما سالِ پربارانی بود میدانم همیشه حیاطِ آنجا پر از هوای تازهی بازنیامدن است اما تو لااقل... حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست؟ ************************************ راستی خبرت بدهام خواب دیدهام خانهای خریدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار هی بخند... یادت میآید رفته بودی خبر از آرامش ِ آسمان بیاوری؟ ************************************ از نو برایت مینویسم حال همهی ما خوب است اما تو باور مکن... ************************************* بیا برویم روبروی باد شمال آن سوی پرچین گریهها، سرپناهی خیس از مژههای ماه را بلدم که بیراههی دریا نیست دیگر از این همه سلام ِضبط شده بر آدابِ لاجرم خستهام. بیا برویم. آن سوی هر چه حرف و حدیث امروز است، همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ِ ما باقیست میتوانیم بدون تکلم خاطرهای حتی کامل شویم میتوانیم دمی در برابر جهان، به یک واژهی ساده قناعت کنیم من حدس میزنم از آنهمه آواز سال و ماه، هنوز بیت سادهای از غربت گریه را به یاد آورم من خودم هستم... بیخود این آینه را روبروی خاطره مگیر هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم... ************************************** دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه، تا سراغ همسایه صبوری میکنم تا مدار، مدارا، مرگ تا مرگ خسته از دقالباب نوبتم آهسته زیر لب چیزی، حرفی، سخنی بگوید مثلن وقت بسیار است و دوباره بازخواهم گشت هه... مرا نمیشناسد مرگ یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند حالا برو ای مرگ! برادر! ای بیم سادهی آشنا! تا تو دوباره بازآیی، من هم دوباره عاشق خواهم شد *************************************** نه. پرس و جو مکن. حالم خوب است. همین دم دمای صبح ستارهای به دیدن دریا آمده بود میگفت ملائکی مغموم، ماه را به خواب دیدهاند که سراغ از مسافری گمشده میگرفت... *************************************** باران میآید و ما تا فرصتی، تا فرصتِ سلامی دیگر خانهنشین میشویم کاش نامه را به خط گریه مینوشتم ریرا! چرا باید از پس ِ پیراهنی سپید هی بیصدا و بیسایه بمیریم؟ هی! همین دلِ بیقرار من ریرا! کاش اینهمه آدمی تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی میداشتند **************************************** سرانجام باورت میکنند باید این کوچهنشینان ساده بدانند که جرم ِباد، ربودن بافههای رؤیا نبوده است گریه نکن ریرا... راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است دوباره اردیبهشت به دیدنت میآیم ***************************************** قبول نیست ریرا بیا بیخبر به خواب هفت سالگی برگردیم غصههامان گوشهی گنجهی بیکلید، مشقهامان نوشته، تقویم تمام مدارس در باد و عید یعنی همیشهی همین فردا نه دوش و نه امروز تنها باریکه راهیست که میرود میرود تا بوسه، تا نقل و پولکی، تا سهم گریه از بغض آه... ها ریرا! *************************************** صبح علیالطلوع راه خواهیم افتاد میرویم اما نه دورتر از نرگس و رؤیای بیگذر باد اگر آمد، شناسنامههامان برای او باران اگر آمد، چشمهامان برای او تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید من از حدیث دیو و دوری از تو میترسم ریرا! ************************************** درست است که من همیشه از نگاهِ نادرست و طعنهی تاریک ترسیدهام درست است که زیر بوتهی باد سر بر خشت خالی نهادهام درست است که طاقت تشنگی در من نیست اما با اینهمه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم بُرید *************************************** از جنوب که آمدم، لهجهام شبیه سؤال و ستاره بود من شمال و جنوبِ جهان را نمیدانستم هر کو که پیالهی آبی میدادم، گمانِ ساده میبردم که از اولیای باران است سرآغاز ِ تمام پهنهها فقط میدان توپخانه و کوچههای سرچشمه بود اصلن میترسیدم از کسی بپرسم اینهمه پنجره برای چیست؟! یا اینهمه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمیدهند؟! زیر آنهمه بارانِ بیواهمه هیچ کبوتری خیس و خسته به خانه باز نمیآمد روسپیان، خواهران پشیمانِ آب و آینه بودند اما با اینهمه کسی از من ِ خیس، از من ِ خسته نپرسید که از نگاه نادرست و طعنهی تاریک میترسم یا نه؟! که از هجوم نابهنگام لکنت و گریه میترسم یا نه؟! که اصلن هی ساده! تو اهل کجایی...؟ اهل کجایی که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت را نمیپایی؟! باز میرفتم... میرفتم میدان توپخانه را دور میزدم و باز میآمدم همانجا که زنی فال حافظ و عشوهی ارزان میفروخت دل و دست بیدی در باد، دل و دست بیدی کنار فوارهها میلرزید و من خودم بودم... شناسنامهای کهنه و پیراهنی پر از بوی پونه و پروانههای بنفش حالا هنوز گاه به گاه سراغ گنجه که میروم میدانم تمام آن پروانهها مُردهاند حالا پیراهن چرک آن سالها را به در میآورم میگذارم روبروی سهمی از سکوت آن سالها و میگریم... میگریم... میگریم ... چندان بلند بلند که باران بیاید و بدانم که همسایهام باز مهمان و موسیقی دارد حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب ِجهان بغضم نمیگیرد حالا دیگر از هر نگاه نادرست و طعنهی تاریک نمیترسم حالا دیگر از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نمیترسم حالا دیگر برای واژگان خفته در خمیازهی کتاب، غصهی بسیار نمیخورم حالا به هر زنجیری که مینگرم بوی نسیم و ستاره میآید حالا به هر قفلی که مینگرم کلام کلید و اشاره میبارد هی! شاعر که میشوی خیالِ تو یعنی حکومتِ دوست... باور کنید. من ِ ساده، ساده به این ستاره رسیدهام من از شکستن ِ طلسم و تمرین ترانه به سادگیهای حیرت دوباره رسیدهام. درست است. من هم دعاتان میکنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید از هر طعنهی تاریک نترسید از پسین و پردهخوانی غروب یا از هجوم نابهنگام لکنت و گریه نترسید دوستتان دارم ای سادگان صبور! سادگان صبور... ****************************************** به گمانم باید برای آرامش مادرم دعای گریه و گیسو بُران باران را به یاد آورم دلم میخواست بهتر از اینی که هست سخن میگفتم وقتی که دور از همگان بخواهی خواب عزیزت را برای آینه تعبیر کنی، معلوم است که سکوت علامت آرامش نیست ******************************************** آسوده باش... حالم خوب است... فقط در حیرتم که از چه هوای رفتن به جایی دور، هی دل بیقرارم را پی آن پرنده میخواند... ********************************************* میخواهم به جنوب بیندیشم. میخواهم به آن پرندهی خیس، به آن پرندهی خسته، به خودم بیندیشم گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس ِ گریههای بی وقفهام پنهان کنم. همین خوب است... همین خوب است... ******************************************** دیگر سفارشی نیست... تنها جانِ تو و جانِ پرندگان پربستهای که دیماه به ایوان خانه میآیند ********************************************* من به تو از خوابهای آینه اطمینان دادهام ریرا! سرانجام یکی از همین روزها، تمام قاصدکهای خیس ِ پژمرده از خواب خارزار به جانب ِ بیبند آسمان برمیگردند... ********************************************* میدانم... حالا میدانم همهی ما جوری غریب ادامهی دریا و نشانی آن شوقِ پرگریهایم. گریه در گریه. خنده به شوق. نوش. نوش... لاجرعهی لیالی! در جمع ِ من و این بغض ِ بیقرار جای تو خالی در جمع ِ من و این بغض ِ بیقرار، جای تو خالی... "سید علی صالحی" ******************************************** پ.ن. توی دو هفتهی گذشته با این شعره یا شاید بهتره بگم نوشتهی شعر مانند! و صدای قشنگ ِخسرو شکیبایی زندگی کردم. باید بگم زندهیاد خسرو شکیبایی. ولی هنوز باورم نشده انگار. باورم نشده جلوی اسم این آدم دوستداشتنی هم باید زندهیاد بزارم. تازه فهمیدم چقدر دلم تنگ شده بود برای شنیدن صداش و برای سبز گفتنهاش هم. انگار همیشه اینجوریه. لااقل برای من که اینجوری بوده. همیشه آدمایی رو که دوستتر داشتم و دارم، یا نداشتم و ندارم یا کمتر داشتم و دارم!!! این روزا فقط باید به زنده نگه داشتن یادها دلخوش بود. پس زندهباد یادِ یادها!
