|
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور / تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
|
|
|
|
||||
|
رنج جان کاهی است گنج بودن و مجهول ماندن! گنج بودن و در ویرانهها فراموش ماندن! رنج بزرگی است علم بودن و عالم نداشتن! علم بودن و عالم نیافتن! زیبا بودن و نادیده ماندن، فریاد بودن و ناشنیده ماندن، نور بودن و روشن نکردن، آتش بودن و گرم نساختن، عشق بودن و دلی نیافتن، روح بودن و کالبدی نبودن؛ چشمه بودن و تشنهای ندیدن، پیام بودن و پیامبر بودن و کسی نداشتن، مثنوی بودن و خوانندهای ندیدن، چنگ بودن و پنجهی نوازندهای نبودن... چه بگویم؟ خدا بودن و انسان نداشتن! "انسانِ بیخود – دکتر علی شریعتی" پینوشت * من توی تنهایی میدانستم در تاریکی چه چیزهایی هست، مثل همین الان، بیرون، در باران- چیزهایی هست، چیزهایی شکسته است، آدمها و ترس و قصدهاشان هست، شاید الان تندتر ببارد این باران، یا ناگهان و تند واگیرد- و من نمیدانم. ای کاش من یا توی تاریکی را درست میدیدم، یا اصلن خبر نداشتم که تاریکی هست. باران یک ریز میبارید... * از روزگار رفته حکایت – ابراهیم گلستان
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 10:35 توسط آنته
|
|
|||||
|
|||||