تبليغاتX
آنته
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
 

در آن منطقه چیست؟ چه خبر است آن‌جا؟ ماهیت آن چیست که شقاوت بر خویش به بار می‌آورد؟ هر دو در پاسخ به پرسش‌ها در می‌ماندند. می‌دانستند با علم کمی که دارند، نمی‌توانند این جهل را از خود برانند. لاکن هر لحظه حریص‌تر می‌شدند. حوّا می‌کوشید توجیهی برای ورود به آن منطقه بیابد:

"اگر به منطقه‌ی ممنوعه رویم حداقل جهل‌مان را به علم تبدیل می‌کنیم."

آدم پرسید: "با فرمان خدای چه کنیم؟"

حوّا پاسخ داد: "شقاوت در علم بهتر از سعادت در جهل است."

آدم گفت: "با فرمان خدای چه کنیم؟"         

حوّا گفت: "قصد ما سرپیچی از فرمان خدای نیست. ما نیّت خیر داریم."

آدم پرسید: "خیر ما چیست؟"

حوّا گفت: "علم بر حکم خدای. بدانیم چرا نهی فرموده است."

آدم پرسید: "به چه کارمان می‌آید؟"

حوّا پاسخ داد: "از تحریک درونی خلاصی می‌یابیم."

آدم گفت: "زمانی که اسرار گفتند تو نبودی، زمانی که ملائک بر من سجده کردند تو نبودی، زمانی که زبان به اسماء گشودم تو نبودی، نبودی و ندیدی قرب مرا و اخراج او را. اگر او که خدای گفته پشت هر بوته‌ای در کمین است تا سایه ما را بزند مایه‌ی طرد ما شود چه؟"

آدم به یاد خاطراتش افتاد و نم اشکی بر چشمش آشکار شد. حوّا آدم را در آغوش گرفت. دلش برای او سوخت. خواست دلجویی کند، گفت: "آدم بگوی آن‌چه را دیدی." و آدم با اندوهی گران زبان گشود و ... چون زبان فرو‌بست، حوّا را دید که معصومانه در آغوشش به خواب رفته است. گفت: "به خواب برو ای محبوب من، خواهی دید که رؤیا حقیقت من است. این جا زمان ساکن است. در بهشت به هیچ کس گزندی نمی‌رسد."

 ************************************************************

بارها با حوّا درباره آن منطقه گفت و گو کرده بودند. حوّا روزی گفت:

"مگر اینجا بهشت نیست؟"

آدم پاسخ داد: "چرا هست."

حوّا گفت: "جایی که شیطان فعال باشد، بهشت نیست."

آدم گفت: "چون ما علم اندکی داریم، چرایی فرمان‌های خدای بر ما روشن نیست."

حوّا گفت: "با جهل هم که نمی‌توان به آن راه برد."

آدم گفت: لاکن خدای فرموده این جا بهشت است."

حوّا گفت: "نیست."

آدم گفت: "بوی ستیز از درونت به مشام می‌رسد."

حوّا گفت: "ستیز از من نیست. از جهل است. تو به من پاسخ بده. جهل جبر می‌آورد یا جبر جهل می‌آورد؟"

آدم پاسخ داد: "جهل است که جبر می‌آورد."

حوّا پرسید: "رایحه‌ی جبر را لذت‌بخش‌تر می‌یابی یا رایحه‌ی اختیار را؟

آدم پاسخ داد: "رایحه‌ی اختیار را."

حوّا گفت: "جبر است که جبّاری می‌کند یا جبّار است که جبر می‌افکند؟"

آدم پاسخ داد: "بر جبّار است این افکندن جبر."

حوّا گفت: "بیا کمی در اختیار گام زنیم. جهل را فروکوبیم. علم را در منطقه‌ی ممنوعه بیابیم."

آدم پاسخ داد: "من زندگی جبری در جبروت خدای را به اختیار بی‌یاد جبّار ترجیح می‌دهم."

حوّا گفت: "اختیار عین علم است و صاحب آن مختارتر است. خدای نیز مختار است. لاکن جبرش زیر سایه‌ی اختیار است. اگر مختار نبود، جبر را نمی آفرید. ما نیز باید چنین کنیم تا از جهل به علم برسیم. اکنون پیش روی ما آن درختان بلند و باغچه لبریز از طراوت که نسبت به آن در جهل مطلقیم."

آدم گفت: "ما در مرز بین رفتن و نرفتن غوطه‌وریم. آیا انتخاب یکی از این دو اختیار نیست؟"

حوّا پاسخ داد: "اگر هست، حجاب جهل‌مان است. لاکن این چه اختیاری است که ما را مجبور به نرفتن می‌کند؟"

آدم گفت: "زندگی در چنین جبری خوشایندتر است تا در آن اختیار پرشقاوت."

حوّا پاسخ داد: "از خودت نگریز، کمی بیاسای بعدِ اندکی می‌رویم سوی آن درختان تا شوق آموختن خود را فرونشانیم."

آدم گفت: "اگر تو هم راندن ابلیس را می‌دیدی، هراسان می‌شدی. حال گویا ماجرا بسیار فراتر از آن است که ما درباره‌اش حرف می زنیم. حکم است که آدم به بنی ‌آدم رسد."

حوّا پرسید: "بني آدم كيست؟"

آدم پاسخ داد: "در ملکوت سخن از انسانی بود به نام بنی آدم."

حوّا پرسید: "انسان کیست؟"

آدم به سرگیجه افتاد. آن چه از نجوای فرشتگان شنیده بود همین بود. نمی‌توانست پاسخ‌های قانع کننده‌ای به حوّا بدهد. چیزی نداشت بگوید جز این که: "ما مشتی خاکیم، با تاب و توانی اندک. اگر بیش‌تر بدانیم معدومیم. مگر آن که خدای اذن فرماید."

حوّا گفت: " یک بار شد از خدای بپرسی چرا باری را که تحمّل آن بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها گران آمد، بر دوش ما نهاده است؟"

آدم فریاد زد: "نه، نپرسیدم."

حوّا نیز فریاد کشید: "چرا؟"

آدم فریاد زد: "این‌ها جزو اسرارند. اندکی بیش‌تر بدانیم شعله‌ور می‌شویم."

حوّا فریاد کشید: "پس این جا بهشت نیست. چرا که بهشت جایگاه جاهلان نیست."

آدم پاسخ داد: "نمی‌دانم... نمی‌دانم..."

حوّا گفت: "این نمی‌دانم‌ها طلب آسایش است که تو با جبر جاهلانه‌ات توجیه‌اش می‌کنی. اگر جهل شریف بود خدای آن را به خود نسبت می‌داد."

آدم پاسخ داد: "جهل نسبت به ما شریف است نه نسبت به خدای."

حوّا گفت: "ما تا وقتی جاهلیم در بهشتیم؟"

آدم پاسخ داد: "گمانم بر این است که ابلیس در ما سخن می‌گوید."

حوّا گفت: "و چون به علم رسیدیم؟..."

آدم پاسخ داد: "نمی‌دانم... شاید هبوط... شاید خروج."

حوّا گفت: "تو از اسرار فقط اسماء را می دانی. باقی چه؟"

آدم گفت: "سعادت من در همین حد است. اگر غیر از این می‌بود، مرا می‌فرمود."

حوّا گفت: "نفرموده است؟ پس وسوسه‌ی یافتن چرایی‌ها که درون من و توست، چه کسی بر ما نهاده است؟"

 آدم و حوّا محمد محمد‌علی 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:48  توسط آنته  |