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 10:18 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مسیح را مسیحیان نکُشتند... چگونه است که مسلمانان امام خویش را میکشند؟! پ.ن. محرم و عاشورا بیشتر از همه منو یاد فیلم "روز واقعه"ی بهرام بیضایی میندازه! نمیدونم چند ساله. ولی مدتها این فیلم هر سال توی این روز از تلویزیون پخش شده. اینقدر که من بیشتر دیالوگای این فیلمه تو ذهنم هست و هر بار بعده دیدنش این سوال بالای نقش اول اون فیلمه کلی ذهنمو به خودش مشغول کرده. نمیدونم امسال هم این فیلمه قراره پخش بشه یا نه... جز این یاد یه کتاب میفتم. کتابی که راویش یه اسبه! کتابی که سال اول دبیرستان برای مسابقه کتابخونی بهمون داده بودند و من از اون موقع نگهش داشتم. از اون موقع تا حالا تقریبن هر سال این موقعها یه بار خوندمش. اونقدری که بیشتر جاهاشو از برم! کتاب "پدر، عشق و پسر" از سید مهدی شجاعی. "انگار چنین مقدر شده که من هر روز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم تداعی و برای تو روایت کنم. تدبیر من از ابتدا این بود، اما اگر تقدیر خداوند همراهی نمیکرد، به یقین چنین چیزی ممکن نمیشد. جراحت، جای جای بدنم را شکافته بود و خون از تمامی جوارحم فرو میچکید. من دوامآوردنی نبودم. من زندهماندنی نبودم. و اگر نبود تقدیر چشمگیر خداوند، من بازگشتنی و به اینجا رسیدنی نبودم. در تمام طول راه که با خودم و آن عزیز یگانه واگویه میکردم، میگفتم انگار من ماندهام که روایت کنم تو را! و همچنان بر این گمانم که این است رمز ماندن من در پی آن توفان آشوب و فتنه و بلا. بنشین لیلا! این طور با چشمهای غمگرفته و اشکبار، به من خیره نشو. من آتش این دل سوخته را؛ این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمیتوانم کرد. هر چند تو هر روز بر زخمهای من مرهمی تازه گذاشتی و من هر روز بر جگر دندان گزیدهی تو جراحت تازهای نشاندم، اما کیست که بتواند این همه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد؟! این سیل اشک آتشگون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند؟! بیا لیلا! بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان! من دیگر بنای زندهماندن ندارم. ماندهام فقط برای نهادن این بار؛ ادای این دِین؛ انجام این فریضه. و کدام بار، سنگینتر از خبر شهادت سوار؟! و کدام دِین شکنندهتر از بیان آن ماجرای خونبار؟! و کدام فریضه، سخت تر از خواندن مرثیهی یک دلاور برای مادر؟! این است که عمر من با انجام این فریضه به سرانجام خواهد رسید..." "کاش این پلکهای ملتهب، این قدر خسته بر هم نمینشست و اندام تکیدهات پشت به دیوار نمیداد و تارهای سپید مو بر پیشانیات نمیلغزید. اما نه، بخواب. خواب برای این روح خسته و این چشمهای به گودینشسته، غنیمت است. بخواب! فردا هم روز خداست..." "روزهای سختی پیش روی توست لیلا! این چند شبانهروز همه یک تمرین بود برای صبوری. باید آماده میشدی برای شنیدن اصل ماجرا. مصیبت محبوبت، حسین! و این، کار من نیست لیلا! من بار سفر بستهام و این چند روز را هم در فراق سوارم بیعمر زیستهام. خبر حسین را از سجاد باید پرسید. من خودم دیدم که او علیرغم بیماری، یال خیمه را کنار زده بود و از پشت پردهی لرزان اشک، به تماشای عاشورا نشسته بود..."
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:50 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چشماش اینهمه مهربونه... نگاهش اینهمه غمگین... پ.ن. ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک، از او جدا جدا من...
+
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:16 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||