|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
پارسال – و چه عجیب است اصلن این نوشتن "پارسال"، که انگار نه انگار یک سال گذشته، و این همه، این همه سخت گذشته-
تصویرها هستند، خوشایندها و ناخوشایندها، و راستش این است که ناخوشایندها بیشتر. کنار همهی آن هیاهوی سبزه و ماهی و سنبل و لاله، آن جوانکی که کیسهی بزرگ زباله به دوش میکشد، آن بچهی میدان تجریش که هنوز راه رفتن درست بلد نشده که دستفروشی، تو بخوان التماس یادش دادهاند، آن جوان دلافسرده که گوشهی زندان، غریب میمیرد، آن زن سیاهچهره که نشسته گوشهی دیواری و نگاه حسرتبارش آن جور دل خون میکند... هستند، به همین نخنماشدهگی و شعار زدهگی، به همین راستی، دردآوری، و تلخی. و من نگاهم را برمیگردانم مثل هر سال، و فکر میکنم لابد بهار خوبتری میشود بهار آدمها، یک وقتی، یک روزی، که این تصویرها دیگر نباشند. یک وقتی، یک روز روشنی، به همان نخنماشدهگی شعرها و آیات و بشارتها. ... ای بلبلان چون در این چمن، وقت گل رسد، زین پاییز، یاد آرید چون بر دمد آن بهار خوش، در کنار گل، از ما نیز، یاد آرید... ...
یادم میآید میانهی جمع و جور کردنهای آخر سالِ یکی از همین سالها، همان وقتهایی که سنت بچهگانه اما خوش نو کردن رخت و لباس را کنار میگذاشتم، و خیلی سنتهای خوشایند و ناخوشایند دیگر را هم، فکر کردم که پابند اینها اگر نباشی، خیلی داشتههای دیگرت هم از دست میروند. ترسیدم که این بهار زیبای بیرحم برسد و هر بار بیاعتناتر از من بگذرد. ترسیدم هی کلمههایم، آن شوق ناگزیر هرسالهی نو شدن سال عمر من و عمر جهان، مبتذلتر شوند، که آن "که چی"ِ لعنتی هی پررنگتر شود، گستردهتر، بیاستثناتر. حالا، میبینم که آدم میتواند ذره ذره با ترسهایش روبهرو شود و هیچ نترسد. میبینم که میشود یک وقتی سر برگردانی و ببینی تا کجاهای ترسها و اندوههایت پیش رفتهای و "هنوز"، زندهای. ... عین این آدمهای اشکی دم مشکی، زود، زودتر از همیشهها به گریه میافتم. از وبلاگ آذین- لحظه پ.ن. آذین قشنگ مینویسه -مثل همیشه- نوشتهی کامل آخرین پستشو از تو وبلاگ خودش بخونید. لینکش هست اون کنار.
من نوشت! یا مقلّب القلوبِ و الابصار
یا مدبّر الیل ِ و النهار
یا محوّل الحولِ و الاحوال حوّل حالنا الی احسن ِ الحال دعای ضد دلهرهی عجیب غریبِ همیشگی ِ موقع تحویل سال! به نظرم اسم خوبیه برای این دعا. دعای کوتاه و قشنگی که همهی همهی اون چیزایی رو که دلت میخواد تو این لحظه آرزو کنی برای خودت و برای همه، تو خودش داره. هه... دلهره. چقدر فرق کرده جنس دلهرههای عید این سالها با عید سالهای بچگی. نگرانی حل نکردن جدول صفحهی بیست و چند پیک نوروزی یا 20 بار نوشتن از روی درس "شتر صحرانورد" که هیچوقت دوستش نداشتی و ترجیح میدادی 60 بار از روی ماجرای "کاکلی" و دوستای زرنگش و جدالش با آقا فیله! یا "کوکب خانوم" و مهموناش یا "حسنک کجایی؟" و حیووناش یا ... بنویسی، کجا و نگرانیهای بزرگ اما کوچیک یا شایدم کوچیک اما بزرگ این سالها کجا... "خاک جان یافته است/ تو چرا سنگ شدی؟/ تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟/
باز کن پنجره را
و بهاران را باور کن..."
"سال ِ نو مبارک"
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 21:19 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قناري گفت: - كرهی ما كرهي قفسها با ميلههاي زرين و چينهدان چيني ماهي ِسرخ سفرهي هفت سيناش به محيطي تعبير كرد كه هر بهار متبلور ميشود كركس گفت: - سيارهي من سيارهي بيهمتايي كه در آن مرگ مائده ميآفريند كوسه گفت: زمين سفرهي بركت خيز اقيانوسها انسان سخني نگفت تنها او بود كه جامه به تن داشت و آستيناش از اشك تر بود!!! " احمد شاملو"
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:50 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هله ای دلی که خفته، تو بزیر ظل مایی شب و روز در نمازی، بحقیقت و غزایی مه بدر نور بارد، سگ کوی بانگ دارد ز برای بانگِ هر سگ، مگذار روشنایی بنماز ِ نان برُسته، جز نان دگر چه خواهد؟! دل همچو بحر باید، که گهر کند گدایی اگر آن میی که خوردی بسحر نبود گیرا بستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی بخدا بذات پاکش، که مییست کز حراکش برهد تن از هلاکش، بسعادت سمایی بستان، مکن ستیزه، تو بدین حیات ریزه که حیات کامل آمد، ز ورای جانفزایی بهلم، دگر نگویم، که دریغ باشد ای جان بر کور، یوسفی را حرکات و خودنمایی "مولانا"
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 9:1 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 8:18 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فکر کردم که بازی کردن با احتمال ناچیز بُرد بهتر از پاک باخته بلندشدن از پای میز مسابقهست.
حتی اگه پیروزی و شکستی هم در کار نباشه!
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 13:32 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||