|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
بکوش تا بیشتر لحظات زندگی را با سکوت و لبخند پر کنی چرا که اگر بگویی بیگمان خواهی شنید و اگر بشنوی بیگمان خواهی گفت و این چرخه ی معیوب برای همیشه ادامه خواهد یافت... "دکتر شاه پرویزی"
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 9:32 توسط آنته
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فکر کردم که گاهی خستگی ِ تن لازم است تا تو خستگی ِ جان را باور کنی. گاهی باید راهها بسته باشند، تا رفتن را، خیالِ رفتن را دست کم، رها کنی. گاهی، تو که بلد نیستی پرچم دستت بگیری که خستهای، یا نه، بلد نیستی که پرچم بودنات، توانستنات را نیمهافراشته کنی، و به آدمهایت بگویی که هی، من نیستم، من نمیتوانم این روزها، باید مثل پرچمدار تیرخورده از اسب بیفتی. باید که بیمار شوی. و حیف که چهقدر تن دیر میشنود صدای جان را، یا شاید میشنود و ماییم که کف دستها را روی گوشها فشار میدهیم و هی میدویم و هی میدویم... فکر کردم که بسیار بدهکارم به این دنیا، به اندازهی تمام دیر جنبیدنها و نتوانستنها و نخواستنهایم؛ اما نداشتنهایم را، نبودنهایم را، ماندنهایم را طلب دارم ازش. فکر کردم که آدمهای رفته و کبوترهای پریدهام را، تو را، یک هجرت ناگزیر و ناگزیر را، این همه غربت، و نه آرامگرفتن را، ازش طلبکارم... ************************************************ میدانی به چی فکر کردم؟ به این که هی... من انگار باورم نشده هیچ چیز. یکی بهم گفت سرم را کردهام زیر برف، و من فکر کردم برف؟ نه... برفی نیست. گرم و برهوت است همه جا. خوب بود اگر برف بود. خوب است اگر برف باشد و همه چیز را یخ بزند و نگه دارد. و مرا، و همه را از از دستدادن برهاند. فکر کردم که انگار از دست دادهی خداییام، بی این که بخواهم سوگوار همین لحظههایم که دارم و میدانم دمی دیگر ندارم. کارپه دی ام؟ بله، بله، بلدش نیستم اما که این دم را غنیمت است. چند وقتی فکر کردم بلدمش و حالا این وحشت ِ از دست دادن، و شاید خودش و نه فقط وحشتش، انگار که میخواهد انتقام همهی همه را از من بگیرد بیپیر. دیدهای توی این فیلمها، که شوالیهی لاغروی جوان عاشق، رو به روی غولی، اژدهایی، چیزی میجنگد و نمیتواند؟ که زخم خورده، پاره پاره، درست وقتی که همه فکر میکنند دیگر الان است که وا دهد، زانوهای لرزانش را صاف میکند و دوباره میایستد؟ آهان... دوربین باید الآن نمای نزدیک بگیرد از چهرهاش... میبینی نومیدی و دیوانهگی و ناگزیری و هر چه بادا باد را توی نگاهش؟ آن برق کمرنگ امید را چی؟ شوالیههه فریادی حیوانی سر میدهد و به سوی دشمن هجوم میبرد. خب... کدامش؟ هالیوودی خوش رنگ یا اروپایی بیرنگ؟ کدام پایان را میپسندی؟ شوالیه میمیرد یا میمیراند؟ یا نیمهی راه شمشیر میاندازد و فرار میکند؟! از وبلاگ لحظه- آذین
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10:3 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||